چندشاتی جونگکوک(پارت۱)
درخـــواســتـــی^
“وقـتـی عـضـو هـشـتـمـی”
به شیشههای ماشین خیره شده بودم.
قطرههای بارون آروم آروم از بالا سُر میخوردن پایین و مسیرشون رو روی شیشه جا میذاشتن؛ هرکدومشون مثل یه فکرِ نصفهنیمه که میاد و میره، اما ردشو توی سرت نگه میداره.
هر قطره بارون منو از افکارم بیرون میکشید، اما فقط برای چند ثانیه… بعد دوباره غرق میشدم.
موهای خیسم، گردنمو قلقلک میداد…
اون حس سرد و ریزِ آب روی پوستم باعث میشد بیشتر از قبل حضور خودمو حس کنم؛ انگار بارون اصرار داشت یادم بندازه هنوز اینجام، هنوز نفس میکشم، حتی اگه دلم یه جای دیگه،پیش کسی که دوستم نداره، جا مونده باشه.
شیشه ماشین بخار کرده بود.
منم از فرصت استفاده کردم و روش با انگشتم چیزای مبهمی کشیدم.
خطهای کج و معوج، یه قلب نصفه، یه حرفی که پاکش کردم… چیزایی که… فقط خودم میدونستم چه معنیای دارن…
انگار داشتم حرفایی رو مینوشتم که جرأت گفتنشونو نداشتم.
با صدای راننده تاکسی و ترمزش، به خودم اومدم.
«رسیدیم»
صداش مثل یه زنگ بیدارباش بود.
پولشو که از قبل توی مشت خیسم نگه داشته بودم، بهش دادم و ازش تشکر کردم. اسکناسها نمدار شده بودن، درست مثل دلم.
در ماشینو باز کردم و چندتا باکسِ خریدام و کیفمو لای انگشتام گرفتم.
هوای سرد با یه موج بارون صورتمو خیس کرد.
بارون هنوز میبارید و منو به خاطرات سپتامبر ۲۰۲۵ برمیگردوند…
به همون شبی که فکر میکردم قراره همهچیز شروع بشه، نه اینکه انقدر سخت ادامه پیدا کنه.
وقتی ماشین تاکسی از جلوم محو شد، من هنوز به زمین خیره بودم.
آه… ولش کن.
همیشه گفتن آدم باید قوی باشه، نه؟
سریع به سمت ساختمون دویدم تا بیشتر از این خیس نشم.
کفشام روی زمین خیس صدا میداد. نفسهام تند شده بود.
همین الانشم کلی دیر کردم و هفت تا مردِ به ظاهر گنده که هنوز نینی کوچولوان منتظرمن.
در آسانسور باز شد و صدای مسخرهبازیاشون با اینکه در واحد بسته بود میومد.
خونه رو گذاشتن روی سرشون!
صدای خندههاشون، جیغ کشیدن الکیهاشون، کوبیدن دست به مبل… همهچی زنده بود. گرم بود.
یه لحظه حس کردم شاید اینجا بتونه جای امنم باشه.
رمز درو وارد کردم و در با صدای خفهای که بین اونهمه سروصدا به زور شنیده میشد؛ باز شد.
اولین نفری که متوجه حضور من شد، تهیونگ بود.
«به بههه سلاممم»
درحالی که باکسارو یکی یکی از دستم میگرفت گفت.
دستاش گرم بودن.
با حرف تهیونگ همشون متوجه حضور من شدن.
+سلام بچه هااا.
جزئیات تکتکشون از زیر نگاهم گذشت.
به ترتیب روی مبل نشسته بودن، هرکدوم یه حالت خاص، یه لبخند مخصوص خودشون.
همشون با لبخند بهم سلام کردن.
جز…
اون یه نفری که قلبمو بهش داده بودم…
“جونگکوک”
گوشه مبل پارچهای نشسته بود و سرش توی گوشیش بود.
موهای براقش که توی نور کم برق میزدن، درست اجازه نمیدادن چشماشو ببینم.
اما میتونستم نگاهای چپ چپشو، درحالی که سرش توی گوشیشه و چشماش به من، حس کنم.
اون نگاه سرد… اون سکوت سنگین تر از هر حرفی.
لبخندم جمع شد.
انگار یکی یهو نورشو خاموش کرده باشه.
چرا اینطوری میکنه؟
یعنی اینقدر ازم متنفره که حتی به خودش زحمت نداد بهم سلام کنه؟
سعی میکنم با فکر اینکه “کمپانی منو به زور وارد گروهشون کرده و حق داره باهام اینطوری باشه” خودمو قانع کنم…
اما میدونستم که قانع نمیشم.
چون این فقط یه هم گروهی ساده نبود…
اون جونگکوک بود.
تهیونگ طوری که فقط خودمون دوتا بشنویم زمزمه کرد:
تهیونگ: «حالت خوبه؟»
مثل همیشه چیزی که ماهها توی گلوم بودو قورت دادم.
اون بغضی که هیچوقت کامل نمیره.
سرمو تکون دادم و گفتم:
ا/ت: «معلومه که خوبم»
چند ضربان قلب بعد از تموم شدن جملم، توی آغوش تهیونگ گم شدم.
بغلش گرم بود. محکم بود. امن بود.
اونقدر بغل تهیونگ بهم آرامش داد که نفهمیدم جذابِ لعنتی اون ته با آیفون ۱۷ سرمه ایش داره دوباره با نگاهاش منو میبلعه…
یه نگاه طولانی، سنگین، پر از حرفهای نگفته.
که جین لطف کرد و حواسمو سر جاش آورد.
صداشو صاف کرد و گفت:
جین:«ا/ت برو لباساتو عوض کن و بیا.
شاممون سرد شد اینننن همه زحمت کشیدمم»
از بغل تهیونگ جدا شدم و به جین گفتم:
ا/ت:«جیننن بازم تو غذا درست کردیی.»
جین:«چیکار کنم این شیش تا غول که اینجا دست به سیاه و سفید نمیزنن فقط کارشون بخور و بخوابه.»
کلی با بچهها سر به سر جین گذاشتیم و خندیدیم.
خندههایی که سعی میکردم واقعی باشن.
که بازم!
با نگاههای جونگکوک خفه شدم.
اون نگاها مثل یه دست نامرئی دور گلوم میپیچیدن.
⸻
وقتی لباسامو عوض کردم، جلوی آینه ایستادم.
نور اتاق کم بود و تصویرم یکم تار به نظر میرسید.
موهامو با حوله خشک کردم و به خودم خیره شدم.
به چشمام… که یه چیزی توشون کم بود.
مشکلم چیه؟
چرا اینقد ازم بدش میاد؟
یا شاید…
شاید مشکل اینه که من هنوز ازش بدم نمیاد.
ادامه دارد...
“وقـتـی عـضـو هـشـتـمـی”
به شیشههای ماشین خیره شده بودم.
قطرههای بارون آروم آروم از بالا سُر میخوردن پایین و مسیرشون رو روی شیشه جا میذاشتن؛ هرکدومشون مثل یه فکرِ نصفهنیمه که میاد و میره، اما ردشو توی سرت نگه میداره.
هر قطره بارون منو از افکارم بیرون میکشید، اما فقط برای چند ثانیه… بعد دوباره غرق میشدم.
موهای خیسم، گردنمو قلقلک میداد…
اون حس سرد و ریزِ آب روی پوستم باعث میشد بیشتر از قبل حضور خودمو حس کنم؛ انگار بارون اصرار داشت یادم بندازه هنوز اینجام، هنوز نفس میکشم، حتی اگه دلم یه جای دیگه،پیش کسی که دوستم نداره، جا مونده باشه.
شیشه ماشین بخار کرده بود.
منم از فرصت استفاده کردم و روش با انگشتم چیزای مبهمی کشیدم.
خطهای کج و معوج، یه قلب نصفه، یه حرفی که پاکش کردم… چیزایی که… فقط خودم میدونستم چه معنیای دارن…
انگار داشتم حرفایی رو مینوشتم که جرأت گفتنشونو نداشتم.
با صدای راننده تاکسی و ترمزش، به خودم اومدم.
«رسیدیم»
صداش مثل یه زنگ بیدارباش بود.
پولشو که از قبل توی مشت خیسم نگه داشته بودم، بهش دادم و ازش تشکر کردم. اسکناسها نمدار شده بودن، درست مثل دلم.
در ماشینو باز کردم و چندتا باکسِ خریدام و کیفمو لای انگشتام گرفتم.
هوای سرد با یه موج بارون صورتمو خیس کرد.
بارون هنوز میبارید و منو به خاطرات سپتامبر ۲۰۲۵ برمیگردوند…
به همون شبی که فکر میکردم قراره همهچیز شروع بشه، نه اینکه انقدر سخت ادامه پیدا کنه.
وقتی ماشین تاکسی از جلوم محو شد، من هنوز به زمین خیره بودم.
آه… ولش کن.
همیشه گفتن آدم باید قوی باشه، نه؟
سریع به سمت ساختمون دویدم تا بیشتر از این خیس نشم.
کفشام روی زمین خیس صدا میداد. نفسهام تند شده بود.
همین الانشم کلی دیر کردم و هفت تا مردِ به ظاهر گنده که هنوز نینی کوچولوان منتظرمن.
در آسانسور باز شد و صدای مسخرهبازیاشون با اینکه در واحد بسته بود میومد.
خونه رو گذاشتن روی سرشون!
صدای خندههاشون، جیغ کشیدن الکیهاشون، کوبیدن دست به مبل… همهچی زنده بود. گرم بود.
یه لحظه حس کردم شاید اینجا بتونه جای امنم باشه.
رمز درو وارد کردم و در با صدای خفهای که بین اونهمه سروصدا به زور شنیده میشد؛ باز شد.
اولین نفری که متوجه حضور من شد، تهیونگ بود.
«به بههه سلاممم»
درحالی که باکسارو یکی یکی از دستم میگرفت گفت.
دستاش گرم بودن.
با حرف تهیونگ همشون متوجه حضور من شدن.
+سلام بچه هااا.
جزئیات تکتکشون از زیر نگاهم گذشت.
به ترتیب روی مبل نشسته بودن، هرکدوم یه حالت خاص، یه لبخند مخصوص خودشون.
همشون با لبخند بهم سلام کردن.
جز…
اون یه نفری که قلبمو بهش داده بودم…
“جونگکوک”
گوشه مبل پارچهای نشسته بود و سرش توی گوشیش بود.
موهای براقش که توی نور کم برق میزدن، درست اجازه نمیدادن چشماشو ببینم.
اما میتونستم نگاهای چپ چپشو، درحالی که سرش توی گوشیشه و چشماش به من، حس کنم.
اون نگاه سرد… اون سکوت سنگین تر از هر حرفی.
لبخندم جمع شد.
انگار یکی یهو نورشو خاموش کرده باشه.
چرا اینطوری میکنه؟
یعنی اینقدر ازم متنفره که حتی به خودش زحمت نداد بهم سلام کنه؟
سعی میکنم با فکر اینکه “کمپانی منو به زور وارد گروهشون کرده و حق داره باهام اینطوری باشه” خودمو قانع کنم…
اما میدونستم که قانع نمیشم.
چون این فقط یه هم گروهی ساده نبود…
اون جونگکوک بود.
تهیونگ طوری که فقط خودمون دوتا بشنویم زمزمه کرد:
تهیونگ: «حالت خوبه؟»
مثل همیشه چیزی که ماهها توی گلوم بودو قورت دادم.
اون بغضی که هیچوقت کامل نمیره.
سرمو تکون دادم و گفتم:
ا/ت: «معلومه که خوبم»
چند ضربان قلب بعد از تموم شدن جملم، توی آغوش تهیونگ گم شدم.
بغلش گرم بود. محکم بود. امن بود.
اونقدر بغل تهیونگ بهم آرامش داد که نفهمیدم جذابِ لعنتی اون ته با آیفون ۱۷ سرمه ایش داره دوباره با نگاهاش منو میبلعه…
یه نگاه طولانی، سنگین، پر از حرفهای نگفته.
که جین لطف کرد و حواسمو سر جاش آورد.
صداشو صاف کرد و گفت:
جین:«ا/ت برو لباساتو عوض کن و بیا.
شاممون سرد شد اینننن همه زحمت کشیدمم»
از بغل تهیونگ جدا شدم و به جین گفتم:
ا/ت:«جیننن بازم تو غذا درست کردیی.»
جین:«چیکار کنم این شیش تا غول که اینجا دست به سیاه و سفید نمیزنن فقط کارشون بخور و بخوابه.»
کلی با بچهها سر به سر جین گذاشتیم و خندیدیم.
خندههایی که سعی میکردم واقعی باشن.
که بازم!
با نگاههای جونگکوک خفه شدم.
اون نگاها مثل یه دست نامرئی دور گلوم میپیچیدن.
⸻
وقتی لباسامو عوض کردم، جلوی آینه ایستادم.
نور اتاق کم بود و تصویرم یکم تار به نظر میرسید.
موهامو با حوله خشک کردم و به خودم خیره شدم.
به چشمام… که یه چیزی توشون کم بود.
مشکلم چیه؟
چرا اینقد ازم بدش میاد؟
یا شاید…
شاید مشکل اینه که من هنوز ازش بدم نمیاد.
ادامه دارد...
- ۵۹.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط