{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: چادرم را روی سرم برگردان.

رمان: چادرم را روی سرم برگردان.
نویسنده: الهام حسینی
ژانر: عاشقانه اجتماعی
خلاصه: عشق است دیگر،خلاصه نمی شود.

مقدمه
مگر می شود دوست داشتن آدم ها هم زیبا باشد هم زشت.
چگونه؟
چگونه می شود، دوست داشتن آدم ها،هم تلخ باشد هم شیرین.
مگرعشق، لذتش به شیرین بودن لحضه هایش نیست؟ هست؟
*
پیشنهاد ما
رمان انگیزه | parmida کاربر انجمن نودهشتیا
رمان دالان | کوثر کیان کاربر انجمن نودوهشتیا
تو را دیدم…
تو را دیدم و فهمیدم، عشق یک طرفه از هر عشق دیگری زیباتر است.
در ذهنت؛ فقط تو مالکش هستی.
او فقط مال تو است.
نگاهش می کنی از دور، وقتی می خندد.
مستانه می خندد؛ خوشحال و شاد است.
چشمانش می درخشد و موهایش به سر و صورتش می خورد.
زیر باران می رقصد و پاهایش را به زمین می زند.
اوج لذت است، تماشایش، وقتی:
ناگهان می چرخد ومی بیند تو خیره اش هستی.
تو لبخند میزنی، و او خجالت کشیده سر به زیر می شود.
او حدود بیست دقیقه زیر باران می خندید.
وتو تا سال ها در همان بیست دقیقه می مانی.
و عشق لذتش به شیرین بودن لحضه هایش است.
به آینه در سالن خانه نگاه می کنم.
دستی روی ابروهای حلالی و دخترانه ام کشیدم.
چشم های مشکی و پر مژه ام را چند بار باز و بسته کردم.
مقنعه ام را دوباره روی صورت گردم مرتب کردم و چادر را روی آن انداختم.
لب های قلوه ای و رنگ صورتی ام را با زبانم خیس می کنم و چادرم را به دست می گیرم.
مادر بعد از چند تماس پشت سرهم بالاخره جواب می دهد.
– الو مامان، به عمه بلقیس بگو جز وانیل و زعفرا، چیز دیگه ای نمی خواد؟
سروصدایی پشت خط ایجاد شد و بعد، صحبت مامان باعمه بلقیسی که از اول محرم، تا چهلم مراسم ، عزاداری حسینی را در حسینیه بزرگش می گرفت، آمد.
– چهار تا سینی و دو تا پارچ آب بیار مادر.
خداحافظی می کنم وقبل از قطع کردن به اطلاعش می رسانم که بیست دقیقه دیگر می رسم .
تمام درهای خانه را بستم و قفل کردم . چادرم را روی سرم محکم می کنم و نزدیک به محل ایستگاه اتوبوس ایستادم.
خیابان ها شلوغ بود و همه درحال انجام کارهایشان، قبل از شروع عزاداری بودند.
برای اولین ماشینی که چشمک زد، دستم را بلند کردم.
سریع سینی ها و دو پارچ آب را روی صندلی پشت گذاشتم، و کنارشان نشستم.
سلام می کنم و آدرس را می دهم .
حرفی نمی زند ودر سکوت مشغول رانندگی اش می شود. چشمانش سرخ و خواب آلود بود. مچم را حین تماشایش می گیرد، و از این شکارش، خجالت کشیده سرم را پایین انداختم.
جواب پیامک مامان که می پرسید:
کجاهستم ؟
را با ?نزدیکم ? دادم، و سرم را از گوشی بلند کردم.
بیرون پنجره را نگاه می کنم، بوی



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88/
دیدگاه ها (۱)

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³³ویو: جونگ‌کوکپشت میزم نشسته بودم...

رمان تهیونگ

Destiny part 8

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 167♡⁠。⁠)⁩هوا رو...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_10ویو میراعصر شده بودتوی ...

مهمونی پارت ۴۳

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط