اعتماد پارت |۱۱۰|

۱۱۰

ا/ت

ساعت از دوازده گذشته بود
لیان خواب بود..
جانگشین گفته بود میره وسایلام رو از عمارت بیاره
علارغم کلی اصراری که کردمو گفتم نره اما پا فشاری کرد و انجامش داد.
دو سه ساعتی میگذشت
میترسیدم جونگ کوک بلایی سرش آورده باشه،دستامو تو هم پیچیدم
اگه بخاطره من بلایی سرش میومد؟
صدای زنگ در رشته افکارمو پاره کرد
سریع بلند شدمو تقریبا دویدم سمتش
بازش کردم،با دیدن چهره کبود و خونیه جانگشین دستامو رو دهنم گذاشتمو حینی کشیدم
خنده‌ی مصنوعی کرد و اومد تو
–نترس
درو بست
–چیشده؟ کاره جونگ کوکه؟
چند لحظه ساکت نگام کرد
–عادیه
–بخاطره من زده ترکوندتت،بعد میگی عادیه؟
نفسشو کلافه بیرون داد و به زمین خیره شد
–بخاطره خودشه،،نه بخاطره تو
لبامو رو هم فشردم
–ببین باهات چیکار کرده
–تازه میگفت تا جای تو رو بهش نگم ولم نمیکنه
بعد از حرفش خندید
–الان وقته خندیدنه؟ بشین زخماتو ضدعفونی کنم
جعبه کمک های اولیه آویزون کناره در بود،برش داشتمو برگشتم کناره جانگشین رو مبل نشستم
الکل رو که زدم رو زخماش صورتش جمع شد
–میسوزه؟
–کم کم داره بهم برمیخوره ها،،مگه بچم؟
مشتی به بازوش زدم
–برو بابا،،خوبی سرت نمیشه
با حوصله چسب زدم روی زخماش
بعد از اتمام کارم بلند شد
–من میرم بخوابم..شبت بخیر
–شب بخیر
رفت سمت اتاقی که لیان توش بود
–هی هی کجا؟
متعجب نگام کرد
با چشم به اتاق کناری که خالی بود اشاره کردم
–لیان اونجاست،برو بغلی
نیشخندی زد
–میرم پیش همسره ایندم بخوابم
با دهن باز نگاش کردم،چشمکی زد و رفت تو اتاق
بی حوصله پنبه ها رو جمع کردمو انداختم سطل آشغال
نمیدونستم این وقت شب چیکار کنم،خوابم نمیومد
اگه نمیخوابیدم تنها کارم تا صبح فکر کردن به جونگ کوک بود!
پا تند کردم سمت اتاقمو واردش شدم
با غم روی تخت رفتم
ساعت دیواری دو نیم نیمه شب بود..
دستمو رو قلبم گذاشتم
–من باهات چیکار کنم؟
داشتم از دلتنگی جون میدادم،اما دور بودن از اون خونه ترجیح من بود!

جونگ کوک

تیک و تاک عقربه های ساعت روانمو به هم میریخت
دو نیم نیمه شب..
نگاهی به حلقه‌ی روی میز که روبه‌روم قرار داشت انداختم.
لباساش که مرتب و منظم رو رگالا بین لباسای من آویزون بودن،کفشای ظریفش که تو کمد خودنمایی میکردن
سیگاری بین لبام گذاشتمو آتیشش زدم
دستمو به پنجره تکیه دادم
–پیدات میکنم..اما ایندفعه ازت نمیگذرم عروسک.
اینقدر اعصبی و کلافه بودم که هیچی نمیتونست جز حضوره خودش آرومم کنه.
دیدگاه ها (۹)

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

اجبار به بد بختی پارت ۴۴

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

پارت ۲۶

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

وقتی تولدت بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط