ادامه پارت ۱۵

ادامه پارت ۱۵
الستور: «مادرم... خودش را هیچ‌وقت در گردنبند زندانی نمی‌کرد. او خودش را در گردنبندها گذاشت. برای اینکه من زنده بمانم.»
واکس یک تکه ابرویش بالا رفت.
الستور: «ولی تو... تو روحش را دزدیدی. و حالا داری از آن به عنوان برگ برنده استفاده می‌کنی.»
چاقو را محکم‌تر گرفت. سیم دور مچش... ترکید. جرقه‌ای زد و سیم دو تکه شد.
الستور: «جوابت... نه است.»
واکس آهی کشید و همان آه... نویز تلویزیونی بود.
واکس: «حیف شد. من راه راحت را پیشنهاد دادم.»
دستش را بالا آورد.
و همه سیم‌های خانه، همان لحظه، مثل رعد، به سمتشان هجوم آوردند. جرقه‌ها از سر سیم‌ها می‌پرید. صدای «ویژژژژژ» کلبه را پر کرد.
آتش... دیگر حتی زغالش هم نماند.
واکس: «پس... وقتشه که تمومش کنیم.»

لوسیفر خودش را جلوی الستور انداخت: «نه!»
الستور با عصبانیت: «لوسیفر! گفتم پشت من بمان!»
لوسیفر: «اگر تو بمیری، من هم می‌میرم!»
واکس به این صحنه نگاه کرد. برای اولین بار... یک لحظه مکث کرد. در مردمکش، صفحه تلویزیون قطع و وصل شد.
واکس: «...جالب است.»
بعد لبخندش کج شد.
واکس: «پس تو هم مثل مادرت... برای عشق می‌میری.»
و سیم‌ها، مثل مارهای برقی، به سمتشان هجوم آوردند...
و بعد واکس آمده بود... برای انتقام.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

در آغوش تو. پارت چهارملوسیفر با تردید گفت : الان مادرت کجاست...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

فاصله یک لبخند تا جنون

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت ۸سایه‌ی غول‌پیکر، مثل یه پرده‌ی سیاه، خورشید رو پشت خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط