رد پای هزارساله part 2
Part 2
با شنیدن اسم "نایا"، انگار چیزی درونم شکسته شد.
نه فقط اسم، صداش هم آشنا بود... اون لرزش خاص... اون خشم و حرارت.
صدای قدمهاش، سنگین و مطمئن، به سمتم میاومد.
نفس عمیق کشیدم.
نه برای اینکه آروم شم...
برای اینکه دوباره بتونم بایستم.
سریع برگشتم.
هیچی.
هیچکس نبود.
کوچه خالی بود.
یه پر سفید، سبک و بیجان از آسمون افتاد جلوی پام.
چیزی توی قلبم تیر کشید.
صحنههایی که نمیشناختم، یکییکی جلوی چشمم ظاهر شدن.
یه قصر سنگی…
یه آینهی بلند…
یه لباس سلطنتی تیره رنگ…
و چشمای مردی که با خشم نگام میکرد.
بازم همون صدا تو سرم پیچید:
«تو اونارو فروختی نایا. تو باعث مرگشون شدی!»
لبهام باز شد، بیاختیار، اما صدایی ازم درنیومد.
یه جمله فقط توی ذهنم اکو میشد:
"من نبودم... به خدا من نبودم..."
ناخودآگاه نشستم روی زمین.
سنگفرش سرد بود…
ولی سردتر از قلب من نبود.
یه صدای خشن و واقعی، از دور نزدیک شد:
«اینجا چیکار میکنی؟ دختر بیاجازه نباید از عمارت خارج بشه.»
از ذهنم خارج شدم.
واقعیت برگشت.
نقاب دوباره برگشت روی صورتم.
دختر ساکتی که باید باشم، کسی که نمیپرسه، فقط اطاعت میکنه.
بلند شدم. سرم رو انداختم پایین.
«متاسفم... فقط... فقط قدم میزدم.»
نگاه مرد سرد بود. سرباز بود شاید. لباسش ساده بود ولی صداش... شبیه کسی بود.
پشت سرم، صدای سم اسب اومد.
آهسته، سنگین، درست مثل قلبم.
و یه مرد، سوار، از کنارمون رد شد.
صورتش رو نمیدیدم... فقط شنل سیاه و کمربند چرمی دور کمرش، با علامت سلطنتی روش.
تا از کنارم گذشت، تنم مور مور شد.
انگار رد نگاهش خورد روی پوست گردنم…
چرخید…
نیمنگاهی انداخت…
چشماش تار بودن… ولی آشنا.
یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
و زمان... برای چند ثانیه ایستاد.
نفسم قطع شد.
صدایی از درون فریاد کشید.
اون... همون بود.
قاتلِ من.
به من شانس دوباره داده شده از دستش نمیدم نمی زارم تاریخ دوباره تکرار بشه.
این بار، بازی دست منه.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
با شنیدن اسم "نایا"، انگار چیزی درونم شکسته شد.
نه فقط اسم، صداش هم آشنا بود... اون لرزش خاص... اون خشم و حرارت.
صدای قدمهاش، سنگین و مطمئن، به سمتم میاومد.
نفس عمیق کشیدم.
نه برای اینکه آروم شم...
برای اینکه دوباره بتونم بایستم.
سریع برگشتم.
هیچی.
هیچکس نبود.
کوچه خالی بود.
یه پر سفید، سبک و بیجان از آسمون افتاد جلوی پام.
چیزی توی قلبم تیر کشید.
صحنههایی که نمیشناختم، یکییکی جلوی چشمم ظاهر شدن.
یه قصر سنگی…
یه آینهی بلند…
یه لباس سلطنتی تیره رنگ…
و چشمای مردی که با خشم نگام میکرد.
بازم همون صدا تو سرم پیچید:
«تو اونارو فروختی نایا. تو باعث مرگشون شدی!»
لبهام باز شد، بیاختیار، اما صدایی ازم درنیومد.
یه جمله فقط توی ذهنم اکو میشد:
"من نبودم... به خدا من نبودم..."
ناخودآگاه نشستم روی زمین.
سنگفرش سرد بود…
ولی سردتر از قلب من نبود.
یه صدای خشن و واقعی، از دور نزدیک شد:
«اینجا چیکار میکنی؟ دختر بیاجازه نباید از عمارت خارج بشه.»
از ذهنم خارج شدم.
واقعیت برگشت.
نقاب دوباره برگشت روی صورتم.
دختر ساکتی که باید باشم، کسی که نمیپرسه، فقط اطاعت میکنه.
بلند شدم. سرم رو انداختم پایین.
«متاسفم... فقط... فقط قدم میزدم.»
نگاه مرد سرد بود. سرباز بود شاید. لباسش ساده بود ولی صداش... شبیه کسی بود.
پشت سرم، صدای سم اسب اومد.
آهسته، سنگین، درست مثل قلبم.
و یه مرد، سوار، از کنارمون رد شد.
صورتش رو نمیدیدم... فقط شنل سیاه و کمربند چرمی دور کمرش، با علامت سلطنتی روش.
تا از کنارم گذشت، تنم مور مور شد.
انگار رد نگاهش خورد روی پوست گردنم…
چرخید…
نیمنگاهی انداخت…
چشماش تار بودن… ولی آشنا.
یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
و زمان... برای چند ثانیه ایستاد.
نفسم قطع شد.
صدایی از درون فریاد کشید.
اون... همون بود.
قاتلِ من.
به من شانس دوباره داده شده از دستش نمیدم نمی زارم تاریخ دوباره تکرار بشه.
این بار، بازی دست منه.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
- ۱.۲k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط