خدمتکار کوچولو ی من. part:15
دستم رو گرفت و من روی خودش پرت کرد .
به چشماش نگاه کردم و ایندفعه من لبام رو به لباس چسبوندم و اون ادامه داد و من هم باهاش همراهی کردم بعد یک مین از هم جدا شدم و جئون لب باز کرد و گفت .
جئون: دوست دارم
تهیونگ:من......منم
تهیونگ: از روش پاشدم و پشت سرم جئون هم پاشد
تهیونک بشین چرا پاشدی تو هنوز کامل خوب نشدی
جئون : مهم نیست برو .
تهیونگ: ا...ام....اما...تو
جئون: گفتم برو ( جدی)
تهیونگ: به سمت پایین رفتم ولی خیلی نگرانش بودم اگه دوباره دردش بگیره چی یا اگه امشب نتونه ماموریت رو انجام بده چی .
تهیونگ : شب شد من رفتم یه لباس باز پوشیدم که اون مرتیکه رو جذب کنم جئون منو دید و گفت
جئون: خیلی لباست باز نیست ؟
تهیونگ: خودت گفتی یه لباس باز بپوشم که آنو جذب کنه .
جئون : نه دیگه در این حد ولی اشکال نداره بیا بریم .
تهیونگ : از اما ت بیرون رفتیم و یه ماشین وسط بود و دوتا جلوش و دوتا پشتش بادیگارد من و جئون رو به سمت ماشین وسط راهنمایی کرد ما سوار ماشین شدیم و به سمت بار حرکت کردیم
به یه بار رسیدیم من ضربان قلبم رفته بود بالا و از ترس به خودم می لرزیدم از ماشین که پیاده شدیم جئون جلوی پام زانو زد و دستامو گرفت و گفت
جئون: بیبی نترس هر وقت ترسیدی یا احساس خطر کردی اینو به یاد بیار که من همیشه از دور حواسم بهت هست باشه .
تهیونگ: بهش گفتم باشه و بعد بغلم کرد خب راستش با حرفاش ترسم کمتر شد ولی بازم حس خیلی بدی داشتم ، وارد بار شدم و با من جئون هم وارد شد و بهم گفت برو روی اون میزی که مرتیکه نشسته بشینم و گفت خودش روی یه صندلی آخره بار میشینه .
جئون : من رفتم روی میزی که ته بار بود نشستم و دقیقاً میز اونا جلوی چشمم بود اون مرتیکه مثل همیشه مست بود و داشت دختر بازی .
تهیونگ : با ترس رفتم مرد و کنارش نشستم و بهم مشروب داد و من گرفتم و خوردم و بعد از چند. مین بهم گفت..............
بوسسس بهتون امیدوارم خوشتون بیاد 💗✨
به چشماش نگاه کردم و ایندفعه من لبام رو به لباس چسبوندم و اون ادامه داد و من هم باهاش همراهی کردم بعد یک مین از هم جدا شدم و جئون لب باز کرد و گفت .
جئون: دوست دارم
تهیونگ:من......منم
تهیونگ: از روش پاشدم و پشت سرم جئون هم پاشد
تهیونک بشین چرا پاشدی تو هنوز کامل خوب نشدی
جئون : مهم نیست برو .
تهیونگ: ا...ام....اما...تو
جئون: گفتم برو ( جدی)
تهیونگ: به سمت پایین رفتم ولی خیلی نگرانش بودم اگه دوباره دردش بگیره چی یا اگه امشب نتونه ماموریت رو انجام بده چی .
تهیونگ : شب شد من رفتم یه لباس باز پوشیدم که اون مرتیکه رو جذب کنم جئون منو دید و گفت
جئون: خیلی لباست باز نیست ؟
تهیونگ: خودت گفتی یه لباس باز بپوشم که آنو جذب کنه .
جئون : نه دیگه در این حد ولی اشکال نداره بیا بریم .
تهیونگ : از اما ت بیرون رفتیم و یه ماشین وسط بود و دوتا جلوش و دوتا پشتش بادیگارد من و جئون رو به سمت ماشین وسط راهنمایی کرد ما سوار ماشین شدیم و به سمت بار حرکت کردیم
به یه بار رسیدیم من ضربان قلبم رفته بود بالا و از ترس به خودم می لرزیدم از ماشین که پیاده شدیم جئون جلوی پام زانو زد و دستامو گرفت و گفت
جئون: بیبی نترس هر وقت ترسیدی یا احساس خطر کردی اینو به یاد بیار که من همیشه از دور حواسم بهت هست باشه .
تهیونگ: بهش گفتم باشه و بعد بغلم کرد خب راستش با حرفاش ترسم کمتر شد ولی بازم حس خیلی بدی داشتم ، وارد بار شدم و با من جئون هم وارد شد و بهم گفت برو روی اون میزی که مرتیکه نشسته بشینم و گفت خودش روی یه صندلی آخره بار میشینه .
جئون : من رفتم روی میزی که ته بار بود نشستم و دقیقاً میز اونا جلوی چشمم بود اون مرتیکه مثل همیشه مست بود و داشت دختر بازی .
تهیونگ : با ترس رفتم مرد و کنارش نشستم و بهم مشروب داد و من گرفتم و خوردم و بعد از چند. مین بهم گفت..............
بوسسس بهتون امیدوارم خوشتون بیاد 💗✨
- ۱۱.۸k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط