تنهایی...👌❤🍀

شاعر آواره از این خانه نباید بشود

دل خوشِ دامن بیگانه نباید بشود


باد می آید و من دست و دل ام می لرزد

زلف اگر ریخت به هم شانه نباید بشود


لحظه ای خنده ای و لحظه ی دیگر اخمی

آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟


شبِ پیمانه همه راستی ام اما زن

خام یک گریه ی مستانه نباید بشود


زن بلا نیست ولی حامله ی طوفان است

حامل صاعقه، بی شانه نباید بشود


من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم

هر چه کرم است که پروانه نباید بشود


من خودم سمت قفس می روم و می دانم

مرغ، خامِ طمع دانه نباید بشود


بوف کورم بروم خانه ام و خوش باشم

عشق، کاخی ست که ویرانه نباید بشود

#عشقولوژی
دیدگاه ها (۱)

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

« مردِ خواستنی، زنِ خواهان » ‌ در زمان‌هایی نه‌چندان دور، ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

اتاقی که وجود نداشت(part3)روزهای بعد، خانه دیگر به اندازه‌ی ...

عاشقانه های شبنم

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

این موضوع، وزنِ سنگینی را به تنهایی بر دوشِ هر پنج نفر اضافه...

هم‌سلولی خطرناک(part1) دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سال‌...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط