تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
+چیزایی که مال توئه؟
_ اره ، تو مال منی دیگه...
+ منظورت چیه ؟
_ یونا چرا بهم اون مرتیکه باهات باهات دعوا کرده ها؟
+ هیونین بهت گفت اره ؟
_ کار خوبی کرد اومد بهم گفت ، بعدشم من دوست نداشتم ؟ چرا بهش دروغ گفتی که دوست ندارم ها ؟ از قلبم خبر داری ؟ مگه نمیدونی برای تو میتپه یونا؟
+ بهم ربطی نداره هیون ، دیگه عاشقم نباش ، من ازدواج کردم
_ اگه به عقب برگردم ، هیچوقت اون برگه ی طلاق نامه رو امضا نمیکنم یونا...
+ هیون برام فرقی نداره که اگه به گذشته برگردی چه غلطی میکنی ، بعدشم اگه میخوای دیگه به سیم آخر نزنه اینقدر راجب فکرای منحرفانت پیشش حرف نزن
_ اها بخاطر شب اولمون ناراحت شده بود..
+ هیون...
_ جان ،هیون؟
+ خواهش میکنم دیگه رو مخش راه نرو...
_ باشه ( اره جون یوجون اگه راست بگی)
÷ بابا...
_جان بابا؟ از خواب بیدار شدی؟
÷ بیا پیش منو مامانی بخواب
_ باشه میام جفتتونو میگیرم بغلم میخوابیم ، خوبه ؟
÷اره ، راستش خیلی دوست دارم باهم بخوابیم ،منو مامانی همیشه تنها میخوابیم
با حرف هیونین ذوق زده پرسید
_ مگه مامانت پیش عمو نمیخوابه ؟
÷ نه ، پیش من میخوا...
+هیونین...
÷ باشه چیزی نمیگم مامان
رسیدیم و درو باز کردم و هیون هیونین رو برد توی اتاقش و بعد اومد پایین
+ برای خودم دمنوش درست کردم توهم میخوری ؟
_ اره...
براش بردم و بعد روبه روش نشستم
+نمیخوای بری ؟ هیونین خوابیده ، صبح بلند شد بهش میگم بابات رفته
_ نه میمونم پیشتون
+ پس برو تو اتاق هیونین بخواب من میرم اتاق خودم
_ از وقتی رفتی خواب ندارم میشه بیام بغلت بخوابم ؟
+ نه ، باید پیش هیونین باشم...
_ خب تو یه بغلت هیونین باشه یه بغلت باباش ، مگه چی میشه ؟ فکر کن پسرت تو بغلته ، بعدشم مگه من قبلاً پسرت نبودم ؟
+ خودتم میگی قبلا هیون...
_ یونا باهام لج نکن
به سمتم اومد و روی دوشش انداختم و بردم توی اتاق هیونین و روی تخت گذاشتم
÷ بابا...چرا مامانمو بغل کردی ؟ کی بهت اجازه داد ؟
_ هی پسر قبل از اینکه مامان تو باشه برای من بوده
+ خب اون الان مامان منه
هیون کتشو دراورد و سرشو روی سینم گذاشتم و دستشو دور شکمم حلقه کرد
÷ نکنننن...مامان...ببینش بابارو ، من هرشب تو بغلش میخوابم بابا ، خیلی بدی ، باهات قهرم...
_ توهم اونورش بخواب
÷ ایششش
+بیا اینورم بخواب مامان
هیونین هم اومد توی بغلم و چشماشو روی هم گذاشت
÷ مامانم برای تو قصه نمیگه ، منو بیشتر از تو دوست داره ...
دستمو لای موهای هیونین بردم و شروع به قصه خوندن براش شدم که هیون دستمو گرفت و روی سرش گذاشت
_ هی منم هستما
÷ بابا حسودی میکنه مامانی سر اونم نوازش کن تا حسودی نکنه
+ بخوابید دیگه، و تو هیون چرا خودتو با این بچه مقایسه میکنی ؟ ناسلامتی ۲۸ سالته...
+چیزایی که مال توئه؟
_ اره ، تو مال منی دیگه...
+ منظورت چیه ؟
_ یونا چرا بهم اون مرتیکه باهات باهات دعوا کرده ها؟
+ هیونین بهت گفت اره ؟
_ کار خوبی کرد اومد بهم گفت ، بعدشم من دوست نداشتم ؟ چرا بهش دروغ گفتی که دوست ندارم ها ؟ از قلبم خبر داری ؟ مگه نمیدونی برای تو میتپه یونا؟
+ بهم ربطی نداره هیون ، دیگه عاشقم نباش ، من ازدواج کردم
_ اگه به عقب برگردم ، هیچوقت اون برگه ی طلاق نامه رو امضا نمیکنم یونا...
+ هیون برام فرقی نداره که اگه به گذشته برگردی چه غلطی میکنی ، بعدشم اگه میخوای دیگه به سیم آخر نزنه اینقدر راجب فکرای منحرفانت پیشش حرف نزن
_ اها بخاطر شب اولمون ناراحت شده بود..
+ هیون...
_ جان ،هیون؟
+ خواهش میکنم دیگه رو مخش راه نرو...
_ باشه ( اره جون یوجون اگه راست بگی)
÷ بابا...
_جان بابا؟ از خواب بیدار شدی؟
÷ بیا پیش منو مامانی بخواب
_ باشه میام جفتتونو میگیرم بغلم میخوابیم ، خوبه ؟
÷اره ، راستش خیلی دوست دارم باهم بخوابیم ،منو مامانی همیشه تنها میخوابیم
با حرف هیونین ذوق زده پرسید
_ مگه مامانت پیش عمو نمیخوابه ؟
÷ نه ، پیش من میخوا...
+هیونین...
÷ باشه چیزی نمیگم مامان
رسیدیم و درو باز کردم و هیون هیونین رو برد توی اتاقش و بعد اومد پایین
+ برای خودم دمنوش درست کردم توهم میخوری ؟
_ اره...
براش بردم و بعد روبه روش نشستم
+نمیخوای بری ؟ هیونین خوابیده ، صبح بلند شد بهش میگم بابات رفته
_ نه میمونم پیشتون
+ پس برو تو اتاق هیونین بخواب من میرم اتاق خودم
_ از وقتی رفتی خواب ندارم میشه بیام بغلت بخوابم ؟
+ نه ، باید پیش هیونین باشم...
_ خب تو یه بغلت هیونین باشه یه بغلت باباش ، مگه چی میشه ؟ فکر کن پسرت تو بغلته ، بعدشم مگه من قبلاً پسرت نبودم ؟
+ خودتم میگی قبلا هیون...
_ یونا باهام لج نکن
به سمتم اومد و روی دوشش انداختم و بردم توی اتاق هیونین و روی تخت گذاشتم
÷ بابا...چرا مامانمو بغل کردی ؟ کی بهت اجازه داد ؟
_ هی پسر قبل از اینکه مامان تو باشه برای من بوده
+ خب اون الان مامان منه
هیون کتشو دراورد و سرشو روی سینم گذاشتم و دستشو دور شکمم حلقه کرد
÷ نکنننن...مامان...ببینش بابارو ، من هرشب تو بغلش میخوابم بابا ، خیلی بدی ، باهات قهرم...
_ توهم اونورش بخواب
÷ ایششش
+بیا اینورم بخواب مامان
هیونین هم اومد توی بغلم و چشماشو روی هم گذاشت
÷ مامانم برای تو قصه نمیگه ، منو بیشتر از تو دوست داره ...
دستمو لای موهای هیونین بردم و شروع به قصه خوندن براش شدم که هیون دستمو گرفت و روی سرش گذاشت
_ هی منم هستما
÷ بابا حسودی میکنه مامانی سر اونم نوازش کن تا حسودی نکنه
+ بخوابید دیگه، و تو هیون چرا خودتو با این بچه مقایسه میکنی ؟ ناسلامتی ۲۸ سالته...
- ۱۳.۸k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط