سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۷۷
ـ بهم قول بده هیچ وقت از قدرتت سوء استفاده نکنی من نمیخوام تو به دنبال انتقام باشی، لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست من سعی کردم طوری آموزشت بدم که باعث افتخار و سربلندی خاندان ما
باشی
به پدربزرگم نگاهی کردم و با اطمینان گفتم :
- پدر بزرگ میدونم چی میگید من بهتون قول میدم که آنچنان که شایسته هست، رفتار کنم. امیدوارم هیچگاه سبب سرافکندی شما نباشم
پدربزرگ از روی تخت بلند شد و من را در آغوش گرفت هیچگاه آن لحظه را فراموش نمیکنم. خداحافظی از کسانی که مدتی کوتاه با آنها بودم برایم خیلی دشوار بود؛ حتی از افرادی چون ملکه ها که تنها محافظانی برای این دنیا بودند هنوز هم چهره گریان پدربزرگم را به خاطر می آورم که چگونه به خاطر من اشک میریخت.
زندگی در دنیای مردگان همانند خوابی شیرین بود که جدایی از پدربزرگم و ندیدن او برای همیشه، آن را به کابوسی بدل کرده بود.
روزها به سرعت برای من سپری میشدند نمیتوانستم پدربزرگم را فراموش کنم هر از گاهی دلم برای سخت گیری هایش تنگ میشد دلم برای لبخندها و تحسین هایش تنگ شده بود انگار با خروج از دنیای ،مردگان تکه ای از وجودم را در آن دنیا جا گذاشته بودم پس از خارج شدن از دنیای مردگان من برای آموزش به نزد خشایار رفتم هرگز تصور نمی کردم توسط قدرتمندترین سفیر آموزش ببینم و این فرصتی کم نظیر برای من بود تا خودم را بیش از پیش قوی کنم؛ به همین خاطر میخواستم از تک تک لحظاتم به بهترین نحو
استفاده کنم.
به پیشنهاد خشایار تمام خاطرات گذشته ام را به کریستالی که به من هدیه داده بود، انتقال داده بودم. من یک دورگه بودم به همین خاطر دارای ویژگیهای خاصی بودم که بعضی اوقات به طور ناخواسته آنها را بروز می دادم؛ اما هیچگاه قادر نبودم که روی آنها کنترلی داشته باشم هر از گاهی در مورد راه هایی که می توانستم استعدادهای نهانی ام را شکوفا کنم از خشایار میپرسیدم اما او تنها به حدی که لازم میدید، پاسخم را میداد. محل زندگی خشایار قصری بسیار بزرگ و چندین برابر قصری بود که من در آن زندگی میکردم. این قصر با سنگهای خاکستری با برجها و باروهای بسیار بلند و پنجره هایی ساخته شده از شیشههای رنگی و عجیب بود که عبور نور از میان آنها همچون رنگین کمانی فضای درون قصر را روشن می کرد.
به گفته تئودور این قصر به پاس خدمات و جانفشانیهای خشایار توسط فرمانروای این سرزمین به او هدیه داده شده بود تئودور مشاور و دوست خشایار بود این تنها دو کلمه مناسب برای رابطه میان تئودور و خشایار بود. خشایار با او مانند یک دوست و مشاوری قابل اطمینان رفتار میکرد کسی که شایستگی این رفتار را داشت. او یکی از کهن سال ترین اجنه داخل قصر بود که هرگز نمیدانستم چقدر عمر کرده است. اما از گوشه و کنار شنیده بودم که او بالای پانصد سال عمر دارد.
پس از گذشت یک ماه که برای آموزشهای تکمیلی به این قصر آمده ،بودم از ده طبقه آن تنها به چهار طبقه دسترسی داشتم. نمیدانستم در طبقات بالاتر چه چیزی وجود داشت که از ورود به آنها منع شده بودم و همین منع شدن برای من کافی بود تا بیشتر دلم بخواهد که از رازهای پنهان و مخفی این طبقات اطلاع پیدا کنم آن روز در اتاقم بودم که صدای در رشته افکارم را پاره کرد.
- بیا تو
جن سالخورده ای وارد اتاقم شد. او با نگاهش اتاق را برای پیدا کردن من بررسی کرد و زمانی که متوجه من شد، در برابر من تعظیم کرد من هم به خاطر سن او مجبور شدم از جایم بلند شوم زمانی که من در مقابل او تعظیم کردم، جن سالخورده با حالتی گیج نگاهی به من انداخت انگار انتظار این حرکت را از من نداشت هر چند که من دل خوشی از جنهای داخل قصر که یکی و دو تا هم ،نبودند نداشتم اما نمی توانستم نسبت به سن تعدادی از آنها بی تفاوت باشم
من هر روز با افرادی روبرو میشدم که از نظر سن به مراتب از من بزرگتر بودند کسانی که مسئول بخشهای مختلفی در قصر بودند و من باید جانب ادب را در برخورد با آنها رعایت میکردم به نظر میرسید این جن هم از همان دسته بود او ظاهری متفاوت با دیگر جنها داشت در این مدت فهمیده بودم که هر کدام از آنها ممکن است بنا به مسئولیتی که خشایار به آنها میسپارد برای انجام کارهای مختلف قصر را برای مدتی ترک کنند اما در این میان من از تعدادی از آنها به دلیل گشتن وسایلم و اینکه سرزده وارد اتاقم میشدند دل خوشی نداشتم بعضی اوقات احساس میکردم من را تعقیب می.کنند اما وقتی بر میگشتم کسی را پیدا نمی کردم حتی تعدادی از آنها را به خاطر این کارشان تنبیه کرده بودم و بعد از اینکه آنها را ترسانده بودم بخشی از ذهنشان را پاک کرده بودم هر چند که در زمینه ذهن و کاربرد طلسمهای ذهن ،روبی، هنوز مهارت لازم را نداشتم اما هر روز به تمرینهای مختلف در این زمینه میپرداختم.
ـ بهم قول بده هیچ وقت از قدرتت سوء استفاده نکنی من نمیخوام تو به دنبال انتقام باشی، لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست من سعی کردم طوری آموزشت بدم که باعث افتخار و سربلندی خاندان ما
باشی
به پدربزرگم نگاهی کردم و با اطمینان گفتم :
- پدر بزرگ میدونم چی میگید من بهتون قول میدم که آنچنان که شایسته هست، رفتار کنم. امیدوارم هیچگاه سبب سرافکندی شما نباشم
پدربزرگ از روی تخت بلند شد و من را در آغوش گرفت هیچگاه آن لحظه را فراموش نمیکنم. خداحافظی از کسانی که مدتی کوتاه با آنها بودم برایم خیلی دشوار بود؛ حتی از افرادی چون ملکه ها که تنها محافظانی برای این دنیا بودند هنوز هم چهره گریان پدربزرگم را به خاطر می آورم که چگونه به خاطر من اشک میریخت.
زندگی در دنیای مردگان همانند خوابی شیرین بود که جدایی از پدربزرگم و ندیدن او برای همیشه، آن را به کابوسی بدل کرده بود.
روزها به سرعت برای من سپری میشدند نمیتوانستم پدربزرگم را فراموش کنم هر از گاهی دلم برای سخت گیری هایش تنگ میشد دلم برای لبخندها و تحسین هایش تنگ شده بود انگار با خروج از دنیای ،مردگان تکه ای از وجودم را در آن دنیا جا گذاشته بودم پس از خارج شدن از دنیای مردگان من برای آموزش به نزد خشایار رفتم هرگز تصور نمی کردم توسط قدرتمندترین سفیر آموزش ببینم و این فرصتی کم نظیر برای من بود تا خودم را بیش از پیش قوی کنم؛ به همین خاطر میخواستم از تک تک لحظاتم به بهترین نحو
استفاده کنم.
به پیشنهاد خشایار تمام خاطرات گذشته ام را به کریستالی که به من هدیه داده بود، انتقال داده بودم. من یک دورگه بودم به همین خاطر دارای ویژگیهای خاصی بودم که بعضی اوقات به طور ناخواسته آنها را بروز می دادم؛ اما هیچگاه قادر نبودم که روی آنها کنترلی داشته باشم هر از گاهی در مورد راه هایی که می توانستم استعدادهای نهانی ام را شکوفا کنم از خشایار میپرسیدم اما او تنها به حدی که لازم میدید، پاسخم را میداد. محل زندگی خشایار قصری بسیار بزرگ و چندین برابر قصری بود که من در آن زندگی میکردم. این قصر با سنگهای خاکستری با برجها و باروهای بسیار بلند و پنجره هایی ساخته شده از شیشههای رنگی و عجیب بود که عبور نور از میان آنها همچون رنگین کمانی فضای درون قصر را روشن می کرد.
به گفته تئودور این قصر به پاس خدمات و جانفشانیهای خشایار توسط فرمانروای این سرزمین به او هدیه داده شده بود تئودور مشاور و دوست خشایار بود این تنها دو کلمه مناسب برای رابطه میان تئودور و خشایار بود. خشایار با او مانند یک دوست و مشاوری قابل اطمینان رفتار میکرد کسی که شایستگی این رفتار را داشت. او یکی از کهن سال ترین اجنه داخل قصر بود که هرگز نمیدانستم چقدر عمر کرده است. اما از گوشه و کنار شنیده بودم که او بالای پانصد سال عمر دارد.
پس از گذشت یک ماه که برای آموزشهای تکمیلی به این قصر آمده ،بودم از ده طبقه آن تنها به چهار طبقه دسترسی داشتم. نمیدانستم در طبقات بالاتر چه چیزی وجود داشت که از ورود به آنها منع شده بودم و همین منع شدن برای من کافی بود تا بیشتر دلم بخواهد که از رازهای پنهان و مخفی این طبقات اطلاع پیدا کنم آن روز در اتاقم بودم که صدای در رشته افکارم را پاره کرد.
- بیا تو
جن سالخورده ای وارد اتاقم شد. او با نگاهش اتاق را برای پیدا کردن من بررسی کرد و زمانی که متوجه من شد، در برابر من تعظیم کرد من هم به خاطر سن او مجبور شدم از جایم بلند شوم زمانی که من در مقابل او تعظیم کردم، جن سالخورده با حالتی گیج نگاهی به من انداخت انگار انتظار این حرکت را از من نداشت هر چند که من دل خوشی از جنهای داخل قصر که یکی و دو تا هم ،نبودند نداشتم اما نمی توانستم نسبت به سن تعدادی از آنها بی تفاوت باشم
من هر روز با افرادی روبرو میشدم که از نظر سن به مراتب از من بزرگتر بودند کسانی که مسئول بخشهای مختلفی در قصر بودند و من باید جانب ادب را در برخورد با آنها رعایت میکردم به نظر میرسید این جن هم از همان دسته بود او ظاهری متفاوت با دیگر جنها داشت در این مدت فهمیده بودم که هر کدام از آنها ممکن است بنا به مسئولیتی که خشایار به آنها میسپارد برای انجام کارهای مختلف قصر را برای مدتی ترک کنند اما در این میان من از تعدادی از آنها به دلیل گشتن وسایلم و اینکه سرزده وارد اتاقم میشدند دل خوشی نداشتم بعضی اوقات احساس میکردم من را تعقیب می.کنند اما وقتی بر میگشتم کسی را پیدا نمی کردم حتی تعدادی از آنها را به خاطر این کارشان تنبیه کرده بودم و بعد از اینکه آنها را ترسانده بودم بخشی از ذهنشان را پاک کرده بودم هر چند که در زمینه ذهن و کاربرد طلسمهای ذهن ،روبی، هنوز مهارت لازم را نداشتم اما هر روز به تمرینهای مختلف در این زمینه میپرداختم.
- ۴.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط