𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۴


جونگکوک سردرگم برگشت و به طرف لیویا رفت و صورت خیس از اشکش رو دید.

صورتش رو بین دست‌هاش گرفت و با چشم‌های قرمزش توی صورت دختر فریاد زد:

چرا لال شدی؟! بهش بگو تو هه‌را نیستی! معطل چی هستی، هااااا؟! +

لیویا چشم‌هاش رو بست و صدای گریه‌هاش بالاتر رفت.

جونگکوک دستی به موهاش کشید.

اینجا چه خبره؟! یه نگاه به لیویا بنداز! کجاش شبیه هه‌راست، هان؟! +

جونگسو: جریانش که طولانیه. روزی که خبر مرگ هه‌را پخش شد، یادت میاد؟

فلش‌بک

هه‌را مشتی به صندوق زد تا باز بشه، اما دریغ از حتی یه فاصله‌ی کوچیک...

مسیری که ماشین طی می‌کرد، اصلاً شبیه جاده‌ی صاف نبود. وقتی از صندوق پرتش کرد پایین، تازه متوجه شد که جایی پرت و دور از شهره؛ جایی که حتی یک درخت هم توش پیدا نمی‌شد. انگار آخر راه بود.

جونگسو با خشونت هلش می‌داد به جلو.

با تمام خشمش بهش ضربه می‌زد و کتکش می‌زد.

از طرفی، مینی زمانی که برای ورود به شرکت مشکوک بودن جونگسو و انداختن دختری پشت ماشینش رو دیده بود، از کارهای عجیبش خبر داشت و اون رو دنبال کرده بود. حالا یک گوشه ماشینش رو پارک کرده بود و امیدوار بود بلایی سر اون دختر ناشناس نیاد.

نمی‌تونست وارد اون ناحیه بشه، چون هیچ‌کسی اونجا نبود و جونگسو متوجه حضورش می‌شد. پس تصمیم گرفت همون‌جا صبر کنه تا جونگسو از اونجا دور بشه.

هه‌را حتی برای بیان اعتراض و فریاد هم نمی‌تونست دهانش رو باز کنه. توی شوک بدی فرو رفته بود و اطرافش رو درک نمی‌کرد.

چطور اون پسره‌ای که عاشقش بود و از زندگی شیرین حرف می‌زد، حالا این‌طور بهش ضربه می‌زد؟

کم مونده بود از هوش بره، ولی انگار اون پسره‌ی دیوونه دست‌بردار نبود.

جونگسو: حیفه که قبل مرگت خوب از بدنت استفاده نشه، دختر کوچولو!

هه‌را نای حرف زدن و حتی تکون خوردن رو نداشت. از یه جایی به بعد دختر بیهوش شده بود و اون بی‌رحمانه به بدن بی‌جون و ازحال‌رفته‌اش آسیب می‌زد.

وقتی خیالش جمع شد که به‌اندازه‌ی کافی نابودش کرده، اون رو کمی اون‌طرف‌تر کشید.

جونگسو: بهتره همین‌جا خوراک حیوونا بشی. شب میان تا با تیکه‌تیکه کردنت ازت پذیرایی کنن!

خنده‌ای کرد و سوار ماشینش شد و از اونجا دور شد.

مینی که حس کنجکاویش بهش امان نداده بود، ماشینش رو رها کرد و با پای پیاده، دورتر از اون‌ها و پشت اون کلبه‌ی کوچیک، با قلبی که از دیدن اون صحنه‌ها به درد اومده بود، نگاه می‌کرد.

با رفتن جونگسو، با دو خودش رو به دختر که بیهوش روی زمین افتاده بود رسوند. بدنش رو بلند کرد و بعد از بررسی وضعیتش، با قدم‌های تند به سمت ماشین رفت.

با تمام سرعتش به سمت نزدیک‌ترین درمانگاه رفت.

چند ساعتی گذشت و بعد از به‌هوش اومدن هه‌را و تعریف کردن همه‌ی ماجرا، مینی برای هر دوی اون‌ها، هم هه‌را و هم جونگکوک، احساس غم و تأسف می‌کرد.

تلفنش رو برداشت و تماسی گرفت.

_ می‌تونی برام یه جسد بی‌نام‌ونشون پیدا کنی؟

مینی: خوبه، فقط صورتش رو غیرقابل‌تشخیص کنید. باهات هماهنگ می‌کنم.

تلفنش رو قطع کرد و رو به هه‌را کرد.

_ می‌دونی که کسی نباید بفهمه زنده‌ای؟

هه‌را سری تکون داد.

مینی: اینکه کمکت می‌کنم، بیشتر به‌خاطر جونگکوکه. نمی‌خوام بیشتر از این عذاب بکشه، پس تو هم دیگه دوروبرش نرو.

هه‌را: باشه، نمی‌رم.

مینی: می‌شه یه جراحی زیبایی کوچیک روی صورتت انجام بدی. اسم و فامیلت هم تغییر می‌کنه. خانواده‌ای داری؟

هه‌را با بغض گفت:

_ جونگسو فیلم رابطه‌ش باهام رو برای پدرم فرستاد. پدرم دووم نیاورد و فوت کرد. فقط مادرم رو دارم.

مینی: پس مادرت از کارات خبر داره؟

_ نه... فقط پدرم که اونم بعد از فهمیدنش، بهش شوک وارد شد و سکته کرد.

مینی: پس مادرت هم باید از گندکاری‌هات بی‌خبر بمونه. خودت یه دلیلی برای تغییر هویتت پیدا کن.

پرش زمانی؛ کلاب

لیویا با دیدن چهره‌ی آشنای پسری چشم‌هاش رو تیز کرد.

جونگکوک بود.

بعد از سال‌ها جونگکوک رو دیده بود.

وقتی باهاش چشم تو چشم شد، وجودش خالی شد.

به‌سرعت با مینی تماس گرفت و بهش خبر داد که بعد از پنج سال جونگکوک رو دیده. خوشحال بود که اون رو نشناخته بود.

مینی بهش هشدار داده بود که نزدیکش نشه، اما یه چیزی توی وجودش می‌خواست همه‌چیز رو جبران کنه؛ نه به‌عنوان هه‌را، بلکه به‌عنوان یه آدم جدید به اسم لیویا.

درسته، اون هنوز هیچ حسی به جونگکوک نداشت، اما می‌خواست تمام کارهاش رو جبران کنه.

و گذشت و گذشت و حتی نفهمید کی به اون حد شیفته‌ی پسر شد.

پایان فلش‌بک

جونگکوک با ناباوری به جونگسو نگاه می‌کرد و به حرف‌هاش گوش می‌داد.

با صدایی که از ته چاه می‌اومد، چهره‌ای بی‌حس و چشم‌هایی قرمز گفت:

حداقل اون بالاخره فهمید که منو دوست داره و به سمتم اومد. +

جونگسو خنده‌ی تمسخرآمیزی کرد.
دیدگاه ها (۷)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 26_من آمادمجونگکوک ک...

dark life = 40

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

دختر و پارتی

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

وقتی پریود میشه part 1

پارت ۵۲

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط