{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاکمی به مردمش گفت صادقانه مشکلات را بگویید

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود.
یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۱)

آنکه آدم هست وعاشق نیستکیست؟زندگی بی عشقاگر باشد ...همان جان...

کودﮐﯽ ۷ﺳﺎﻟﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ برد ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ! ﺑﭽ...

هر جا میرم چشمای تو پیش رومهروی تو چون آیینه ای روبرومهمی پی...

اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونهیه روز تو عزیز من میرسی به من...

my sweetheart [last part]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط