فیک بی پایان
فیک بی پایان
پارت 9
هر جور ک شده بود اون شب رو به پایان رسوندن ولی، اون خودش بود؟ جئون جونگ کوک بی رحم و سنگ دل؟ به اون دخترک کمک کرد؟ چرا؟ فقط، چون براش اشنا بود؟
و عجیب تر از اون، کیم ا/ت همون دختری که به هیچ کس اعتماد نداشت؟ کمک یه پسر رو قبول کرد؟ اونم پسری که یک ساعت از اشنایی باهاش نگذشته بود؟! شاید چون مجبور بود، شاید چون به نظر اشنا میومد، شاید چون رفیق شدن با یه ادم با نفوذ بد نبود! ولی هیچ کس از احساس درونی اون دو نفر خبر نداشت
ویو ا/ت
اونقد بی حوصله بودم که بدون خداحافظی از تهیونگ به سمت پارکینگ رفتم و یکی از ماشین هارو برداشتم و با بالاترین سرعت به سمت عمارتم رفتم قرار بود فردا پیش کوک برم
کوک؟ هه چ سریع صمیمی شدم ولی اون پسر، مطمئنم یه جایی دیدمش ولی هرچقدر ک فک کردم چیزی به ذهنم نرسید
ماشینو پارک کردم و بدون توجه ب ندیمه ها ب سمت اتاقم رفتم اصلا حال لباس عوض کردن نداشتم ولی حاضرم نبودم اون چند تا تیکه پارچه مضخرفو تحمل کنم
با ی لباس خواب ساده عوضش کردم، تصمیم کردم ذهنمو امشب خاموش کنم و فقط استراحت کنم
(صبح)
ویو کوک
دیشب بعد مهمونی رفتم سمت بندر تا از رسیدن بار اسلحه مطمئن بشم و بخاطر دیر خوابیدنم خسته بودم ولی کارای عقب مونده شرکت واحب تر بود
خیلی با کت شلوار حال نمیکردم پس با یه هودی طوسی پر رنگ و ی شلوار مشکی زدم بیرون و سمت شرکت راه افتادم
(چند ساعت بعد)
ویو ا/ت
حدود ساعت پنج بود و من شیش باید اونجا میبودم، یه دوش نیم ساعته گرفتم، از اونجایی ک هنوز زمستون نرسیده بود اما هوا خیلی سرد بود یه هودی مشکی و ی کاپشن اسپرت مشکی با یه شلوار بگ خاکستری پوشیدم موهامو باز گذاشتم، کلاه، ماسک و سوییچ رو از رو میز برداشتم و سوار ماشین شدم از اونجایی ک چهرمو بیشتر مواقع مخفی میکنم دیگه ماسک عادتم شده.
خیابونا خلوت بود، پس از فرصت استفاده کردم و با سرعت نور روندم
ویو کوک
با صدای در به خودم اومدم
منشی: قربان مهمون دارین
_مهمون؟
منشی: بله
_کی؟
منشی: خانم کیم ا/ت
اوه شت اونقد غرق کارام بودم ک پاک یادم رفته بود ا/ت قراره بیاد
_بگو بیاد تو
قبل از این که منشی فرصت حرف زدن پیدا کنه ا/ت اومد تو، با چیزی ک دیشب دیده بودم خیلی فرق داشت
برگام، اون استایل گادی ک داشت داد میزد که تامبویه
پارت 9
هر جور ک شده بود اون شب رو به پایان رسوندن ولی، اون خودش بود؟ جئون جونگ کوک بی رحم و سنگ دل؟ به اون دخترک کمک کرد؟ چرا؟ فقط، چون براش اشنا بود؟
و عجیب تر از اون، کیم ا/ت همون دختری که به هیچ کس اعتماد نداشت؟ کمک یه پسر رو قبول کرد؟ اونم پسری که یک ساعت از اشنایی باهاش نگذشته بود؟! شاید چون مجبور بود، شاید چون به نظر اشنا میومد، شاید چون رفیق شدن با یه ادم با نفوذ بد نبود! ولی هیچ کس از احساس درونی اون دو نفر خبر نداشت
ویو ا/ت
اونقد بی حوصله بودم که بدون خداحافظی از تهیونگ به سمت پارکینگ رفتم و یکی از ماشین هارو برداشتم و با بالاترین سرعت به سمت عمارتم رفتم قرار بود فردا پیش کوک برم
کوک؟ هه چ سریع صمیمی شدم ولی اون پسر، مطمئنم یه جایی دیدمش ولی هرچقدر ک فک کردم چیزی به ذهنم نرسید
ماشینو پارک کردم و بدون توجه ب ندیمه ها ب سمت اتاقم رفتم اصلا حال لباس عوض کردن نداشتم ولی حاضرم نبودم اون چند تا تیکه پارچه مضخرفو تحمل کنم
با ی لباس خواب ساده عوضش کردم، تصمیم کردم ذهنمو امشب خاموش کنم و فقط استراحت کنم
(صبح)
ویو کوک
دیشب بعد مهمونی رفتم سمت بندر تا از رسیدن بار اسلحه مطمئن بشم و بخاطر دیر خوابیدنم خسته بودم ولی کارای عقب مونده شرکت واحب تر بود
خیلی با کت شلوار حال نمیکردم پس با یه هودی طوسی پر رنگ و ی شلوار مشکی زدم بیرون و سمت شرکت راه افتادم
(چند ساعت بعد)
ویو ا/ت
حدود ساعت پنج بود و من شیش باید اونجا میبودم، یه دوش نیم ساعته گرفتم، از اونجایی ک هنوز زمستون نرسیده بود اما هوا خیلی سرد بود یه هودی مشکی و ی کاپشن اسپرت مشکی با یه شلوار بگ خاکستری پوشیدم موهامو باز گذاشتم، کلاه، ماسک و سوییچ رو از رو میز برداشتم و سوار ماشین شدم از اونجایی ک چهرمو بیشتر مواقع مخفی میکنم دیگه ماسک عادتم شده.
خیابونا خلوت بود، پس از فرصت استفاده کردم و با سرعت نور روندم
ویو کوک
با صدای در به خودم اومدم
منشی: قربان مهمون دارین
_مهمون؟
منشی: بله
_کی؟
منشی: خانم کیم ا/ت
اوه شت اونقد غرق کارام بودم ک پاک یادم رفته بود ا/ت قراره بیاد
_بگو بیاد تو
قبل از این که منشی فرصت حرف زدن پیدا کنه ا/ت اومد تو، با چیزی ک دیشب دیده بودم خیلی فرق داشت
برگام، اون استایل گادی ک داشت داد میزد که تامبویه
- ۸.۴k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط