اعتماد پارت |۶۳|
۶۳
جونگ کوک
–رییس
لیوان دستمو روی میز گذاشتم
–چیشده؟
–خانم رفتن تو حیاط
–خیلی خب نمیخواد اطرافش باشین خودم میرم پیشش
سرشو خم کرد و ازم فاصله گرفت
تو این شرایط تنها گذاشتنش درست نبود
پا تند کردم سمت بیرون
چشمم دنبالش بود..
با دیدنش که پشت بهم بود،ثابت ایستادم
اگه زمان کافی بود از همینجا فقط نگاش میکردم!
دستی رو بازوم قرار گرفت
نگاه از ا/ت گرفتم و به فردی که دستش رو بازوم پیشروی میکرد چشم دوختم
–چه غلطی میکنی؟
–منو ببخش..لطفا
کلافه نگاش کردم
–دستتو بکش آنجلا
محکمتر بازومو چسبید
–هرکاری بخوای برات انجام میدم..فقط..فقط
بازومو از بین دستاش بیرون کشیدم
–احمق گیر آوردی؟ هر کثافت کاریای که میخوای بکنی و بعد بگی ببخش؟
–اما من دلم برات تنگ شده..دوست دارم،چرا نمیفهمی؟
–دیگه داری حوصلمو سر میبری،گورتو گم کن
اشارهای به ا/ت زد و گفت:من چند لول بالا تر از اونم پس چطوری اینقدر راحت پسم میزنی؟
پوزخندی زدم
–خودتو با یه فرشته مقایسه میکنی؟
ناباور بهم زل زد
–چی..چی داری میگی؟ تو مجبور..
تهدید وار بازوشو چسبیدم
–دور و بره ا/ت نبینمت،وگرنه طوری تقاصشو پس میدی که هرروز ارزوی مرگ کنی،شنیدی چی گفتم؟
حرکتی نکرد،بازوشو بیشتر فشردم
–شنیدی یا نه؟
–شنیدم..شنیدم ولم کن
–خوبه
ولش کردمو راهمو سمت ا/ت کشیدم
کتم رو از تنم درآوردمو روی شونه هاش انداختم
ا/ت
با قرار گرفتن چیزی روی تنم ترسیده برگشتم به پشت
–ترسوندیم
کوک بود..نگاه ازش گرفتم و به نقطهی نامعلومی زل زدم
–بازم اخم کردی،چیشده؟
–بازم؟ این تویی که هر ثانیه اخم میکنی نه من
–نمیشه باهات درست حسابی حرف زد،بهت میگم چت شده؟
بدون این که نگاش کنم گفتم:چیزیم نیست
بازومو گرفت و سمت خودش برمگردوند
–چیزیت هست،میبینمت میفهمم یجای کار میلنگه
–با دوست دخترت آشنا شدم.
دستش دوره بازوم شل شد
صورتش نه اما چشماش داشت میخندید
–من اندازه موهای سرت دوست دختر داشتم..بستگی داره با کدومشون آشنا شدی!
خندهی اعصبی کردم..ذهنمو به هم ریخته بود
–آنجلا،دوست دختره عزیزت،کلی حرف گفت،گذشتهی شادی داشتین
–خب؟
–دیوونم کردی،یعنی چی خب؟ برای چی میگی خب؟
–انتظار داری چی بشنوی؟! انکار نمیکنم چون یه مدت باهم بودیم و چیزه عجیبی هم نیست!
–عجیب نیست؟
–نمیدونم اون زن چه اراجیفی بهت گفته و برام مهم نیست چون هرچی بوده تموم شده
–ولی برای من مهمه،میفهمی؟ مهمه چون من دوست دارمو به هرچی که به تو مربوطه اهمیت میدم،چرا؟ چون نمیخوام چیزی که مال خودمه رو با کسی شریک بشم چون دوست دارم..دوست دارم.
بالاخره گفته بودم!
تعجب نکرده بود،لبخنده محوی روی لباش نشست
–داستان این دوست داشتنو از کجا شروع کنیم حسود کوچولو
با اعصاب داغونی صدامو بالا بردم و گفتم:داری مسخرم میکنی؟ من جدیام..واقعیه حسم
کمرمو گرفت و جلو کشیدم،اونقدر نزدیک که گرمای تنش وجودمو احاطه کرد
دستاش دوره کمرم قفل شد و من ناخودآگاه دستامو رو سینش گذاشتم تا فاصله رو حفظ کنم
اما اون بی توجه به مقاومت ظاهریم سرش رو خم کرد و فاصله صورتامون رو به حداقل رسوند
–مسخرت نمیکنم..اتفاقا منتظر بودم اینو از زبون خودت بشنوم.
نفس های داغش به صورتم میخورد و تمرکزمو به هم میریخت.
–پس آنجلا..
–یادت باشه..توی قلمروی من،فقط کسی حق نفس کشیدن داره که من بخوام..
شصتشو رو چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
–منی که الان اینجام،با تمام نقاب ها و تاریکی هام فقط جلوی توئه که واقعیام.. حالا هنوزم میخوای به اون حرفای پوچ فکر کنی..یا میخوای بفهمی چی مال توئه؟
نگاهش روی لبام کشیده شد و بعد دوباره برگشت به چشمام!
دستاش کمی توی موهام فشار آورد و من ناخودآگاه لبهی کتش رو توی مشتم گرفتم،انگار زمین زیر پام خالی شده بود و تنها تکیه گاهم همین مردی بود که تا چند دقیقه پیش فکر میکردم فرسنگ ها ازم فاصله داره.
دوباره نگاهش از چشمام به لبام سر خورد
تو چند ثانیه فاصلهی صورتامون توسط خودش صفر شد
اولین تماس لباش با لبام نرم و تردیدآمیز بود!
انگار داشت تایید میگرفت ازم..اما وقتی دید عقب نشینی نمیکنم دستشو دور کمرم محکمتر کرد و بوسهاش رنگ دیگهای گرفت.
همه چیز توی صدای تپش قلب اون و ضربان لرزون قلب خودم گم شد
وقتی بالاخره ازم فاصله گرفت،پیشونیشو به پیشونیم چسبوند،نفسنفس میزدیم.
لبخنده کوتاه و گذرایی روی صورتش نشست که ایندفعه کاملا واقعی بود،یه لبخند پیروزمندانه که تمام حسادت های منو با یه حرکت نابود کرد.
–هنوزم فکر میکنی با کسی شریکت میکنم؟
سرمو به نشونهی منفی تکون دادم
…..
ایشالله که اتفاقی واسه پارتا نیوفته🚶🏻♀️🚶🏻♀️🚶🏻♀️
جونگ کوک
–رییس
لیوان دستمو روی میز گذاشتم
–چیشده؟
–خانم رفتن تو حیاط
–خیلی خب نمیخواد اطرافش باشین خودم میرم پیشش
سرشو خم کرد و ازم فاصله گرفت
تو این شرایط تنها گذاشتنش درست نبود
پا تند کردم سمت بیرون
چشمم دنبالش بود..
با دیدنش که پشت بهم بود،ثابت ایستادم
اگه زمان کافی بود از همینجا فقط نگاش میکردم!
دستی رو بازوم قرار گرفت
نگاه از ا/ت گرفتم و به فردی که دستش رو بازوم پیشروی میکرد چشم دوختم
–چه غلطی میکنی؟
–منو ببخش..لطفا
کلافه نگاش کردم
–دستتو بکش آنجلا
محکمتر بازومو چسبید
–هرکاری بخوای برات انجام میدم..فقط..فقط
بازومو از بین دستاش بیرون کشیدم
–احمق گیر آوردی؟ هر کثافت کاریای که میخوای بکنی و بعد بگی ببخش؟
–اما من دلم برات تنگ شده..دوست دارم،چرا نمیفهمی؟
–دیگه داری حوصلمو سر میبری،گورتو گم کن
اشارهای به ا/ت زد و گفت:من چند لول بالا تر از اونم پس چطوری اینقدر راحت پسم میزنی؟
پوزخندی زدم
–خودتو با یه فرشته مقایسه میکنی؟
ناباور بهم زل زد
–چی..چی داری میگی؟ تو مجبور..
تهدید وار بازوشو چسبیدم
–دور و بره ا/ت نبینمت،وگرنه طوری تقاصشو پس میدی که هرروز ارزوی مرگ کنی،شنیدی چی گفتم؟
حرکتی نکرد،بازوشو بیشتر فشردم
–شنیدی یا نه؟
–شنیدم..شنیدم ولم کن
–خوبه
ولش کردمو راهمو سمت ا/ت کشیدم
کتم رو از تنم درآوردمو روی شونه هاش انداختم
ا/ت
با قرار گرفتن چیزی روی تنم ترسیده برگشتم به پشت
–ترسوندیم
کوک بود..نگاه ازش گرفتم و به نقطهی نامعلومی زل زدم
–بازم اخم کردی،چیشده؟
–بازم؟ این تویی که هر ثانیه اخم میکنی نه من
–نمیشه باهات درست حسابی حرف زد،بهت میگم چت شده؟
بدون این که نگاش کنم گفتم:چیزیم نیست
بازومو گرفت و سمت خودش برمگردوند
–چیزیت هست،میبینمت میفهمم یجای کار میلنگه
–با دوست دخترت آشنا شدم.
دستش دوره بازوم شل شد
صورتش نه اما چشماش داشت میخندید
–من اندازه موهای سرت دوست دختر داشتم..بستگی داره با کدومشون آشنا شدی!
خندهی اعصبی کردم..ذهنمو به هم ریخته بود
–آنجلا،دوست دختره عزیزت،کلی حرف گفت،گذشتهی شادی داشتین
–خب؟
–دیوونم کردی،یعنی چی خب؟ برای چی میگی خب؟
–انتظار داری چی بشنوی؟! انکار نمیکنم چون یه مدت باهم بودیم و چیزه عجیبی هم نیست!
–عجیب نیست؟
–نمیدونم اون زن چه اراجیفی بهت گفته و برام مهم نیست چون هرچی بوده تموم شده
–ولی برای من مهمه،میفهمی؟ مهمه چون من دوست دارمو به هرچی که به تو مربوطه اهمیت میدم،چرا؟ چون نمیخوام چیزی که مال خودمه رو با کسی شریک بشم چون دوست دارم..دوست دارم.
بالاخره گفته بودم!
تعجب نکرده بود،لبخنده محوی روی لباش نشست
–داستان این دوست داشتنو از کجا شروع کنیم حسود کوچولو
با اعصاب داغونی صدامو بالا بردم و گفتم:داری مسخرم میکنی؟ من جدیام..واقعیه حسم
کمرمو گرفت و جلو کشیدم،اونقدر نزدیک که گرمای تنش وجودمو احاطه کرد
دستاش دوره کمرم قفل شد و من ناخودآگاه دستامو رو سینش گذاشتم تا فاصله رو حفظ کنم
اما اون بی توجه به مقاومت ظاهریم سرش رو خم کرد و فاصله صورتامون رو به حداقل رسوند
–مسخرت نمیکنم..اتفاقا منتظر بودم اینو از زبون خودت بشنوم.
نفس های داغش به صورتم میخورد و تمرکزمو به هم میریخت.
–پس آنجلا..
–یادت باشه..توی قلمروی من،فقط کسی حق نفس کشیدن داره که من بخوام..
شصتشو رو چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
–منی که الان اینجام،با تمام نقاب ها و تاریکی هام فقط جلوی توئه که واقعیام.. حالا هنوزم میخوای به اون حرفای پوچ فکر کنی..یا میخوای بفهمی چی مال توئه؟
نگاهش روی لبام کشیده شد و بعد دوباره برگشت به چشمام!
دستاش کمی توی موهام فشار آورد و من ناخودآگاه لبهی کتش رو توی مشتم گرفتم،انگار زمین زیر پام خالی شده بود و تنها تکیه گاهم همین مردی بود که تا چند دقیقه پیش فکر میکردم فرسنگ ها ازم فاصله داره.
دوباره نگاهش از چشمام به لبام سر خورد
تو چند ثانیه فاصلهی صورتامون توسط خودش صفر شد
اولین تماس لباش با لبام نرم و تردیدآمیز بود!
انگار داشت تایید میگرفت ازم..اما وقتی دید عقب نشینی نمیکنم دستشو دور کمرم محکمتر کرد و بوسهاش رنگ دیگهای گرفت.
همه چیز توی صدای تپش قلب اون و ضربان لرزون قلب خودم گم شد
وقتی بالاخره ازم فاصله گرفت،پیشونیشو به پیشونیم چسبوند،نفسنفس میزدیم.
لبخنده کوتاه و گذرایی روی صورتش نشست که ایندفعه کاملا واقعی بود،یه لبخند پیروزمندانه که تمام حسادت های منو با یه حرکت نابود کرد.
–هنوزم فکر میکنی با کسی شریکت میکنم؟
سرمو به نشونهی منفی تکون دادم
…..
ایشالله که اتفاقی واسه پارتا نیوفته🚶🏻♀️🚶🏻♀️🚶🏻♀️
- ۳.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط