یک اشک شیرین 2

#یک_اشک_شیرین2


پارت 16


یهو لیندا دست لیوای و رو گرفت و کشید.
یهو آن ماشین با سرعت از آنجا رد شد و ارن رو زد.

لیوای داد زد:"ارننننن*"

بدو بدو رفت پیش ارن
ارن از حال رفته بود و از سرش داشت خون میومد.
لیوای با گریه:"نههه ارنن!"
بعد لیوای کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:"اون ماشین....چطوری غیبش زد؟."
لیوای یهو چرخید و بالای سرش لیندا رو که در حال گریه کردن هست دید و گفت:"تو....تو از این .... از این خبر داشتی ارههه؟؟ تولهه تو اینارو از اول نقشه کشیده بودی؟؟؟"
لیندا با گریه:"داداش..هقق..من..."
لیوای محکم از صورت لیندا کوبید و گفت:"ای دختریکههه جن...*..دععع! تو اینو میدونستی!!"
لیندا فقط گریه میکرد.

* تو بیمارستان.

لیوای درحال گریه کردن بود.
ویو لیوای؛...نه....ارن!...ما...باید باهم زندگی کنیم!...یا‌..یا...یادته؟....اولش که با لیندا بوید چقدر از من و گی بودن متنفر بودی؟...تنهام نزار...ارن!....ارن...لطفا!"

لیندا داشت با گریه به لیوای نگاه می‌کرد که یواش یواش سرش را پایین انداخت و چشماشو بست گریه کرد.
ویو لیندا؛...هقق...داداش...داداش لطفااا گریه نکن! هقق...من...تقصیره منه! من...نباید بخاطر جان اینکارو میکردم!!هقق...اما...جان رو هم دوست دارم..هقق"

دکتر از اتاق خارج شد

لیوای با گریه :"آقای دکتر آقای دکتر!..هقق‌....حالش خوبه؟؟"
دکتر:"....ام....راستش...اون ضربه خیلی محکمی خورده..."
لیوای با گریه شدید:خب؟؟...این..الان یعنی چی؟؟"
دکتر:"...خب خب...حقیقتا ضربه محکمی خورده ولی بدنش آسیب ندیده و شکستگی استخوان نداره!"
لیوای برگشت (پشتش لیندا وایساده بود) و افتاد بغل لیندا و گریه کرد:"خدایا شکرتتتت!هقق"
دکتر:"منتها ، اتفاق خیلی بدتری افتاده!"
لیوای سریع به دکتر نگاه کرد
دکتر:" اگه شکستگی ای داشت یا آسیب دیده بود براتون بهتر بود!."
لیوای در چشماش گرد شد.
دکتر:"اون الان کما هست"
لیوای یهو دست پاش شل شد
دکتر:" و هوشیاریش تو ۳ هست! بعید میدونم انسانی که هوشیاری‌ش ۳ باشه زنده بمونه! ما ، کسایی که هوشیاری‌شون تو ۵ یا ۶ بود رو نتونستیم نجات بدیم!"
لیوای محکم از یقه دکتر گرفت و با تمام وجودش دارد زد و با بلند ترین صداش گفت:"یعنییی چییی عوضییی؟؟؟ تو دکترییی؟؟توووو اصلااا اومدییی اینجاا براییی چییی؟؟؟ برایییی پول؟؟؟"
لیندا آرام لیوای و بغل کرد و لیوای هم لیندا رو بغل کرد و گفت:"داداش..هقق!..این دعوا..هیچی رو عوض نمیکنه!فقط...دعا کن!"

یهو پترا اومددد

پترا بدو بدو از یقه لیندا گرفت و با داد گفت:"عوضی! من گفتم ارنو بگیر! تو داداشتووو گرفتیی؟؟ آشغال عوضییی!"
یهو لیوای هر چی زور داره پترا رو کتک زد و گفت:" عنتررر!! دختریکههههه هر&*&زهههه!! همه اینااا تقصیری توعههه!"
پترا:"ارننن مالهه منههه!"
لیوای:"تووو تا دمم ازدواججج پیش رفته بودییی! ولی شب قبل عروسی ... خیانت کردی بهش! یعنی نمیزارم با ارن باشیی میفهمیی؟؟"
یهو جان اومد.
لیندا بدو بدو جان رو بغل کرد.
جان:"اوه! عشقم!"
لیندا با گریه:"ببخش منو جان! منو ببخش!!من...نمیخواستم!نمیخواستم اینطوری بشهه!من فقط...اون لحظه نتونستن اجازه بدم ... داداشم برا همیشه از دنیا بره!!منو ببخش!"
جان:"اوه! عشقم! درکت میکنم! منم جای تو بودم نمیتونستم به همچین چیزی اجازه بدم!"
لیندا:"یعنی ..ما هنوز..."
جان:" معلومه که! با هم زندگی می‌کنیم!کاره ابجیم همینجا تمومه!"
یهو پلیس اومد
جان داد زد:"ایناهاا اینو بگیریننن! این باعث شد...




پایان




ادامه دارد
BitaRrrr
دیدگاه ها (۱۵)

به زیباییه مشکی

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۳۱سانیاردکتر اومد. دکتر رادمهر بود...

🖤 میان قلب و خاطرات پارت دوم: بازگشت یک خاطره قدیمیارن با تع...

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

کپشننننننن🎀😌دوردونه سکسی🤤📵پارت هفت ضربه های محکمی به در کلبه...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۷ مروارید فرار نکرد حتی گوشش رو بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط