اجبار شیرین پارت 5
☄️ پرش به روز عروسی☄️
یونا ویو
لباسم رو پوشیدم، موهام رو درست کردم و آرایشم رو خودم کردم.
اگه به خواطر بچه تو شکمم نبود به هیچ وجه با هیون ازدواج نمیکردم.
( تو پارت قبل مدل موی دوم مدل موی یونا هست و آرایش دوم هم آرایش یونا برای عروسی )
هیون اومد دنبالم، خودم گفتم دسته گل نمیخوام برای همین دسته گل نیاورده بود.
این عروسی رو هم به زور مامان بزرگ قبول کردم.
☄️پرش به بعد عروسی☄️
همه مهمون ها رفته بودن، ناراحت بودم چون قرار بود دوباره به اون عمارتی برگردم که توش همه ازم متنفرن.
بعد از اینکه مهمونی تموم شد هیون دستم رو گرفت و سوار ماشین کردم.
یونا: هی داری چیکار میکنی؟ ولم کن، داری کجا میبریم؟ ( عصبی )
هیون: میخوای پیش پدر بزرگ و مادرت زندگی کنی؟ ( حالت پرسشی )
یونا: ن...نه
هیون: پس سوار شو بریم عمارت خودمون ( لبخند )
سوار ماشین شدیم من تو راه خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دیدم تو بغل هیون هستم و داره میره سمت یه اتاق.
یونا: خودم پا دارم. ( خوابآلود )
هیون: با این خوابآلودگی که تو داری نمیتونی. ( با لبخند )
هیون یونا رو برد تو اتاق و گذاشت رو تخت.
هیون: پاشو برو لباست رو عوض کن.
یونا: اوهوم ( پا میشه میره لباسش رو عوض میکنه و بعد میاد رو تخت دراز میکشه و به خواب میره )
هیون: خوب از فردا مجبورم باهات بد رفتاری کنم، ببخشید دختر دایی ( تو ذهنش )
رفتم رو مبل دراز کشیدم و خوابیدم.
☄️پرش به صبح روز بعد ☄️
یونا ویو
صبح از خواب بیدار شدم دیدم هیون نیست.
خب راستش ویار توتفرنگی کرده بودم برای همین رفتم تو آشپز خونه که تو یخچال نبود.
رفتم اون یکی آشپز خونه هارو هم گشتم ولی پیدا نکردم.
هیون هم که خونه نبود.
گوشیم رو برداشتم و سفارش دادم.
مامان بزرگ مجبورم کرده تا وقتی بچه به دنیا نیومده تو خونه بمونم و نرم شرکت.
☄️ویو شب ☄️
هیون ویو
از سر کار اومدم خونه، امروز اصلا اعصاب درست حسابی نداشتم.
از یه طرف ماجرا ازدواج.
از یه طرف دوست دخترم عصبی شد.
همین که رسیدم خونه دیدم یه نفر داره یه چیزی به یونا میده.
همین که اون بسته رو به یونا داد سوار موتورش شد و رفت.
همین که اون رفت رفتم تو خونه
هیون: این کی بود ها؟ چی بهت داد ( عصبی و کمی داد )
یونا: به تو چه ها؟ ( داد )
هیون: من شوهرت و پدر بود هستم پس بهم ربط داره.( عصبی و داد )
یونا: شوهر اجباریم و پدر بچه ای که به اجبار تو شکمم هست. ( با لحن کاملاً خونسرد )
هیون: یونا درست صحبت کن. ( عربده )
یونا: یونا نه خانوم یانگ آقای هوانگ ( با همون لحن قبلی )
هیون: تو زن من هستی پس فامیلیت هم هوانگ هست. ( عربده )
یونا: یادت نره جناب هوانگ، من به اجبار باهات ازدواج کردم، پس هیچ چیز تو به من ربطی ندارد و حتی فامیلیمون هم یکی نیست جناب هوانگ پس بهتره من رو خانوم یانگ صدا کنید ( با تمسخر )
هیون میخواست بزنه زیر گوش یونا که دستش تو هوا میمونه.
یونا: یادت باشه ، فقط وقتی میتونی من رو بزنی که واقعاً شوهرم باشی و من یه کار اشتباه انجام داده باشم. ( با لحن ترسناک )
وقتی از هیون جوابی نشنید مچ دست هیون رو محکم فشار داد که آخ هیون در اومد.
یونا: فهمیدی یا نه؟ ( لحن ترسناک )
هیون: اوکی فهمیدم دستم رو ول کن ( جدی )
یونا دستش رو ول میکنه.
یونا: اون چیزی رو هم که خریدم کیک شکلاتی بود که بچم میخواست ولی دیگه نمیخواد.
میره تو اتاق و به خواب عمیق فرو میره.
هیون ویو
پس اون بسته کیک شکلاتی بوده که ویار کرده.
چرا به من زنگ نزده بگه اومدنی بخرم؟
مثلاً بچه منم هست.
شاید چون شمارم رو نداشته.
هیون یواشکی میره تو اتاق و با اثر انگشت یونا گوشی یونا رو باز میکنه و شماره خودش رو سیو میکنه بعد هم از گوشی یونا به گوشی خودش یه تک زنگ میزنم و شماره یونا رو سیو میکنه.
بعد میره رو مبل دراز میکشه و میخوابه.
☄️۶ ماه بعد☄️
یونا ویو
تو این شیش ماه فهمیدم بچه ها دوقولو هستن ولی به هیون نگفتم و اونم رفت از دکتر پرسید.
یکی از بچه هام دختره و اون یکی پسر.
الان هشت ماهم هست و ماه دیگه بچه ها به دنیا میان.
همینجوری نشسته بودم رو تخت و داشتم انیمه نگا میکردم که درد بدی تو شکمم حس کردم.
لای پاهام رو نگاه کردم که دیدم کیسه تیم پاره شده.
سریع پاشدم و به هر سختی بود درد رو تحمل کردم و با تاکسی رسیدم بیمارستان همین که رسیدم جلو در بیمارستان از حال رفتم.
✨ ادامه دارد ✨
🦋
خ
م
ا
ر
ی
🦋
🫧اسلاید دوم لباس هیون برای عروسی 🫧
یونا ویو
لباسم رو پوشیدم، موهام رو درست کردم و آرایشم رو خودم کردم.
اگه به خواطر بچه تو شکمم نبود به هیچ وجه با هیون ازدواج نمیکردم.
( تو پارت قبل مدل موی دوم مدل موی یونا هست و آرایش دوم هم آرایش یونا برای عروسی )
هیون اومد دنبالم، خودم گفتم دسته گل نمیخوام برای همین دسته گل نیاورده بود.
این عروسی رو هم به زور مامان بزرگ قبول کردم.
☄️پرش به بعد عروسی☄️
همه مهمون ها رفته بودن، ناراحت بودم چون قرار بود دوباره به اون عمارتی برگردم که توش همه ازم متنفرن.
بعد از اینکه مهمونی تموم شد هیون دستم رو گرفت و سوار ماشین کردم.
یونا: هی داری چیکار میکنی؟ ولم کن، داری کجا میبریم؟ ( عصبی )
هیون: میخوای پیش پدر بزرگ و مادرت زندگی کنی؟ ( حالت پرسشی )
یونا: ن...نه
هیون: پس سوار شو بریم عمارت خودمون ( لبخند )
سوار ماشین شدیم من تو راه خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دیدم تو بغل هیون هستم و داره میره سمت یه اتاق.
یونا: خودم پا دارم. ( خوابآلود )
هیون: با این خوابآلودگی که تو داری نمیتونی. ( با لبخند )
هیون یونا رو برد تو اتاق و گذاشت رو تخت.
هیون: پاشو برو لباست رو عوض کن.
یونا: اوهوم ( پا میشه میره لباسش رو عوض میکنه و بعد میاد رو تخت دراز میکشه و به خواب میره )
هیون: خوب از فردا مجبورم باهات بد رفتاری کنم، ببخشید دختر دایی ( تو ذهنش )
رفتم رو مبل دراز کشیدم و خوابیدم.
☄️پرش به صبح روز بعد ☄️
یونا ویو
صبح از خواب بیدار شدم دیدم هیون نیست.
خب راستش ویار توتفرنگی کرده بودم برای همین رفتم تو آشپز خونه که تو یخچال نبود.
رفتم اون یکی آشپز خونه هارو هم گشتم ولی پیدا نکردم.
هیون هم که خونه نبود.
گوشیم رو برداشتم و سفارش دادم.
مامان بزرگ مجبورم کرده تا وقتی بچه به دنیا نیومده تو خونه بمونم و نرم شرکت.
☄️ویو شب ☄️
هیون ویو
از سر کار اومدم خونه، امروز اصلا اعصاب درست حسابی نداشتم.
از یه طرف ماجرا ازدواج.
از یه طرف دوست دخترم عصبی شد.
همین که رسیدم خونه دیدم یه نفر داره یه چیزی به یونا میده.
همین که اون بسته رو به یونا داد سوار موتورش شد و رفت.
همین که اون رفت رفتم تو خونه
هیون: این کی بود ها؟ چی بهت داد ( عصبی و کمی داد )
یونا: به تو چه ها؟ ( داد )
هیون: من شوهرت و پدر بود هستم پس بهم ربط داره.( عصبی و داد )
یونا: شوهر اجباریم و پدر بچه ای که به اجبار تو شکمم هست. ( با لحن کاملاً خونسرد )
هیون: یونا درست صحبت کن. ( عربده )
یونا: یونا نه خانوم یانگ آقای هوانگ ( با همون لحن قبلی )
هیون: تو زن من هستی پس فامیلیت هم هوانگ هست. ( عربده )
یونا: یادت نره جناب هوانگ، من به اجبار باهات ازدواج کردم، پس هیچ چیز تو به من ربطی ندارد و حتی فامیلیمون هم یکی نیست جناب هوانگ پس بهتره من رو خانوم یانگ صدا کنید ( با تمسخر )
هیون میخواست بزنه زیر گوش یونا که دستش تو هوا میمونه.
یونا: یادت باشه ، فقط وقتی میتونی من رو بزنی که واقعاً شوهرم باشی و من یه کار اشتباه انجام داده باشم. ( با لحن ترسناک )
وقتی از هیون جوابی نشنید مچ دست هیون رو محکم فشار داد که آخ هیون در اومد.
یونا: فهمیدی یا نه؟ ( لحن ترسناک )
هیون: اوکی فهمیدم دستم رو ول کن ( جدی )
یونا دستش رو ول میکنه.
یونا: اون چیزی رو هم که خریدم کیک شکلاتی بود که بچم میخواست ولی دیگه نمیخواد.
میره تو اتاق و به خواب عمیق فرو میره.
هیون ویو
پس اون بسته کیک شکلاتی بوده که ویار کرده.
چرا به من زنگ نزده بگه اومدنی بخرم؟
مثلاً بچه منم هست.
شاید چون شمارم رو نداشته.
هیون یواشکی میره تو اتاق و با اثر انگشت یونا گوشی یونا رو باز میکنه و شماره خودش رو سیو میکنه بعد هم از گوشی یونا به گوشی خودش یه تک زنگ میزنم و شماره یونا رو سیو میکنه.
بعد میره رو مبل دراز میکشه و میخوابه.
☄️۶ ماه بعد☄️
یونا ویو
تو این شیش ماه فهمیدم بچه ها دوقولو هستن ولی به هیون نگفتم و اونم رفت از دکتر پرسید.
یکی از بچه هام دختره و اون یکی پسر.
الان هشت ماهم هست و ماه دیگه بچه ها به دنیا میان.
همینجوری نشسته بودم رو تخت و داشتم انیمه نگا میکردم که درد بدی تو شکمم حس کردم.
لای پاهام رو نگاه کردم که دیدم کیسه تیم پاره شده.
سریع پاشدم و به هر سختی بود درد رو تحمل کردم و با تاکسی رسیدم بیمارستان همین که رسیدم جلو در بیمارستان از حال رفتم.
✨ ادامه دارد ✨
🦋
خ
م
ا
ر
ی
🦋
🫧اسلاید دوم لباس هیون برای عروسی 🫧
- ۹۸۳
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط