تو پادشاه منی 🍯💛
تو پادشاه منی 🍯💛
پارت ⁰⁴
راوی: همه نشسته بودن داخل اتاق .
جیمین: خب از همون اولش توضیح بده چرا ؟
لیا: خب باشه ببینید سرورم هواجین از این که الان توی این موقعیته ناراحت هست و فکر میکنه باعث آزار ما میشه . و این خب اینطوریه که به پسر عموی من ته سان علاقه منده و هر دو یک دیگر رو دوست دارن درست..
هواجین: بانو میشه نگین من هقق ...(لرزش صدا)
میترسم بانو .
لیا نترس عالیجناب عاقلانه فکر میکنن . داشتم خدمتتون عرض میکردم به بانو هواجین در بازار شهرتجاوز شده که ته سان نجاتش داده و باهم دل در گرو یک دیگر دادن . و الان هم چند طبیب گفتن که احتمال میدن بانو هواجین باردار بشن . ته سان گفته که اگر با اون ازدواج کنه بچش رو گردن میگیره .
جیمین: یعنی الان شما از من میخواین بچه ی حاصل تجاوز رو گردن بگیرم تا هواجین به اعدام نرسه ؟ درسته ؟
هواجین: ببخشید عالیجناب ولی نه نه اصلا من همچین در خواستی از شما ندارم من دوست دارم یا از قصر برم یا اینکه اعدام بشم .
جیمین: شاید این که بهت علاقه نداشته باشم درسته ولی دوست ندارم کسی که به من سپرده شده لتمه ای بهش وارد بشه پس دیگه این جوری نگو .
هواجین: عذر میخوام . دیگه تکرار نمیکنم .
لیا: عالیجناب من از شما میخوام که نسبت به توجهی که به من دارید به بانو هواجین هم داشته باشید .
جیمین: من میخوام شما این رو بفهمید که من هواجین رو دوست دارم آما نه به عنوان همسرم اون در کل دختر با ادب و شعور زیبا روی و گوگولی هست .
هواجین: نظر لطف شماست عالیجناب .
در اتاق باز شد و یک نفر بدو دوید داخل اتاق و خودش رو. در آغوش جیمین پرتاب کرد
سهون: بابایی جونم . مامانی جونم و شما ؟
لیا: ایشون بانو هواجین هستن پسرم تو باید به ایشون احترام بزاری . ایشون همسر دوم پدرت هستن .
سهون: آهان متوجه شدم بانو لطفا عذر من رو پذیرا باشید.
هواجین: خواهشممیکنم لطفا عذر خواهی نکن.
سهون : سعی کردم با ادب باشم مامانی خوب بود؟
جیمین: به درد داییت میخوره .
لیا: عه مگه دادشم چشه به این خوبی .
هواجین : مزاحم جمع خانوادگیتون نمیشم.
لیا: این طور نگو تو الان عضور این خانواده ای تو هم با مایی .
سهون: شما بانوی مهربون هم خانواده ی مایی مگه نه بابایی .
زیر لب که پدرش بشنوه:آبرومون رو جلو تازه عروس نبر .
جیمین: درسته تو هم الان عضوی از ما هستی .
هز چهار تا اون روز رو به خوبی گذراندن .
منو حمایت نمیکنی گوگولی ؟
هر کی اینو خوند و کامنت نزاشت خره گاوه (سعی کردم ادب رو رعایت کنم)♡
پارت ⁰⁴
راوی: همه نشسته بودن داخل اتاق .
جیمین: خب از همون اولش توضیح بده چرا ؟
لیا: خب باشه ببینید سرورم هواجین از این که الان توی این موقعیته ناراحت هست و فکر میکنه باعث آزار ما میشه . و این خب اینطوریه که به پسر عموی من ته سان علاقه منده و هر دو یک دیگر رو دوست دارن درست..
هواجین: بانو میشه نگین من هقق ...(لرزش صدا)
میترسم بانو .
لیا نترس عالیجناب عاقلانه فکر میکنن . داشتم خدمتتون عرض میکردم به بانو هواجین در بازار شهرتجاوز شده که ته سان نجاتش داده و باهم دل در گرو یک دیگر دادن . و الان هم چند طبیب گفتن که احتمال میدن بانو هواجین باردار بشن . ته سان گفته که اگر با اون ازدواج کنه بچش رو گردن میگیره .
جیمین: یعنی الان شما از من میخواین بچه ی حاصل تجاوز رو گردن بگیرم تا هواجین به اعدام نرسه ؟ درسته ؟
هواجین: ببخشید عالیجناب ولی نه نه اصلا من همچین در خواستی از شما ندارم من دوست دارم یا از قصر برم یا اینکه اعدام بشم .
جیمین: شاید این که بهت علاقه نداشته باشم درسته ولی دوست ندارم کسی که به من سپرده شده لتمه ای بهش وارد بشه پس دیگه این جوری نگو .
هواجین: عذر میخوام . دیگه تکرار نمیکنم .
لیا: عالیجناب من از شما میخوام که نسبت به توجهی که به من دارید به بانو هواجین هم داشته باشید .
جیمین: من میخوام شما این رو بفهمید که من هواجین رو دوست دارم آما نه به عنوان همسرم اون در کل دختر با ادب و شعور زیبا روی و گوگولی هست .
هواجین: نظر لطف شماست عالیجناب .
در اتاق باز شد و یک نفر بدو دوید داخل اتاق و خودش رو. در آغوش جیمین پرتاب کرد
سهون: بابایی جونم . مامانی جونم و شما ؟
لیا: ایشون بانو هواجین هستن پسرم تو باید به ایشون احترام بزاری . ایشون همسر دوم پدرت هستن .
سهون: آهان متوجه شدم بانو لطفا عذر من رو پذیرا باشید.
هواجین: خواهشممیکنم لطفا عذر خواهی نکن.
سهون : سعی کردم با ادب باشم مامانی خوب بود؟
جیمین: به درد داییت میخوره .
لیا: عه مگه دادشم چشه به این خوبی .
هواجین : مزاحم جمع خانوادگیتون نمیشم.
لیا: این طور نگو تو الان عضور این خانواده ای تو هم با مایی .
سهون: شما بانوی مهربون هم خانواده ی مایی مگه نه بابایی .
زیر لب که پدرش بشنوه:آبرومون رو جلو تازه عروس نبر .
جیمین: درسته تو هم الان عضوی از ما هستی .
هز چهار تا اون روز رو به خوبی گذراندن .
منو حمایت نمیکنی گوگولی ؟
هر کی اینو خوند و کامنت نزاشت خره گاوه (سعی کردم ادب رو رعایت کنم)♡
- ۶.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط