.

.
حاکمی به مردمش گفت:
صادقانه مشکلات را بگویید...!
حسنک بلند شد و گفت:
گندم و شیر که گفتی چه شد؟
مسکن چه شد؟
کار چه شد؟
حاکم گفت:
ممنونم که مرا آگاه کردی.
همه چیز درست میشود...!

یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت:
صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛
کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛
کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد...؟!
دیدگاه ها (۴)

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

چند پارتی از جیمین

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

پرنسس ناخواسته

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_45فصل نوزدهم | ...

🥀 نیمه تاریک ماه پارت سوم : اعترافی در حضور امپراتوریسکوت س...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕منم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط