ادامهههههههههههههه
بهش دست بزنید یا بهش نزدیک بشید.»
شینوبو که متوجه پیوند عمیقِ خونِ موئیچیرو و کنترل یوکی شده بود، آهی کشید و گفت: «انگار واقعاً خون توکیتو-کان مثل یک قفل و کلید برای خوی شیطانی یوکی عمل میکنه…»یوکی که پشت موئیچیرو بود، ناگهان گریهاش بند آمد. اخم غلیظی کرد و ابتدا برای سانمی زباندرازی کرد تا حسابی حرصش را درآورد!
همزمان، اثرات خونهای مختلفی که دیشب خورده بود، توی بدنش شروع به واکنش کردند. ترکیبی از بادِ سانمی، شعلههای رنگوکو و مهِ موئیچیرو در رگهایش به جوش آمد. هالهای نقرهای و سرخرنگ دورش را گرفت و قدرتش چند برابر شد.
قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، یوکی با خشم به سمت سانمی خیز برداشت. روی هوا پرید و دندانهای تیزش را مستقیماً در گردن سانمی فرو کرد و شروع به مکیدن خونش کرد!
سانمی از درد و غافلگیری فریاد کشید و سعی کرد او را جدا کند. هاشیراها با دهانهای باز شوکه شده بودند و موئیچیرو سریع جلو رفت تا یوکی را آرام کند.به محض اینکه یوکی خون سانمی را چشید، اثر خونِ خاص و مستکنندهی او (خون کمیابِ مارچی) کار خودش را کرد. یوکی ناگهان سرش دور خورد، چشمانش خمار شد و بدنش مثل یک تکه ژله شل شد؛ انگار کاملاً مست شده باشد!
در همین لحظه، موئیچیرو سریع از پشت جلو آمد، بازوانش را دور کمر یوکی حلقه کرد و او را با ملایمت از گردن سانمی جدا کرد. یوکی که کاملاً گیج و منگ شده بود، سرش را روی سینهی موئیچیرو گذاشت و با صدایی خوابآلود و بامزه زمزمه کرد: «اومم… چرا دنیا داره دور سرم میچرخه؟…» و بلافاصله در آغوش موئیچیرو به خواب عمیقی رفت.
سانمی در حالی که دستش را روی گردن زخمیاش گذاشته بود و نفسنفس میزد، غرید: «دخترهی دیوونه… بالاخره خونم کارساز شد و گیجش کرد!»
موئیچیرو بدون توجه به غرولندهای سانمی، یوکیِ خوابآلود را روی دستانش بلند کرد تا دوباره او را به اتاق استراحت ببرد.
شینوبو که متوجه پیوند عمیقِ خونِ موئیچیرو و کنترل یوکی شده بود، آهی کشید و گفت: «انگار واقعاً خون توکیتو-کان مثل یک قفل و کلید برای خوی شیطانی یوکی عمل میکنه…»یوکی که پشت موئیچیرو بود، ناگهان گریهاش بند آمد. اخم غلیظی کرد و ابتدا برای سانمی زباندرازی کرد تا حسابی حرصش را درآورد!
همزمان، اثرات خونهای مختلفی که دیشب خورده بود، توی بدنش شروع به واکنش کردند. ترکیبی از بادِ سانمی، شعلههای رنگوکو و مهِ موئیچیرو در رگهایش به جوش آمد. هالهای نقرهای و سرخرنگ دورش را گرفت و قدرتش چند برابر شد.
قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، یوکی با خشم به سمت سانمی خیز برداشت. روی هوا پرید و دندانهای تیزش را مستقیماً در گردن سانمی فرو کرد و شروع به مکیدن خونش کرد!
سانمی از درد و غافلگیری فریاد کشید و سعی کرد او را جدا کند. هاشیراها با دهانهای باز شوکه شده بودند و موئیچیرو سریع جلو رفت تا یوکی را آرام کند.به محض اینکه یوکی خون سانمی را چشید، اثر خونِ خاص و مستکنندهی او (خون کمیابِ مارچی) کار خودش را کرد. یوکی ناگهان سرش دور خورد، چشمانش خمار شد و بدنش مثل یک تکه ژله شل شد؛ انگار کاملاً مست شده باشد!
در همین لحظه، موئیچیرو سریع از پشت جلو آمد، بازوانش را دور کمر یوکی حلقه کرد و او را با ملایمت از گردن سانمی جدا کرد. یوکی که کاملاً گیج و منگ شده بود، سرش را روی سینهی موئیچیرو گذاشت و با صدایی خوابآلود و بامزه زمزمه کرد: «اومم… چرا دنیا داره دور سرم میچرخه؟…» و بلافاصله در آغوش موئیچیرو به خواب عمیقی رفت.
سانمی در حالی که دستش را روی گردن زخمیاش گذاشته بود و نفسنفس میزد، غرید: «دخترهی دیوونه… بالاخره خونم کارساز شد و گیجش کرد!»
موئیچیرو بدون توجه به غرولندهای سانمی، یوکیِ خوابآلود را روی دستانش بلند کرد تا دوباره او را به اتاق استراحت ببرد.
- ۲.۴k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط