درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۴
.
"انگار زیادی داره بهت خوش میگذره. تهیونگ همون مرد رویاهات بود اگه ببینی یه روزی نیست چ حالی میشی؟ "
دستام لرزید این.... این چیع دیگع؟؟
با بغض گفتم: کی اینو نوشتع؟؟
میچا عقب عقب رفت: نمیدونم خانم..
نگاهی ب پشت برگه انداختم... گوشع ی برگه ریز نوشته بود" راستی بچه هات کجان!؟"
چیییی؟؟؟
یاد حرف تهیونگ افتادم ک گفته بود"بیشتر مراقب بچه ها باش"
از جا پریدم بچه هااامممم!!!
دوییدم و از پله ها بالا رفتم خدمتکارا با ترس دنبالم میومدن از ترس پاهام سست شده بودن و تلو تلو میخوردم ک با دیدن این صحنه... افتادم زمین!
محافظا بی جون روی زمین افتاده بودن!!
میچا سریع وارد اتاق بچه ها شد و منم بلند شدم و با تمام جونی ک برام باقی موندع بود دنبالش رفتم...
بچه هام....
نبودن!!
با گریه روی تختشون نشستم...
بیچاره شدم!
صدای خنده هاشون... توی گوشم میپیچید... چهره ی نازشون از جلوی چشمم رد میشد!!
مین وو سریع از پایین دویید و وارد اینجا شد...
چشمام تار میدید...
موقعیتم رو درک نمیکردم!
فقط اشک میریختم تا جایی ک از حال رفتم...؛!!
ویو تهیونگ
جونگکوک در بار رو باز کرد دری ک سوخته بود!
جونگکوک دست ب سینه ایستاد: این جی هون عوضی دیگه خیلی داره از حدش جلوتر میره!!
عصبی مشتی به چوب های سوخته زدم: لعنتی!
جونگکوک نفسی کشید: ا. ت ناراحت نشد ک یهو از پیشش رفتی!؟
دستمو توی موهام فرو کردم: مجبور بودم بیام... اینم بهش گفتم... امیدوارم ناراحت نشده باشه!
با فکر کردن ب ا. ت و بچه هام لبخنذی روی لبم اومد: با اینکه تازه دیدمشون اما الان دلم براشون به زره شده:)(اگه بفهمی دیگه قرار نیست ببینیشون چی...؟)
جونگکوک لبخند زد... انگار اونم میدونست تنها دلخوشی من این روزا، خنده ی بچه هامه(ای وای)
یهو گوشیم زنگ خورد...!(بدبخت شدیم)
مین وو بود!
شاید ا. ت باشه ک از گوشی مین وو زنگ زده..!؟
_الو؟
مین وو با نکرانی ونفس نفس زنان گفت: ارباببب... ارباببببب....!
اخم کردم: چ خبر شده!؟
_به خونه حمله شدههه...!!!
داد زدم: چییی!؟؟ یعنی چییی!!!؟؟؟
مین وو با بغض گفت: بچه هارو بردن! محافظارو کشتن! با یه نامه حواس همه رو پرت کردن!! خانم هم بیهوش شدن.. داریم میبرمشون بیمارستان...!
برای اولین بار توی زندگیم ترسیدم...!
بدبختی رو کامل احساس میکردم...
با ترس برکشتم سمت جونگکوک... جونگکوکی که کلی عصبی شده بود... کفری شده بود... منو کامل درک میکرد...؛
بچه هام... ا. ت....، جی هون تو خوب میدونستی ک اونا خط قرمز منن... خط قرمزو رد کردی...؛!
از بین دندونای چفت شدم غریدم: تـــیکه تـــیکه ش میکنم!!
____________☆___________
حمایت فراموش نشه هااا
حداقل سی تا کامنتو بزارید دیگع
"انگار زیادی داره بهت خوش میگذره. تهیونگ همون مرد رویاهات بود اگه ببینی یه روزی نیست چ حالی میشی؟ "
دستام لرزید این.... این چیع دیگع؟؟
با بغض گفتم: کی اینو نوشتع؟؟
میچا عقب عقب رفت: نمیدونم خانم..
نگاهی ب پشت برگه انداختم... گوشع ی برگه ریز نوشته بود" راستی بچه هات کجان!؟"
چیییی؟؟؟
یاد حرف تهیونگ افتادم ک گفته بود"بیشتر مراقب بچه ها باش"
از جا پریدم بچه هااامممم!!!
دوییدم و از پله ها بالا رفتم خدمتکارا با ترس دنبالم میومدن از ترس پاهام سست شده بودن و تلو تلو میخوردم ک با دیدن این صحنه... افتادم زمین!
محافظا بی جون روی زمین افتاده بودن!!
میچا سریع وارد اتاق بچه ها شد و منم بلند شدم و با تمام جونی ک برام باقی موندع بود دنبالش رفتم...
بچه هام....
نبودن!!
با گریه روی تختشون نشستم...
بیچاره شدم!
صدای خنده هاشون... توی گوشم میپیچید... چهره ی نازشون از جلوی چشمم رد میشد!!
مین وو سریع از پایین دویید و وارد اینجا شد...
چشمام تار میدید...
موقعیتم رو درک نمیکردم!
فقط اشک میریختم تا جایی ک از حال رفتم...؛!!
ویو تهیونگ
جونگکوک در بار رو باز کرد دری ک سوخته بود!
جونگکوک دست ب سینه ایستاد: این جی هون عوضی دیگه خیلی داره از حدش جلوتر میره!!
عصبی مشتی به چوب های سوخته زدم: لعنتی!
جونگکوک نفسی کشید: ا. ت ناراحت نشد ک یهو از پیشش رفتی!؟
دستمو توی موهام فرو کردم: مجبور بودم بیام... اینم بهش گفتم... امیدوارم ناراحت نشده باشه!
با فکر کردن ب ا. ت و بچه هام لبخنذی روی لبم اومد: با اینکه تازه دیدمشون اما الان دلم براشون به زره شده:)(اگه بفهمی دیگه قرار نیست ببینیشون چی...؟)
جونگکوک لبخند زد... انگار اونم میدونست تنها دلخوشی من این روزا، خنده ی بچه هامه(ای وای)
یهو گوشیم زنگ خورد...!(بدبخت شدیم)
مین وو بود!
شاید ا. ت باشه ک از گوشی مین وو زنگ زده..!؟
_الو؟
مین وو با نکرانی ونفس نفس زنان گفت: ارباببب... ارباببببب....!
اخم کردم: چ خبر شده!؟
_به خونه حمله شدههه...!!!
داد زدم: چییی!؟؟ یعنی چییی!!!؟؟؟
مین وو با بغض گفت: بچه هارو بردن! محافظارو کشتن! با یه نامه حواس همه رو پرت کردن!! خانم هم بیهوش شدن.. داریم میبرمشون بیمارستان...!
برای اولین بار توی زندگیم ترسیدم...!
بدبختی رو کامل احساس میکردم...
با ترس برکشتم سمت جونگکوک... جونگکوکی که کلی عصبی شده بود... کفری شده بود... منو کامل درک میکرد...؛
بچه هام... ا. ت....، جی هون تو خوب میدونستی ک اونا خط قرمز منن... خط قرمزو رد کردی...؛!
از بین دندونای چفت شدم غریدم: تـــیکه تـــیکه ش میکنم!!
____________☆___________
حمایت فراموش نشه هااا
حداقل سی تا کامنتو بزارید دیگع
- ۱۰.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط