اجبار به بد بختی پارت ۴۴
رفتم یه حموم خیلی خوب کردم و یه لباس پوشیدمو آماده شدم وقتی رفتم پایین جونگ کوک تو آشپز خونه بود چند وقتی میشه که من آشپزی میکنمو جونگ کوک عاشقه غذامه
دیار... داری چیکار میکنی
کوک... دارم آبمیوه درست میکنم
لیوانو برداشت و اومد کنارم منو به کابینت چسپوند و لیوانو به لبم نزدیک کرد
کوک... بخور
یکم ازش خوردم و لیوانو از دستش گرفتم و به لبای خودش نزدیک کردم
دیار... الا تو بخور
ازش خوردو لیوانو از دستم گرفت گزاشت رو کابینت و منو از کمرم گرفت و منو به خودش چسپوند
کوک... به حرفام فکر کردی
دیار... کدوم حرف
کوک... امشب رو تخت کناره هم
نداشتم حرفشو کامل بگه
دیار... جونگ کوک بیا و فراموشش کن باشه
کوک... چرا
دیار... چونکه نمیخام
کوک... ولی من میخام
با حرفش سکوت کردم اومد و لبامو یه بوسه کوچلو کردو گفت
کوک... من خیلی وقته میخوامت
دوباره لبامو بوسید ولی این بوسه خیلی عمیق بود تو حاله خودمون غرق بودیم که یهو صدای زنگ آیفون اومد زودی از هم جدا شدیم
دیار... واییی چه خاکی تو سرم بریزم
جونگ کوک خندیدو لباشو با دستش پاک کرد و رفت ردو باز کنه منم یکم خودمو جموجور کردمو رفتم تو سالن
دیار... سلام
جعون ... سلام دخترم خوبی
دیار... ممنونم شما خوبین
جعون ... خوبم
مادر... سلام دیار جان
دیار... سلام مادر
مادر... میگم این دختر تون کجاست
دیار... خوابه ولی شاید الان بیدارشه
رفتمتو آشپز خونه قهو درست کردمو بردم به همه تعارف کردم چند دقیقه بعدش صدای دلین اومد که داشت گریه میکرد منم رفتم بالا بهش شیر دادمو آوردمش پایین
مادر... وایی قوربنش برم من مادر
دلین و دادم به مادرو نشستم کناره جونگ کوک
بعد از شام آقای جعون و مادر داشتن میرفتن دلین تو بغل مادر بود
مادر... وای نمیتونم ازش دل بکنم
کوک... مادر میگم اگه نمیتونی ازش دل بکنی امشب ماله خودت
منضوره جونگ کوک و خیلی خوب میدونستم بهش یه چشم قوره رفتم
مادر... اره خوب میشد ولی دلین از مادرش شیر میخوره نمیتونم ببرمش بعد دلینو داد بغلم
جعون... پس فعلا خدا نگهدار
کوک... خدافظ
باهم خدا فظی کردیم و برگشتیم تو خونه
کوک... چه بدشد
دیار... بد نشد خیلیم خوبه
کوک... باشه الا می بینیم چی میشه
منم براش زبونمو در آوردم و بهش نشون دادم
کوک... باشه ولی چه شبی بشه امشب
منم به حرفش گوش نکرمو رفتم بالا و پوشکه دلین و عوض کردمو
دیار... داری چیکار میکنی
کوک... دارم آبمیوه درست میکنم
لیوانو برداشت و اومد کنارم منو به کابینت چسپوند و لیوانو به لبم نزدیک کرد
کوک... بخور
یکم ازش خوردم و لیوانو از دستش گرفتم و به لبای خودش نزدیک کردم
دیار... الا تو بخور
ازش خوردو لیوانو از دستم گرفت گزاشت رو کابینت و منو از کمرم گرفت و منو به خودش چسپوند
کوک... به حرفام فکر کردی
دیار... کدوم حرف
کوک... امشب رو تخت کناره هم
نداشتم حرفشو کامل بگه
دیار... جونگ کوک بیا و فراموشش کن باشه
کوک... چرا
دیار... چونکه نمیخام
کوک... ولی من میخام
با حرفش سکوت کردم اومد و لبامو یه بوسه کوچلو کردو گفت
کوک... من خیلی وقته میخوامت
دوباره لبامو بوسید ولی این بوسه خیلی عمیق بود تو حاله خودمون غرق بودیم که یهو صدای زنگ آیفون اومد زودی از هم جدا شدیم
دیار... واییی چه خاکی تو سرم بریزم
جونگ کوک خندیدو لباشو با دستش پاک کرد و رفت ردو باز کنه منم یکم خودمو جموجور کردمو رفتم تو سالن
دیار... سلام
جعون ... سلام دخترم خوبی
دیار... ممنونم شما خوبین
جعون ... خوبم
مادر... سلام دیار جان
دیار... سلام مادر
مادر... میگم این دختر تون کجاست
دیار... خوابه ولی شاید الان بیدارشه
رفتمتو آشپز خونه قهو درست کردمو بردم به همه تعارف کردم چند دقیقه بعدش صدای دلین اومد که داشت گریه میکرد منم رفتم بالا بهش شیر دادمو آوردمش پایین
مادر... وایی قوربنش برم من مادر
دلین و دادم به مادرو نشستم کناره جونگ کوک
بعد از شام آقای جعون و مادر داشتن میرفتن دلین تو بغل مادر بود
مادر... وای نمیتونم ازش دل بکنم
کوک... مادر میگم اگه نمیتونی ازش دل بکنی امشب ماله خودت
منضوره جونگ کوک و خیلی خوب میدونستم بهش یه چشم قوره رفتم
مادر... اره خوب میشد ولی دلین از مادرش شیر میخوره نمیتونم ببرمش بعد دلینو داد بغلم
جعون... پس فعلا خدا نگهدار
کوک... خدافظ
باهم خدا فظی کردیم و برگشتیم تو خونه
کوک... چه بدشد
دیار... بد نشد خیلیم خوبه
کوک... باشه الا می بینیم چی میشه
منم براش زبونمو در آوردم و بهش نشون دادم
کوک... باشه ولی چه شبی بشه امشب
منم به حرفش گوش نکرمو رفتم بالا و پوشکه دلین و عوض کردمو
- ۱۵۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط