{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی(درخواستی)

چندپارتی(درخواستی)
p4/اخر
چرا چیزی نگفتی...؟
صبح روز بعد، خونه‌ی BTS با یه انرژیِ متفاوت شروع شد.
نه اون انرژیِ همیشگیِ پر از شوخی و شیطنت، بلکه یه آرامشِ مصمم.
همه دورِ میزِ جمع شده بودن.
ات، هنوز کمی خسته بود، ولی چشم‌هاش دیگه اون برقِ ناامیدی رو نداشت.
یه برقِ امید و اراده توش بود.

نامجون، به عنوانِ رهبر، شروع کرد:
«خب، همگی اینجا جمع شدیم چون ات نیاز به حمایتِ ما داره.
و ما همگی تصمیم گرفتیم که این حمایت رو بهش بدیم.
دیروز فهمیدیم که فشارِ خانواده چقدر روی ات زیاده.
این چیزی نیست که بشه نادیده گرفت.»

جین، با مهربونی به ات نگاه کرد و گفت:
«ات، ما می‌دونیم که حرف زدن با خانواده سخته.
به خصوص وقتی که سال‌هاست اون‌ها به یه شکلِ خاصی تو رو دیدن و باهات رفتار کردن.
ولی ما اینجاییم که کنارت باشیم.»

جیهوپ، با همون انرژیِ مثبتش، اضافه کرد:
«دقیقاً!
فکر کن، ما هفت نفر آدمیم که می‌تونیم دنیا رو تغییر بدیم!
پس قطعاً می‌تونیم یه تغییرِ کوچیک تو زندگیِ تو ایجاد کنیم.
یه تغییرِ بزرگ!»

تهیونگ، با یه لبخندِ کج، گفت:
«شاید بهتر باشه اول از همه، یه آهنگِ خوب براشون بخونیم؟
یه آهنگِ پر از احساس که بفهمن چقدر ات براشون مهمه.»

همه خندیدند.
حتی ات هم یه لبخندِ کمرنگ زد.

نامجون ادامه داد:
«ولی شوخی بسه.
یه برنامه‌ی جدی لازم داریم.
به نظرم، اول از همه باید تصمیم بگیریم که چطور می‌خوایم باهاشون ارتباط برقرار کنیم.
تماسِ تلفنی؟ یه ملاقاتِ حضوری؟
و چه کسی قراره صحبت کنه؟»

یونگی، که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:
«به نظرم، بهتره اول باهاشون تماس بگیریم.
یه تماسِ تلفنیِ آروم.
و کسی که صحبت می‌کنه، باید بتونه منطقی و محکم باشه.
نامجون، تو بهترین گزینه‌ای.»

نامجون سر تکون داد.
«باشه.
من با پدر و مادرت صحبت می‌کنم.
ولی قبلش، ات…
تو باید یه سری چیزا رو برای خودت روشن کنی.
چی می‌خوای؟
چه انتظاراتی ازشون داری؟
چه حد و مرزی می‌خوای براشون تعیین کنی؟»

ات نفسِ عمیقی کشید.
این بار، نفسش پر از قدرت بود.
«می‌خوام… می‌خوام بدونن که من دیگه اون دخترِ بچه‌ی نیستم که همیشه باید حرفِ اون‌ها رو گوش بده.
می‌خوام بدونن که من هم برای خودم ارزش قائلم.
و اینکه… اینکه این فشار، داره به من آسیب می‌زنه.
این حرف‌ها… این کنترل…
من دیگه نمی‌تونم این‌جوری زندگی کنم.»

جیمین، با صدای لرزان، گفت:
«ولی اگه دعوا کردن چی؟
اگه باز شروع کردن به نصیحت کردن؟»

ات، با اراده‌ای که تازه پیدا کرده بود، گفت:
«اون موقع…
اون موقع دیگه من تنها نیستم.
شماها هستید.
و من… دیگه اون‌قدر نمی‌ترسم.»

یونگی، لبخندی زد که به ندرت دیده می‌شد.
«همین اراده‌ی تو، خودش یه دنیا قدرته، ات.»

و این‌گونه بود که تصمیم گرفته شد.
نامجون قرار شد با پدر و مادرِ ات تماس بگیرد.
جین، جیهوپ و جیمین، تمام مدت کنار ات ماندند و او را دلداری دادند.
تهیونگ، سعی کرد با شوخی‌هایش فضا را کمی سبک کند، ولی کاملاً حواسش به ات بود.
یونگی هم، با سکوتِ پرمعنایش، حسِ حمایت را منتقل می‌کرد.

وقتی نامجون گوشی را برداشت، ات تمام اعضا را دورِ خود جمع کرده بود.
دست‌هایشان را گرفته بودند و با هم، نفسِ عمیقی کشیدند.

نامجون با صدای آرام و مصمم شروع به صحبت کرد.
صدای او، از میانِ اتصالاتِ تلفن، به گوشِ والدینِ ات رسید.
ابتدا با احترام، سپس با قاطعیت.
او از عشق و نگرانیِ آن‌ها گفت، اما در عین حال، توضیح داد که این عشق، نباید به شکلِ کنترل و فشار در بیاید.
او از استعدادهای ات، از زحماتش، و از این‌که او چقدر در گروه عزیز است، صحبت کرد.
و مهم‌تر از همه، توضیح داد که ات، دیگر نیازی ندارد که مدام خودش را اثبات کند.
او پذیرفته شده بود.
با تمامِ وجود.

مکالمه طولانی بود.
با سکوت‌هایِ سنگین، با صداهایِ کمی بلندتر، و در نهایت… با پذیرشی آرام.
انگار که بعد از سال‌ها، دیواری بینِ والدینِ ات و خودش، شروع به فرو ریختن کرده بود.
آن‌ها فهمیدند که فشارِ بیش از حد، نتیجه عکس داده است.
آن‌ها فهمیدند که ات، نیاز به فضا دارد.
نیاز به نفس کشیدن دارد.

وقتی نامجون تلفن را قطع کرد، همه به ات نگاه کردند.
ات، با چشمانی پر از اشک، اما این بار اشکِ شادی، به نامجون لبخند زد.
«واقعاً… متشکرم.»

نامجون، دستش را روی شانه ات گذاشت.
«این تازه اولِ راهه، ات.
رابطه‌ی سالم، زمان می‌بره.
ولی مهم اینه که قدمِ اول رو برداشتیم.»

پایان
دیدگاه ها (۳)

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇23ویو هویج:نامجون از وقتی ات از دفترش...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰 منم می‌خوام سفر کنم و عکس بگیرم. می‌خوام برم دنبال...

Part 2

پیوند خون و اختیارپارت ۱۱ | حقیقتی که با خون نوشته شداون جمل...

تولدت مبارک جونگ کوک دوست داشتنی

dark life=23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط