{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟
مسکن چه شد؟
کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود.
یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۱)

حـــلـاج را بـــر ســر دار گــفـتـنـد از چـه روی اعــــدامــ...

دلم میسوزد!وقتی به لحظه ایفکر میکنمکه ممکن است برگردیو منی و...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶" در آغوش رویای آبی ات " ...

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط