عشق از آینده پارت 60
دامیان: من باید برم خونه ی خودمون اگه توی زمان مدارس جولیا رو ببینم اون شر راه میندازه
آنیا: حق با توعه ولی...دلم برات تنگ میشه
دامیان: نگران نباش یه هفته دیگه همو می بینیم
آنیا: خدافظ
دامیان: خدافظ عزیزم
بعد سر بچه هارو میبوسه و میره
ویو خانه ی دزموند^
جولیا: هعییییییی....هوم؟
زینگگگگگگگ
دامیان: برو کنار احمق می خوام بیام تو
جولیا: د..دا...دامیان!!😭😭خیلی نگرانت بودم
دامیان: به درک یه هفته دیگه مدرسه داریم تو برو خونتون
جولیا: ولی من نام...
دامیان: برو!
جولیا میره^
یک هفته بعد^
ویو دامیان: صبحونه خوردم سوار ماشین شدم و دم مدرسه پیاده شدم دنبال عشق و یار زندگیم بودم که یه مگس اومد و مزاحمم شد
جولیا: دامی بیا بریم!!!
دراز کردن دست برای گرفتن دست دامیان
دامیان: تو برو منم میام
جولیا: هرطور میلته😊
ومیره
دامیان زیر لبی: کنه...
آنیا: دامیان!
دامیان: آنیا!!!
آنیا میاد و میپره بغل دامیان بعد دست هم رو میگیرن و به سمت کلاس میرن توی راه دامیان تو ذهنش یه سری سوال از آنیا میپرسه
ذهن دامیان: بچه ها خوبن؟؟ خودت چطور؟؟؟غذای کافی میخوری اصلا خودم برات امروز نهار میگیرم
آنیا: وای دامیان دونه دونه سوال اول بله خیلی هم سراغت رو میگیرن سوال دوم بله خوب غذا میخورم حالمم خوبه راضی به زحمت...
دامیان: زحمت نداره یکی از وظایفمه
ذهنش: به عنوان یه همسر
آنیا: هر طور میلطه
بکی: آنیا جونم!!!!
آنیا: بکی!!!!
سرکلاس^
جولیا: وای اینجا کسی نشینه جای دامی جونمه!
مکس: مگه دامیان برگشته؟؟؟پس آنیا...
یهو آنیا و دامیان وارد کلاس میشن
مکس: آ..آنیا؟؟؟
ذهنش: چرا بهم خبر...صبر کن؟
باصدای بلند: چرا دست اون رو گرفتی؟؟؟
همه به دست های آنیا و دامیان نگاه کردن مخصوصا جولیا
جولیا: د...دام...دامیان چرا دست اون رو گرفتی؟؟؟
ذهن دامیان: خدارو شکر امیل و اوین از این مدرسه رفتن وگرنه بدبخت میشدیم
آنیا: کاملا موافقم(طوری که فقط دامیان بشنوه)
دامیان: به کسی ربطی نداره من دست هرکیو بخوام میتونم بگیرم
آنیا: حق با توعه ولی...دلم برات تنگ میشه
دامیان: نگران نباش یه هفته دیگه همو می بینیم
آنیا: خدافظ
دامیان: خدافظ عزیزم
بعد سر بچه هارو میبوسه و میره
ویو خانه ی دزموند^
جولیا: هعییییییی....هوم؟
زینگگگگگگگ
دامیان: برو کنار احمق می خوام بیام تو
جولیا: د..دا...دامیان!!😭😭خیلی نگرانت بودم
دامیان: به درک یه هفته دیگه مدرسه داریم تو برو خونتون
جولیا: ولی من نام...
دامیان: برو!
جولیا میره^
یک هفته بعد^
ویو دامیان: صبحونه خوردم سوار ماشین شدم و دم مدرسه پیاده شدم دنبال عشق و یار زندگیم بودم که یه مگس اومد و مزاحمم شد
جولیا: دامی بیا بریم!!!
دراز کردن دست برای گرفتن دست دامیان
دامیان: تو برو منم میام
جولیا: هرطور میلته😊
ومیره
دامیان زیر لبی: کنه...
آنیا: دامیان!
دامیان: آنیا!!!
آنیا میاد و میپره بغل دامیان بعد دست هم رو میگیرن و به سمت کلاس میرن توی راه دامیان تو ذهنش یه سری سوال از آنیا میپرسه
ذهن دامیان: بچه ها خوبن؟؟ خودت چطور؟؟؟غذای کافی میخوری اصلا خودم برات امروز نهار میگیرم
آنیا: وای دامیان دونه دونه سوال اول بله خیلی هم سراغت رو میگیرن سوال دوم بله خوب غذا میخورم حالمم خوبه راضی به زحمت...
دامیان: زحمت نداره یکی از وظایفمه
ذهنش: به عنوان یه همسر
آنیا: هر طور میلطه
بکی: آنیا جونم!!!!
آنیا: بکی!!!!
سرکلاس^
جولیا: وای اینجا کسی نشینه جای دامی جونمه!
مکس: مگه دامیان برگشته؟؟؟پس آنیا...
یهو آنیا و دامیان وارد کلاس میشن
مکس: آ..آنیا؟؟؟
ذهنش: چرا بهم خبر...صبر کن؟
باصدای بلند: چرا دست اون رو گرفتی؟؟؟
همه به دست های آنیا و دامیان نگاه کردن مخصوصا جولیا
جولیا: د...دام...دامیان چرا دست اون رو گرفتی؟؟؟
ذهن دامیان: خدارو شکر امیل و اوین از این مدرسه رفتن وگرنه بدبخت میشدیم
آنیا: کاملا موافقم(طوری که فقط دامیان بشنوه)
دامیان: به کسی ربطی نداره من دست هرکیو بخوام میتونم بگیرم
- ۱۲.۷k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط