تنهایی را سربازی فهمید که مرخصی داشت...

تنهایی را سربازی فهمید که مرخصی داشت...
اما جایی برای رفتن نداشت...

سلامتی همه #سرباز های وطن🌹 🏵 🌸 💟 💚 💛 💗 💜 💖 💙 💜 🌹 🌸 💟 💛 💗 💖 💜 🌹 💙 ❤ 💟 💛 🏵 💜 💗 💙 ❤ 💟 💛 🌸 💜 💙 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚 💚
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

عشق در گنگ

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

قصه شانزدهم: راهبرد امام حسین (ع) (قسمت پایانی)

شاهکاری به نام دروغ

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌98بی‌اختیار به سمت جیمین خم شد.جیمین قبل...

&شیسه.... تو باید بری. اونا می‌کشنتشیسه میدونست. خوب چیکار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط