P24
سری تکون داد به سمت متیو رفتم که مشغول جمع کردن وسایلش بود:متیو باید حرف بزنیم!
متیو:چیزی شده؟
لحنش متفاوت بود انگار یه مشکل بزرگ داشت که از اون مشکل بغض کرده بود واقعا دارم نگرانش میشم
لونا:آره بیا بریم
به سمت یکی از کلاسهای خالی رفتم و اونم پشت سرم اومد در رو بستم و منتظر نگاش کردم
که اونم سوالی نگام کرد
لونا:داداشی چه اتفاقی برات افتاده؟ خیلی ناراحت به نظر میای
متیو:چیزی نیست لونا فقط یکم خستم
لونا:چیزی شده؟چرا خستهای؟
متیو:شب خوب نخوابیدم چیز خاصی نیست بیا بریم
و از کلاس خارج شد این چش شده؟!
خودمو زود به سرسرا رسوندم و کنار درای نشستم
درای:حالش خوبه؟
لونا:گفت شب رو خوب نخوابیده و خستهس
درای سری تکون داد
لونا: درای یه ماه دیگه کریسمسه و دو هفته دیگه برمیگردیم خونه برنامهای داری؟
درای:چجور برنامهای منظورته بیب؟
لونا:نمی دونم ولی تو تعطیلات میخوام به بابا همه چیو بگم امیدوارم عصبی نشه و مخالفت نکنه
درای:عزیزم لازم نیست نگران باشی کی بهتر از من؟
لونا:زیادی خودشیفتهای عزیزم
درای:نه مثل تو که روی خودت کراشی بیب
لونا:دراییی اونو من گفتم چون نمیخواستم رازمون لو بره!
درای:یعنی هنوز فقط تو مرحله کراشی بیب؟ مطمئن باش حداکثر سه سال بعد این موقع زن رسمی منی عزیزم
سرمو از خجالت انداختم پایین
درای:بیب خجالت نداره که اون سه سال هم واسه این گفتم که تا اون موقع ۲۰ سالت میشه ولی اگه تو میخوای میتونیم همین کریسمس ازدواج کنیم
لونا: بس کن درایی(قرمز شده)
درای:بیب گفتم که خجالت نداره!
با دستش چونهمو بالا آورد و دستشو رو گونم کشید
لونا:درای ما تنها نیستیم میدونی که زیادی خجالت میکشم و نمیخوای جز ما دوتا کسی شاهد این صحنهها باشه
درای:نگاهای اونا مهم نیست ولی اگه راحت نیستی وقتی تنهاییم انجامش میدم
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین که یه بشقاب غذا جلوم قرار گرفت
درای: لونا زود بخورش تا قبل از کلاس بتونیم یکم استراحت کنیم
سری تکون دادم و چند دقیقه بعد بلند شدیم و رفتیم خوابگاه سالن خالی بود
لونا:درای بیا اینجا دراز بکشیم
درای:پرنسس شاید سر و صدای اینجا زیاد باشه ها
لونا:پس بیا بریم اتاق منو پانسی
دستشو کشیدم و رفتیم بالا وارد اتاق شدیم که درای کیفامون رو روی میز من گذاشت و با هم دراز کشیدیم
چند روزی گذشت و انگار این رابطه داشت برای همه عادی میشد از جمله متیو، متیو دیگه مثل قبل با لونا سرد رفتار نمیکرد و به این نتیجه رسیده بود که باید عشق اشتباهشو خفه کنه این بهترین انتخاب بود چون لونا پیش دریکو واقعا خوشحال بود درسته که هیچکس راجب علاقش به لونا نمیدونست ولی این علاقه روز به روز بیشتر میشد و حتی کوچکترین کار لونا باعث شیفتگی بیشتر متیو میشد ولی لونا متیو رو داداش خودش میدونست این موضوع برای متیو دردناک بود ولی خودشو راضی میکرد که بهتر از اینه که هیچ توجهی بهش نکنه و متیو تصمیم گرفته بود بعد از اتمام مدرسهاش به نیویورک بره و یکم از این حال و هوای غم دارش خارج بشه و باید خودشو درگیر یه دختر دیگه میکرد تا دختری که خودش عاشقشه ولی اون دختر متعلق به یه نفر دیگهس
متیو:چیزی شده؟
لحنش متفاوت بود انگار یه مشکل بزرگ داشت که از اون مشکل بغض کرده بود واقعا دارم نگرانش میشم
لونا:آره بیا بریم
به سمت یکی از کلاسهای خالی رفتم و اونم پشت سرم اومد در رو بستم و منتظر نگاش کردم
که اونم سوالی نگام کرد
لونا:داداشی چه اتفاقی برات افتاده؟ خیلی ناراحت به نظر میای
متیو:چیزی نیست لونا فقط یکم خستم
لونا:چیزی شده؟چرا خستهای؟
متیو:شب خوب نخوابیدم چیز خاصی نیست بیا بریم
و از کلاس خارج شد این چش شده؟!
خودمو زود به سرسرا رسوندم و کنار درای نشستم
درای:حالش خوبه؟
لونا:گفت شب رو خوب نخوابیده و خستهس
درای سری تکون داد
لونا: درای یه ماه دیگه کریسمسه و دو هفته دیگه برمیگردیم خونه برنامهای داری؟
درای:چجور برنامهای منظورته بیب؟
لونا:نمی دونم ولی تو تعطیلات میخوام به بابا همه چیو بگم امیدوارم عصبی نشه و مخالفت نکنه
درای:عزیزم لازم نیست نگران باشی کی بهتر از من؟
لونا:زیادی خودشیفتهای عزیزم
درای:نه مثل تو که روی خودت کراشی بیب
لونا:دراییی اونو من گفتم چون نمیخواستم رازمون لو بره!
درای:یعنی هنوز فقط تو مرحله کراشی بیب؟ مطمئن باش حداکثر سه سال بعد این موقع زن رسمی منی عزیزم
سرمو از خجالت انداختم پایین
درای:بیب خجالت نداره که اون سه سال هم واسه این گفتم که تا اون موقع ۲۰ سالت میشه ولی اگه تو میخوای میتونیم همین کریسمس ازدواج کنیم
لونا: بس کن درایی(قرمز شده)
درای:بیب گفتم که خجالت نداره!
با دستش چونهمو بالا آورد و دستشو رو گونم کشید
لونا:درای ما تنها نیستیم میدونی که زیادی خجالت میکشم و نمیخوای جز ما دوتا کسی شاهد این صحنهها باشه
درای:نگاهای اونا مهم نیست ولی اگه راحت نیستی وقتی تنهاییم انجامش میدم
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین که یه بشقاب غذا جلوم قرار گرفت
درای: لونا زود بخورش تا قبل از کلاس بتونیم یکم استراحت کنیم
سری تکون دادم و چند دقیقه بعد بلند شدیم و رفتیم خوابگاه سالن خالی بود
لونا:درای بیا اینجا دراز بکشیم
درای:پرنسس شاید سر و صدای اینجا زیاد باشه ها
لونا:پس بیا بریم اتاق منو پانسی
دستشو کشیدم و رفتیم بالا وارد اتاق شدیم که درای کیفامون رو روی میز من گذاشت و با هم دراز کشیدیم
چند روزی گذشت و انگار این رابطه داشت برای همه عادی میشد از جمله متیو، متیو دیگه مثل قبل با لونا سرد رفتار نمیکرد و به این نتیجه رسیده بود که باید عشق اشتباهشو خفه کنه این بهترین انتخاب بود چون لونا پیش دریکو واقعا خوشحال بود درسته که هیچکس راجب علاقش به لونا نمیدونست ولی این علاقه روز به روز بیشتر میشد و حتی کوچکترین کار لونا باعث شیفتگی بیشتر متیو میشد ولی لونا متیو رو داداش خودش میدونست این موضوع برای متیو دردناک بود ولی خودشو راضی میکرد که بهتر از اینه که هیچ توجهی بهش نکنه و متیو تصمیم گرفته بود بعد از اتمام مدرسهاش به نیویورک بره و یکم از این حال و هوای غم دارش خارج بشه و باید خودشو درگیر یه دختر دیگه میکرد تا دختری که خودش عاشقشه ولی اون دختر متعلق به یه نفر دیگهس
- ۱۵.۲k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط