{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P4

P4
F2
انیا:ببخشید دامیان ولی من هر وقت میام این جا گوشیم رو می زارم رو حالت هواپیما✈️
دامیان:باش انیا حالا بیا بریم از صبح پلک رو هم نزاشتم
انیا:باش بریم😊

جیوز:ارباب ارباب
دامیان:ها چیه اه🥱😴
جیوز:ارباب یه پیغام دریافت کردیم
دامیان:چی(خواب الود)
جیوز:تو پیغام گفتن که اگه بانو انیا رو می خوایید به این ادرس بیایید
دامیان:چی مگه انیا برنگشت،خودم رفتم اوردم.ش
جیوز:فکر کنم که شما خواب دیدید🌌

دامیان که تازه فهمیده بود چی شده عصبی شد و گفت گه:هرچه زود تر همرو جمع کون که باید بریم به اون ادرس😡
رفت یه تفنگ🔫 برداشت(چرا سبز🔫😳😱)
و راه افتادن رفتن به اون ادرس

(ساعت ۲۲:۳۶ شب بود)
ویو انیا
بعد از این که از کافه زدم بیرون تاکسی گرفتم و اومدم برم تو خونه که یکی یه دست مال گذاشت جلوم و بیهوش شدم وقتی بیدار شدم دیدم دستام و پاهام بستس و رویه یه صندلی هستم
تویه یه کار خونه متروکه دهنم.م بستس که یهو در باز شد و یکی اومد تو
(طرف مرد بود😈)

مرد:ببین من الان دهنتو باز میکنم و سوال می پرسم و تو باید جواب بدی و اگر جیغ بزنی یه کاری میکنم تا عمر داری فراموش نکنی😤😠
انیا سرش رو نشونه باش تکون میده و مرد دهنشو باز میکنه
مرد:اسمت
+ا...انیا
_چند سالت؟
+۱۸ سالمه(هی اومدم بنویسم ۱۸ نشد که نشد)
_با دامیان دزموند چه خصومتی داری؟
+نامزدم
_چند وقت همو میشناسید
+از کلاس اول
مرد تا اومد حرف بزنه صدای شلیک اومد و سریع دست و پای انیا رو باز کرد و یه تفنگ گذاشت رو سرش و گفت:که بامن میایی
هی صدا شلیک میومد
تق...
تق....
تق....
تا دامیان رسید و دید انیا دست اون مرده هست
دامیان:ولش کن(داد)
مرد:من تا چیزی که می خوام رو نگیرم ولش نمیکنم
دامیان:چی می خوایی بگو بدم
مرد:من می خوام که پسرم رو از زندان در بیارید همین
دامیان:باش اسم پسرت رو بگو اسم زندانش رو بگو تا منم آزادش کنم
مرد اسمش رو میگه و دامیان به جیوز میگه تا پسر ره در بیارن بعد از نیم ساعت پسر اون مرده رو میارن به اون جا مرد تا پسرش رو میبینه انیا رو ول میکنه و با پسرش از اونجا میرن


انیا تا از زیر دست مرد میاد بیرون می پره بقل دامیان و شروع به گریه کردن میکنه دامیان هم سفت انیا رو بقل میکنه و باهم میرن خونه

تا بعد خدافظ

**
دیدگاه ها (۲)

P5F2میرن خونه وقتی میرسن هلن درو باز میکنه(هلن خدمت کارشون ب...

P6F2و بعد بکی قطع کرد انیا که هیچی نفهمیده بود برگش روبه دام...

P3F2فردا دامیان:انیا پاشو دیگه به خدا خسته شدم هروز بخوام بی...

P2F2و دامیان گردن انیا رو گاز زد و بعد از چند دقیقه ول کرد و...

عشقی حقیقی

آوای شب پارت ۹ویو نویسندهانیا سریع از دامیان و جیوز خداحافظی...

ادامهممکنه وستا 🔞بشهرفتن سره تمرین قسمت اولکاران:ببینید قرار...

عشقی حقیقی

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

P31انیا‌ و دامیان‌ راه افتادن و رفتن به جشن وقتی رسیدن کلی د...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

ادامهکه اومد پاشه دامیان دستش رو گرفت و انداخت رو تخت و دو د...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط