{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Part23)

(Part23)
15 سال دروغ
{هیچوقت فاز خودمو درک نکردم}
13 اکتبر2029
ساعت 7:14(عصر خونه جونگکوک)
4 روز میگذره از پیام شاهزاده دورگه میگذره تو اتاق جونگکوک در حال رقصیدنیم ولی جوری که انگار یه بچه کوچولو میرقصه انگار که نه انگار که اون بهترین دنسر کیپاپه ومن مال شیاطین بدنمو تکون میدم تیشرتم یکم میاد بالا در حالی که وضع اون از من بدتره! همش بی خود میخندیدیم انگار دیونه ایم
(چند ساعت قبل)
undefinedجونگکوکککککککککککککککک! چند روزه هعی تو کنسرتی امروز هچکی خونه نیست بی کارم برم سرقرار؟undefinedجونگ کوک که انگار داشت میرفت میرفت بیرون کتشو در اورد وروی میز انداخت وبه سمت اشپزخانه رفت و 4 تا ویسک.ی(همون ش.راب) اورد و رو میز گذاشتلبخندم اینقدر زیاد شد که بلند گفتمundefinedتو بهترین دوست پایه ای هستی که دارم جی کیundefined جونگکوک یکی از انها را باز کرد وبه من دادundefinedپس بلدی بخندی وتعریف کنی؟خوبه بیشتر تعریف کن دوست دارم این حالتت رو از بر شمundefined نگاهی به چشمانم کرد وچند ثانیه نگاه هامون در هم گره خورد که من کل ویسک.ی را سر کشیدم واقعا عالیه
(یک ساعت بعد بعد خوردن 10 ویسک.ی)
روی پای جونگ کوک بودم وداشتم ویسکی مینوشیدم عقلمو از دست داده بودمundefinedجونکوککککککککککک هیییی تو مصلا دنسری بیا برقصیمundefined جونگکوک که سرشو به مبل داده بودundefinedهاااا رقصصص اوکی یهundefined بلند شد ومن روی زمین افتادمundefinedهعی حواست هستundefinedخندید undefinedنهundefined من بی خود زدم زیر خنده اون درحالی که داشت میرفت لنگ میزد ویه اهنگ گذاشت هعی من میخندیدم او میخندید دستای گرم جونگکوک رو گرفته بودم وبالا پایین میپریدیم موهای قهوه ای ام تو هوا تکون میخورد
(حال)
یهو افتادیم وجونگکوک روی م.ن افتاد جوری که صدای نفس کشیدنشو توی صورتم میشنیدم ومتوجهش شدم برای اولین بار اون واقعا زیباست یه فرشته کاملا شبیه یه فرشته زیباست ل.بانش از همه زیبا تر جوری که میخواستم هر روز بهش خیره شمundefinedلتی میخوایب.بوسمت؟undefined بوی دهنشو کردم وخندیدمundefinedالبته ولی.. با اینقدر ویسک.ی که خوردی نه!اگه مست نبودیundefinedواقعا شاید چون مستم دارم زر زر میکنمundefinedاگه مس.ت نبودم.....undefined ولی سرشو به جلو خم کرد ومن مس.تی از سرم پرید...
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

دید پنهان انفجار اشکار

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غی...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۶..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط