رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۱۲

خدمتکار : خانم خانم بیدار شید
× چیه‌ خواب بودم
خدمتکار: ارباب گفتند بیام صداتون کنم پدر بزرگشون آمدند
× چی پدر بزرگش
خدمتکار: بله فقدر خواهش میکنم سریع بیاید بیرون من از حضور تون مرخص میشم
× باش
× باز چه نقشه ای داره پدر بزرگش سر صبح پیر مرد خرفت کار هامو انجام دادم لباس خوابم رو با لباس دیگه ای عوض کردم و رفتم‌از اتاق بیرون همین که داشتم میرفتم صدای گریه سوهی رو شنیدم! که سوهی اومد زد بهم
٪ حالم ازت بهم میخوره هرزه
× هرزه خودتی چرا منو میزنی
€ پاشو بیا اینجا دختر برات تعریف میکنم ( سرد)
× چشم
€ خوب گوش کن اگه وسط حرفم حرف بزنی تنبیهت میکنم‌
× چشم
€ خوب من تصمیم گرفتم که تو با جونکوک ازدواج کنی
× چیییییی
€ گفتم رو حرفم حرف نزن ( عصبی)
€ همین که گفتم تو باید باهاش ازدواج کنی
× ولی من دوستش ندارم اونم منوو دوست نداره
€ خفه شو تو به‌ ما فروخته شدی هر کاری ما باهات انجام بدیم نمی‌تونی بجز چشم چیز دیگه ای بگی ( عربده)
× چرا با سوهی ازدواج نکنه ( گریه)
€خفه شو همین که هست فردا کارا عروسیتون رو انجام میدید
_ چشم
× جونکوک تو بگو بهشون که ما همو دوست نداریم( گریه)‌
_ ساکت
€ برو تو اتاقت سریع باش
× با دو رفتم سمت اتاقم تا تونستم گریه کردم چرا این شانس منه چرا‌ مثل دختر‌ های دیگه نمی تونم زندگی کنم چرا انقدر بدبختم چرااااا باید با کسی که دوستش ندارم و دوستم نداره ازدواج کنم مامان کجاییی ببینی دخترت چیکارش شده ببینی دست چه آدم هایی افتاده مامان بیا کمکم مامان چرا رفتی چرا‌ باید حسرت مادر داشتند رو برام بزاری مامان چرا نیستی که بغلت کنم بوست کنم بهم بگی عزیزم قربونت بشم بهم بگی پرنسسم همه جا پشتم باشی که کسی بهم چیزی نگه مامان کجایی مامان دوستت دارم مامان بیا پیشم بگو که زنده ای مامانننننننننننن( داد) (‌ من خودم گریم گرفت شمارو نمی دونم😭😭 اگه کسی مادرش رو از دست داده از همین جا تسلیت عرض میکنم قم اخرتون باشه درد بدیه🖤😭😭😭😭)

_ پدر بزرگم منو مجبور به اون کار کرد نمی خواستم اینجور بشه ات منو ببخش ( بغض)
ویو جونکوک:
داشتم با خودم حرف می‌زد که صدای گریه های ات رو شنیدیم گوشم رو چسبوندم به دیوار بفهمم چی میگه چون اتاق ات کنار اتاق من بود که شروع کرد به حرف زدند همش میگفت مامان مامان بغضم گرفت وقتی پدر مادرمو از دست دادم دیگه هیچ‌ وقت نخندیدم همیشه حسرت بغل پدر و مادرمو خوردم من فقدر ۹ سالم بود چرااا ( این روایت زندگی خودمه منم وقتی ۹ سالم بود پدر بزرگم رو از دستت دادم وقتی اسمش رو می‌شنوم گریه میکنم نمی تونم هنوز که هنوزه بعد سال ها خاطرات رو حذف کنم 😭🖤🖤 قدرشون رو بدونید ) دیگه نمی تونستم با درد ات و خودم کنار بیام تصمیمم گرفتم برم بیرون بادی بخورم ولی صدای گریه های ات هنوزم به گوشم می‌رسید تصميم گرفتم اونم با خودم ببرم میخواستم به خدمتکار بگم بهش بگه بیاد پایین ولی گفتم خودم برم بهتره لباسم رو پوشیدم و حرکت کردم به سمت اتاق ات و بدون اجازه وارد شدم

× داشتم گریه میکردم که جونکوک وارد اتاق شد سریع اشکامو پاک کردم که گفت
_ نمیخواد اشکاتو پاک کنی من صدا گریه هاتو شنیدم من میخوام برم بیرون یک بادی بخورم میای
× وقتی این حرفو زد خوشحال شدم چون تو این چند هفته رنگ بیرون رو ندیدم که بهش گفتم میام اونم گفت لباسات رو بپوش پایین منتظرم سریع یک لباس گرم پوشیدم چون هوا سرد بود و به سمت ماشین جونکوک رفتم
_ خوب راحت باش میخوای گریه کنی گریه کن نمیخوام چیزی بهت بگم
× چرا ؟
_ چون خودمم غم از دست دادن عزیزم رو چشیدم
× م.. من.. ممنون
_ خواهش

_ ماشین رو روشن کردم تو راه فقدر فکر و خیال به مغزم خطاب می‌کرد که صدای هق هق های ات رو شنیدم نگاهی بهش کردم که داشت به بیرو‌ن نگاه می‌کرد و گریه میکرد که شروع کرد به حرف زدن

ادامه دارد🌠💚

سر این پارت خودمم خیلی عر زدم واقعا میگم غم از دستت دادن کسی که خیلی دوستش داری خیلی بده قدرشون رو بدونید اگه پیشتون هستند بغلشون کنید باهاشون با مهربونی حرف بزنید چون یک روزی حسرت اینا براتون آرزو میشه ولی دیگه اون موقع کار از کار گذشته منم فقدر ۹ سالم بود که پدر بزرگم رو از دستت دادم از موقع هر بچه ای که میبینم پدر بزرگش بغلش کرده همونجا شروع میکنم گریه کردند اینم یک نصیحت من برای شما 😫😭😭😭🖤😭🖤😭🖤😭🖤

حمایت یادتون نره برای پارت بعد شرط هارو برسونید دفعه قبل شرطی نذاشتم که ممنونم از حمایتت هاتون تنکیو بای بای 🥺💗چیزی تا ۲۰۰ تایی نمونده

شرط ها:
۱۴ لایک 💗
۱۹ کامنت 💖
۲ فالو💜
دیدگاه ها (۵۱)

رمان عشق ممنوع

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

....پارت دهم.....

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

𓆩 پارت ۴۸ 🖤🥀 𓆪ات با بغض به جیمین نگاه کرد.ات: پس همه‌چیز درو...

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیم...

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط