حمایت نمیشه زیاد خوشگلا
هفتهی دومِ اقامتم در عمارت بود. کمکم به صدایِ قدمهایِ سنگینِ دایی جونگکوک در راهروها عادت کرده بودم، به سکوتِ سنگینِ شامهایِ تنهایمان در سالنِ غذاخوریِ بزرگ، و به آن نگاههایِ سردی که هر بار از پشتِ لیوانِ شرابِ قرمزِ تیرهاش به من میانداخت.
چشمهایم را باز کردم.
او آنجا بود.
انگار که از دلِ یک نقاشیِ رنسانس بیرون پریده باشد. مردی با قدی بلندتر از جونگکوک، با موهایِ طلاییِ موجدار که تا شانههایِ پهنش میرسید، و چشمانی به رنگِ عسلِ مذاب. لباسِ مشکیِ تنگِ چسبانی پوشیده بود که عضلاتِ دقیقاً حسابشدهی بدنش را نشان میداد. یک زخمِ نازک روی استخوانِ گونهاش بود که به طرزِ عجیبی زیباییِ وحشیِ صورتش را بیشتر میکرد.
و لبخند میزد. لبخندی که میتوانست قلبِ هر دختری را بدزدد، حتی اگر بداند که او یک قاتلِ حرفهای است.
«آت...» صدایش گرم بود. «من خیلی وقته که میخواستم ببینمت. خواهرزادهی جونگکوک... چه موجودِ زیبایی.»
خواستم جیغ بکشم، اما دستِ بزرگ و گرمش را روی دهانم گذاشت. کفِ دستش بویِ چرم و باروت و عطرِ وانیلِ گرانقیمت میداد.
«ساکت، عزیزم. نمیخوام که داییات بیاد و ما رو مختل کنه.» با همان لبخندِ فریبنده گفت. «من فقط اومدم یه نگاهی بهت بندازم. راستش، رقبایِ جونگکوک خیلی دوست دارن که یه "هدیه" براش بفرستن... و تو بهترین هدیهای.»
دستش را از روی دهانم برداشت، اما به جای آن، دستِ دیگرش را دورِ کمرم حلقه کرد و مرا به سمتِ خودش کشید. بدنِ داغش را روی من احساس کردم، بویِ عطرِ مستکنندهاش، و آن چشمانِ عسلی که حالا با طمع به من نگاه میکردند.
«بیا، یه بوسهی کوچولو، بعد یه خوابِ آروم... تا فردا که بیام و تو رو ببرم پیشِ رئیسم.» سرش را خم کرد و لبهایش را به سمتِ گردنم برد.
درست در همان لحظه، درِ اتاق با یک صدایِ وحشتناک و خشن، از جا کنده شد.
نه باز شد، از جا کَنده شد.
دایی جونگکوک در چهارچوب ایستاده بود. اما دیگر آن مردِ سرد و بیاحساسِ همیشگی نبود. چشمانِ گرد و گربهایِ او، حالا مثلِ دو دریایِ سیاهِ زبانهکشیده بودند. رگهایِ گردنش برآمده بود و مشتهایش آنقدر محکم بسته شده بود که بندِ انگشتانش سفیدِ سفید شده بود.
و در دستِ راستش، یک کلتِ کمریِ بزرگ را گرفته بود که به سمتِ مردِ طلایی نشانه رفته بود.
«دستاتو بذار پایین، جونگ ایل.» صدایش دیگر سرد نبود. صدایش زمزمهای بود از تهی یک آتشفشان. «قبل از اینکه تیکهتیکهات کنم.»
مردِ طلایی، که اسمش جونگ ایل بود، با خونسردیِ عجیبی برگشت. حتی دستش را از کمرِ من برنداشت.
«جونگکوک... خیلی وقته.» خندید. «چقدر ناامیدکنندهای، سیستمهایِ حفاظتیِ گرونقیمتت رو دور زدم، اومدم این بالا تا با خواهرزادهات آشنا بشم، و تو خواب بودی!»
«حرفِ آخر رو زدی؟» جونگکوک پرسید، لحنش آرامتر اما سمیتر شده بود.
چشمهایم را باز کردم.
او آنجا بود.
انگار که از دلِ یک نقاشیِ رنسانس بیرون پریده باشد. مردی با قدی بلندتر از جونگکوک، با موهایِ طلاییِ موجدار که تا شانههایِ پهنش میرسید، و چشمانی به رنگِ عسلِ مذاب. لباسِ مشکیِ تنگِ چسبانی پوشیده بود که عضلاتِ دقیقاً حسابشدهی بدنش را نشان میداد. یک زخمِ نازک روی استخوانِ گونهاش بود که به طرزِ عجیبی زیباییِ وحشیِ صورتش را بیشتر میکرد.
و لبخند میزد. لبخندی که میتوانست قلبِ هر دختری را بدزدد، حتی اگر بداند که او یک قاتلِ حرفهای است.
«آت...» صدایش گرم بود. «من خیلی وقته که میخواستم ببینمت. خواهرزادهی جونگکوک... چه موجودِ زیبایی.»
خواستم جیغ بکشم، اما دستِ بزرگ و گرمش را روی دهانم گذاشت. کفِ دستش بویِ چرم و باروت و عطرِ وانیلِ گرانقیمت میداد.
«ساکت، عزیزم. نمیخوام که داییات بیاد و ما رو مختل کنه.» با همان لبخندِ فریبنده گفت. «من فقط اومدم یه نگاهی بهت بندازم. راستش، رقبایِ جونگکوک خیلی دوست دارن که یه "هدیه" براش بفرستن... و تو بهترین هدیهای.»
دستش را از روی دهانم برداشت، اما به جای آن، دستِ دیگرش را دورِ کمرم حلقه کرد و مرا به سمتِ خودش کشید. بدنِ داغش را روی من احساس کردم، بویِ عطرِ مستکنندهاش، و آن چشمانِ عسلی که حالا با طمع به من نگاه میکردند.
«بیا، یه بوسهی کوچولو، بعد یه خوابِ آروم... تا فردا که بیام و تو رو ببرم پیشِ رئیسم.» سرش را خم کرد و لبهایش را به سمتِ گردنم برد.
درست در همان لحظه، درِ اتاق با یک صدایِ وحشتناک و خشن، از جا کنده شد.
نه باز شد، از جا کَنده شد.
دایی جونگکوک در چهارچوب ایستاده بود. اما دیگر آن مردِ سرد و بیاحساسِ همیشگی نبود. چشمانِ گرد و گربهایِ او، حالا مثلِ دو دریایِ سیاهِ زبانهکشیده بودند. رگهایِ گردنش برآمده بود و مشتهایش آنقدر محکم بسته شده بود که بندِ انگشتانش سفیدِ سفید شده بود.
و در دستِ راستش، یک کلتِ کمریِ بزرگ را گرفته بود که به سمتِ مردِ طلایی نشانه رفته بود.
«دستاتو بذار پایین، جونگ ایل.» صدایش دیگر سرد نبود. صدایش زمزمهای بود از تهی یک آتشفشان. «قبل از اینکه تیکهتیکهات کنم.»
مردِ طلایی، که اسمش جونگ ایل بود، با خونسردیِ عجیبی برگشت. حتی دستش را از کمرِ من برنداشت.
«جونگکوک... خیلی وقته.» خندید. «چقدر ناامیدکنندهای، سیستمهایِ حفاظتیِ گرونقیمتت رو دور زدم، اومدم این بالا تا با خواهرزادهات آشنا بشم، و تو خواب بودی!»
«حرفِ آخر رو زدی؟» جونگکوک پرسید، لحنش آرامتر اما سمیتر شده بود.
- ۸.۹k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط