{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود...

یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۱)

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.حسنک بلند شد و ...

در ماه رمضان چند جوان، پیر مردی را دیدند که دور از چشم مردم ...

التماس دعا.

از کسانی که همه چیز را محاسبه می کنند بترسو هرگز قلبت را در ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶" در آغوش رویای آبی ات " ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

#تک‌پارتی_چان🐺توضیح🐺چان یه پسر از دانشگاه بود که کنار تو روی...

#in_your_eyespart_78ویو جونگ کوکچند ساعت گذشته بود...اما حتی...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط