Anya x Damian پارت ۵۳
حالا یک هفته از سفر آنیا و دامیان گذشته بود همچی خیلی عالی بود آنیا و دامیان تو آرامش مطلق بودن
ساعت تقریبا ۷ صبح بود چون هوا ابری بود هوا دیر تر روشن شده بود
دامیان آروم چشماشو باز کرد آنیا هنوز تو بغلش بود لبخندی زد و روی پیشونی آنیا بوسه ای گذاشت
پتو رو کنار زد و از توی تخت بیرون اومد
به سمت دستشویی رفت مسواکشو زد و صورتشم شست بیرون که اومد دید آنیا با چهره ی خواب آلودی روی تخت نشسته و به زمین خیره شده
دامیان لبخندی زد و گفت:صبح بخیر پرنسس خوابالوی من خوب خوابیدی عزیزم؟
آنیا در حالی که چشمشو می مالوند گفت:اوهوم.....
دامیان اومد کنار آنیا، روی تخت نشست و گفت:دوست داری امروز بریم بیرون؟
آنیا سرشو گذاشت روی شونه ی دامیان و با صدای خواب آلودی گفت:خیلی خستم....
دامیان:پاشو پاشو تنبلی نکن بلند شو صورتتو بشور خوابت میپره اصن برو حموم که حسابی حالت جا بیاد
آنیا:من انقد خوابم میاد که.........اصلا هیچ کاری......نمیتونم....انجام بدم......مگه خودت منو.....ببری...حموم(اول صبحه نمیدونه داره چی میگه👍🗿)
دامیان سرخ شد و گفت:م_من؟! مگه فلجی؟!
آنیا رو تخت ولو شد و دوباره شروع کرد به چرت زدن
دامیان تو ذهنش:چرا امروز انقد خوابالو عه؟ این چجوری صبح از خواب پا میشده میومده مدرسه؟😑 مهم نیست میرم آب حموم رو براش آمده کنم باید یه دوش بگیره
دامیان رفت توی حموم و شیر آب گرمو باز کرد و وقتی وان پر شد آبو کفی کرد
دامیان از حموم بیرون اومد و دید که هنوز آنیا داره چرت میزنه رفت و دوباره بیدارش کرد
دامیان:آنیا برات وانو پر کردم برو حموم کن حالت جا بیاد بعد باهم بریم بیرون خوبه؟
آنیا:کجا میخوایم بریم؟(T_T)
دامیان:این دیگه یه سوپرایزه
آنیا بلند شد و گفت:باشه باشه الان میرم
دامیان خندید و گفت:آفرین دختر خوب
و بالاخره آنیا بلند شد و راهی حموم شد:/ لباساشو در آورد و رفت توی وان(منحرف نباشین تورو جان جدتون به قرآن دامیان تو حموم نی🗿)
آنیا تو ذهنش:آخیششششش چقد آبش گرمه╥﹏╥ دامیان یه چیزی میدونست که میگفت برم حموم
چند دقیقه ی بعد آنیا از وان بیرون اومد و حوله رو دور خودش پیچید از حموم اومد بیرون
دامیان:عع تموم شدی؟ برو لباساتو عوض کن برات هات چاکلت درست کردم
آنیا لبخند زد گفت:باشه(≡^∇^≡)
دامیان:الان سر حال تر به نظر میرسی
آنیا:اوهوم حالم خیلی بهتر شدq(❂‿❂)p
آنیا لباساشو از توی کیفش برداشت و به دامیان نگاه کرد و با خجالت گفت:عه فقط چیزه....میشه نگاه نکنی؟
دامیان هم قرمز شد و گفت:آ_آره آره راحت باش خیالت راحت من نگات نمیکنم!
دامیان سریع رفت پرده هارو کشید و روشو اونور کرد و چند دقیقه ی بعد آنیا لباساشو پوشید
آنیا:من تمومم
دامیان:بیا صبحونه بخوریم گشنت نیست؟
آنیا:خیلیییییی
آنیا و دامیان شروع به صبحونه خوردن کردن و میگفتن و میخندیدن
آنیا:دامیان؟ موهامو خشک میکنی؟
دامیان:باشه بیا موهاتو خشک کنم
آنیا نشست روی صندلی و دامیان با حوله آب موهای آنیا رو گرفت و سشوار رو روشن کرد و موهای آنیا رو خشک کرد و اکسسوری های موهای آنیا رو به موهای آنیا وصل کرد و موهای آنیا رو بافت
آنیا:من ناز شدم؟ (≧∇≦)/
دامیان لبخند زد و گفت:آره حسابی ناز شدی
آنیا:نگفتی کجا میخوایم بریم
دامیان:گفتم که این یه رازه حالا برو لباساتو بپوش که بریم
ساعت تقریبا ۷ صبح بود چون هوا ابری بود هوا دیر تر روشن شده بود
دامیان آروم چشماشو باز کرد آنیا هنوز تو بغلش بود لبخندی زد و روی پیشونی آنیا بوسه ای گذاشت
پتو رو کنار زد و از توی تخت بیرون اومد
به سمت دستشویی رفت مسواکشو زد و صورتشم شست بیرون که اومد دید آنیا با چهره ی خواب آلودی روی تخت نشسته و به زمین خیره شده
دامیان لبخندی زد و گفت:صبح بخیر پرنسس خوابالوی من خوب خوابیدی عزیزم؟
آنیا در حالی که چشمشو می مالوند گفت:اوهوم.....
دامیان اومد کنار آنیا، روی تخت نشست و گفت:دوست داری امروز بریم بیرون؟
آنیا سرشو گذاشت روی شونه ی دامیان و با صدای خواب آلودی گفت:خیلی خستم....
دامیان:پاشو پاشو تنبلی نکن بلند شو صورتتو بشور خوابت میپره اصن برو حموم که حسابی حالت جا بیاد
آنیا:من انقد خوابم میاد که.........اصلا هیچ کاری......نمیتونم....انجام بدم......مگه خودت منو.....ببری...حموم(اول صبحه نمیدونه داره چی میگه👍🗿)
دامیان سرخ شد و گفت:م_من؟! مگه فلجی؟!
آنیا رو تخت ولو شد و دوباره شروع کرد به چرت زدن
دامیان تو ذهنش:چرا امروز انقد خوابالو عه؟ این چجوری صبح از خواب پا میشده میومده مدرسه؟😑 مهم نیست میرم آب حموم رو براش آمده کنم باید یه دوش بگیره
دامیان رفت توی حموم و شیر آب گرمو باز کرد و وقتی وان پر شد آبو کفی کرد
دامیان از حموم بیرون اومد و دید که هنوز آنیا داره چرت میزنه رفت و دوباره بیدارش کرد
دامیان:آنیا برات وانو پر کردم برو حموم کن حالت جا بیاد بعد باهم بریم بیرون خوبه؟
آنیا:کجا میخوایم بریم؟(T_T)
دامیان:این دیگه یه سوپرایزه
آنیا بلند شد و گفت:باشه باشه الان میرم
دامیان خندید و گفت:آفرین دختر خوب
و بالاخره آنیا بلند شد و راهی حموم شد:/ لباساشو در آورد و رفت توی وان(منحرف نباشین تورو جان جدتون به قرآن دامیان تو حموم نی🗿)
آنیا تو ذهنش:آخیششششش چقد آبش گرمه╥﹏╥ دامیان یه چیزی میدونست که میگفت برم حموم
چند دقیقه ی بعد آنیا از وان بیرون اومد و حوله رو دور خودش پیچید از حموم اومد بیرون
دامیان:عع تموم شدی؟ برو لباساتو عوض کن برات هات چاکلت درست کردم
آنیا لبخند زد گفت:باشه(≡^∇^≡)
دامیان:الان سر حال تر به نظر میرسی
آنیا:اوهوم حالم خیلی بهتر شدq(❂‿❂)p
آنیا لباساشو از توی کیفش برداشت و به دامیان نگاه کرد و با خجالت گفت:عه فقط چیزه....میشه نگاه نکنی؟
دامیان هم قرمز شد و گفت:آ_آره آره راحت باش خیالت راحت من نگات نمیکنم!
دامیان سریع رفت پرده هارو کشید و روشو اونور کرد و چند دقیقه ی بعد آنیا لباساشو پوشید
آنیا:من تمومم
دامیان:بیا صبحونه بخوریم گشنت نیست؟
آنیا:خیلیییییی
آنیا و دامیان شروع به صبحونه خوردن کردن و میگفتن و میخندیدن
آنیا:دامیان؟ موهامو خشک میکنی؟
دامیان:باشه بیا موهاتو خشک کنم
آنیا نشست روی صندلی و دامیان با حوله آب موهای آنیا رو گرفت و سشوار رو روشن کرد و موهای آنیا رو خشک کرد و اکسسوری های موهای آنیا رو به موهای آنیا وصل کرد و موهای آنیا رو بافت
آنیا:من ناز شدم؟ (≧∇≦)/
دامیان لبخند زد و گفت:آره حسابی ناز شدی
آنیا:نگفتی کجا میخوایم بریم
دامیان:گفتم که این یه رازه حالا برو لباساتو بپوش که بریم
- ۲۳.۰k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط