{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.5

ده دقیقه بود که سرم تکیه به شیشه ماشین لوکس خانم بزرگ بودو به بیرون نگاه میکردم جایی که ارباب زندگی میکرد یک شهر وسط هشت روستا بود که زیردستش بودن و یکی از اون هشتا ما بودیم.

سرم روی شیشه ماشین روی ویبره بودو داشت اعصابمو داغون میکرد که برش داشتم و به خانم بزرگ رو دوختم و پرسیدم

+ببخشید واصله روستا ما با شهر مرکزی چند ساعته؟

-30 دقیقه

خب خوب بود بیست دقیقه دیگه میرسیدیم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و به بیرون خیره شدم تا بلاخره به شهر رسیدیم و بعد از اون ماشین روبروی دری بزرگ و اهنگی ایستاد.

با تک بوق راننده پاشنه هاش چرخیدن و حیاطی بزرگ و سرسبزی رو به نمایش گذاشتن ماشین داخل رفت و جلوی درب ورودی سالن ایستاد بعد از پیاده شدن خانم بزرگ منم پیاده شدم و با یک خونه که نه با یک عمارت بزرگ و شیک روبرو شدم.

نمای سفیدش توی دل شب قشنگ به چشم میخورد همینطور نور چراغهای روشن عمارت که به بیرون میتابید دوتا خدمتکار اومدن بیرون و تعظیم کوچیکی کردن و چمدونمو بردن خانم بزرگ راه افتاد و منم پشت سرش مثل جوجه راه افتادم.

هی توی دلم میگفتم الان میرم داخل یه عالمه مهمون هست سفره عقد ولی اولین قدمی که داخل عمارت گذاشتم همشون پودر شدن رفتن هوا یک عمارت خالی از جمعیت که فقد صدای کفش های پاشنه بلند خانم بزرگ بود که سکوتشو میشکست.

همینجور با بهت پشت سر خانم بزرگ راه میرفتم که به شاهنشین رسیدیم که با دو دست مبل سلطنتی و میز،تلوزیون پر شده بود همینجور نگاه میکردم که خانم بزرگ اشاره کرد به مبل دونفره و گفت

-بشین اونجا عاقد الاناست که بیاد...

با شُک گفتم

+هوم؟

-هوم نداره دختر عاقد میاد عقدتون میکنه میره همین دیگه انتظار چی داری همین که داری زن ارباب میشی از خداتم باشه دختره دهاتی

دوباره بغض بیخ گلومو چسبید اروم رفتم نشستم روی مبل که همون لحظه یکی از خدمتکارا یک چادر سفید گل گلی اورد و انداخت روی سرم خودمو توی چادر مچاله کردم.
هیجام معلوم نبود که صدای خانم بزرگ اومد

-خوش اومدید اقا بشینید یکم دیگه اربابم میاد

از حرفاش فهمیدم عاقده
پنج دقیقه نشسته بودم و به انگشتام ور میرفتم که صدای قدم های محکمی که با پارکت های کف سالن برخورد میکرد و صدای نفس های حرصی و عصبانی به گوشم خورد
با صدای خانم بزرگ از ترس حتی تکون هم نخوردم
دیدگاه ها (۱)

جدایی

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_29🍷🎸"عمارت آرمان"از ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁵ویو: جونگ‌کوکبا چند تا ماشین از ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

تکپارتی درخواستی#وقتی میگیم یونگی میشه برام عروسک بگیری ؟ 🎀ب...

part : 17سعی میکردم بغض توی گلومو از بین ببرم ... دلم برای پ...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

روانی من پارت 5ویو کوک صبح بانوی که از پنجره کوچیک داخل سلو...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط