پرنسس من ۸

اینکه ا/ت نگاهش را دزدید و به زمین دوخت برای





جونگ‌کوک پیروزیِ بزرگ‌تری از شنیدن صدای التماس بود.






او میدید که آن دخترِ زبان‌دراز حالا در برابر




حضور او کم آورده است.





جونگ‌کوک چاقو را کاملاً کنار گذاشت و آن را روی زمین






انداخت. صدای برخورد چاقو به سنگ، در سکوت انبار مثل






یه خطر جدی بود او دستش را از روی مچ‌های ا/ت






برنداشت، اما فشارش را کمتر کرد و به جای آن




انگشتانش را به آرامی دور مچ‌های ظریف او لغزاند.




او با دست دیگرش، چانه‌ی ا/ت را گرفت و با اصرار





صورت او را بالا آورد تا مجبورش کند دوباره در چشمانش





نگاه کند




جونگ کوک : بهم نگاه کن..




جونگ کوک : چرا چشمات رو می‌دزدی؟ اون همه ادعا کجا





رفت؟ اون همه برو گمشو و جرئت نداری چی شد؟




او متوجه شد که نفس‌های ا/ت به خاطر نزدیکیِ بیش



از حد آن‌ها به شماره افتاده است. جونگ‌کوک با لذتی



پنهان نگاهش را روی لب‌های لرزان و گونه‌های سرخ او



چرخاند. او حس می‌کرد که قدرتِ مطلق را در دست دارد



نه فقط قدرتِ فیزیکی بلکه قدرتِ برانگیختنِ احساساتی



که ا /ت سعی در پنهان کردنشان داشت.




او سرش را جلوتر برد طوری که نوک بینی‌اش به آرامی به





گونه‌ی داغِ ا/ت برخورد کرد





جونگ کوک : از من می‌ترسی.. یا از حسی که الان داری؟





جونگ کوک : می‌تونم ولت کنم که همین‌جا توی سرما





بمونی... یا می‌تونم ببرمت بالا به یه اتاق گرم و بهت





نشون بدم که وقتی یه "عوضی" مثل من بخواد باهات





مهربون باشه چقدر می‌تونه خطرناک‌تر بشه کدومش رو





می‌خوای ا/ت؟





ا/ت هنوز از خجالت سرش را بالا نیورد و جوابی نداد





سکوت ا/ت و نگاه نکردن به جونگ کوک



جونگ‌کوک را از آن حالت وحشیانه خارج کرد و




جایش را به یک کنجکاوی داد او تا به حال ندیده بود که




این دخترِ مغرور، این‌طور بی‌دفاع و غرق در خجالت شود.





او دستش را از روی دیوار برداشت و به آرامی لای موهای






پریشان ا/ت برد با انگشتانش تارهای مو را از روی صورتِ





داغِ او کنار زد و با لحنی که حالا دیگر نشانی از فریاد




نداشت زمزمه کرد:



سکوت کردی؟ این یعنی اون زبونِ تند و تیزت بالاخره بند




اومده؟»





جونگ‌کوک کمی عقب کشید اما نه آنقدر که فضای راحت






به ا/ت بدهد. او با دقت به لرزش مژه‌های ا/ت که به






زمین خیره شده بود نگاه کرد. این سکوت برای او از هر




فحشی شنیدنی‌تر بود.





جونگ کوک : می‌دونی... اینجوری خیلی خطرناک‌تری.





وقتی داد می‌زنی، می‌دونم تو سرت چی می‌گذره. اما وقتی






اینطوری سرخ می‌شی و ساکت می‌مونی...»




او مکثی کرد و لبخند کجی روی لب‌هایش نشست. و



ناگهان بازوی ا /ت را گرفت و او را به آرامی ا به سمت درِ



خروجی انبار کشید.




جونگ کوک : بسه دیگه هوای اینجا زیادی سرده و تو هم





انگار یادت رفته چطوری باید حرف بزنی. می‌برمت جایی که





بتونم درست تو چشمات نگاه کنم و بفهمم پشت این





خجالتت چی قایم کردی





او درِ سنگین انبار را با یک دست باز کرد. سوزِ سرمای شب





به داخل وارد شد اما گرمای گونه‌های ا/ت هنوز خاموش





نشده بود جونگ‌کوک بدون اینکه او را رها کند زیر




گوشش گفت




جونگ کوک : راه بیفت. و یادت باشه... اگه بخوای دوباره





لگد بزنی یا فرار کنیاین بار دیگه خبری از چاقو نیست






جوری تنبیهت می‌کنم که آرزو کنی کاش همون‌جا توی




انبار می // کش ((( تمت




ادامه دارد •••



حمایت یادتون نره گوگولیا 🧡💛💚🩵🩷

شرطارو میخوام لایک و کامنت بالا باشه بازنشر مهم نیست

شرطا : ۲۰ لایک . ۲۰ کامنت 😘😘😘😘🤌🏻
دیدگاه ها (۲۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تکپارتی | جونگکوک

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط