p¹³
p¹³
برنامه سورپرایز ات رو داشتن
" تو ماشین "
_ خبببب.. پسرم اماده ای تا مامانو سورپرایز کنیممم؟
× ارههههه
_ قربونت بشم.. اول باید کیک بگیریم درسته؟..
× اوهوم.. مامان همیشه میگه که بنفش دوست داله «ته مین چهارسالشه»
_ پس.. یه کیک بنفش به انتخاب پسر کوچولومون بگیریم
" نیم ساعت بعد "
وارد شیرینی فروشی شدن..
× بابایی
_ جونم
× میشه کیک دو طبقه بگیریم؟
_ چشم..
یه کیک دو طبقه بنفش..
با پروانه گرفتن..
نوبت کادو بود
× مامانی پیشی و کیتی دوست داله
_ پس.. چی بگیریم براش؟
× بابا.. اون لوز توی مغازه دیدم دسته گل الکی «منظورش دسته کل مصنوعیه» بود که کیتی داشت
_ خب.. کجا بود؟
× نزدیک خونه خاله جیهو «جیهو رو که یادتونه؟ هم گروهی ات»
_ اها.. خب پیش به سوی گل فروشیییی
" ات ویو "
نامجون و ته مین.. یک ساعت پیش باید خونه میبودن
چرا نیومدن؟
از نگرانی داشتم سکته میکردم
دلشوره عجیبی داشتم
نکنه تصادف کردن؟
نکنه گم شدن؟
نکنه حالشون بد شده؟
نکنه.. نکنه مردن؟
نکنه دزدیدنشون؟
« این منم وقتی بابام/مامانم دو دقیقه دیر میکنه »
اهههه چیمیگی ات نامجون خرس گنده رو نمیدزدن..
اونا حالشون خوبه...
تلویزیون رو روشن کردم و سعی کردم خودمو با فیلم سرگرم کنم..
" ساعت 15:30 "
نگاهی به ساعت کردم
با بهت از جام پریدم..
به نامجون زنگ زدم..
یک بار.. جواب نداد
دو بار.. جواب نداد
سه بار.. بازم جواب نداد
دیگه گریم گرفته بود..
لباس پوشیدم و رفتم سمت مهدکودک ته مین..
نامی ویو:
خیلی ترافیک بود..
دیر رسیدیم خونه..
ات خونه نبود و این خیلی خوب بود..
_ خب.. ته مین.. کمکم کن اینجارو بچینیم
× چشم
شروع کردیم تزیین کردن خونه..
× بابا
_ بله
× میگم.. خوش نمیگذله اگه تهنایی باشیم..
_ راست میگی.. نظرت چیه به خاله ها و عموها بگم بیان؟
× ارهههه
_ خبب.
زنگ زدم به همه.. و دعوتشون کردم
" ساعت ۶ "
همه اومده بودن..
و فقط منتظر ات بودیم..
صدای کلید اومد..
چراغارو خاموش کردیم..
# خببب.. داره میاددددد
با کمک جین.. شمعای کیک رو روشن کردیم..
وارد خونه شد..
یهو چراغارو روشن کردیم..
همه: سسووورررپپپپرررررااااایییییزززززززز
چشماش قرمز و پف کرده بود..
رد اشک رو صورتش بود
و با تعجب زل زده بود بهمون..
🐰 خوبی؟!
_ اتی.. حالت خوبه
× مامانی
کیک رو گذاشتم رو میز
به سمتش رفتم..
بغلش کردم..
+ ولم کن *گریه*
_ چیشدهههه
+ نمیگی من میمیرم؟ چرا خبری نیست ازت .. چرا نگرانم میکنی همش.. اه *گریه*
_ وای.. ببخشید.. غلط کردم.. میخواستم سورپرایزت کنم.. قشنگم ببینمت..
+ خیلی بدی *اشک*
× مامانی.. گریه نکن
از بغلم در اومد..
زانو زد تا هم قد ته مین بشه..
بغلش کرد
+ ببخشید قربونت بشم.. ترسیدم فقط عزیزم
برنامه سورپرایز ات رو داشتن
" تو ماشین "
_ خبببب.. پسرم اماده ای تا مامانو سورپرایز کنیممم؟
× ارههههه
_ قربونت بشم.. اول باید کیک بگیریم درسته؟..
× اوهوم.. مامان همیشه میگه که بنفش دوست داله «ته مین چهارسالشه»
_ پس.. یه کیک بنفش به انتخاب پسر کوچولومون بگیریم
" نیم ساعت بعد "
وارد شیرینی فروشی شدن..
× بابایی
_ جونم
× میشه کیک دو طبقه بگیریم؟
_ چشم..
یه کیک دو طبقه بنفش..
با پروانه گرفتن..
نوبت کادو بود
× مامانی پیشی و کیتی دوست داله
_ پس.. چی بگیریم براش؟
× بابا.. اون لوز توی مغازه دیدم دسته گل الکی «منظورش دسته کل مصنوعیه» بود که کیتی داشت
_ خب.. کجا بود؟
× نزدیک خونه خاله جیهو «جیهو رو که یادتونه؟ هم گروهی ات»
_ اها.. خب پیش به سوی گل فروشیییی
" ات ویو "
نامجون و ته مین.. یک ساعت پیش باید خونه میبودن
چرا نیومدن؟
از نگرانی داشتم سکته میکردم
دلشوره عجیبی داشتم
نکنه تصادف کردن؟
نکنه گم شدن؟
نکنه حالشون بد شده؟
نکنه.. نکنه مردن؟
نکنه دزدیدنشون؟
« این منم وقتی بابام/مامانم دو دقیقه دیر میکنه »
اهههه چیمیگی ات نامجون خرس گنده رو نمیدزدن..
اونا حالشون خوبه...
تلویزیون رو روشن کردم و سعی کردم خودمو با فیلم سرگرم کنم..
" ساعت 15:30 "
نگاهی به ساعت کردم
با بهت از جام پریدم..
به نامجون زنگ زدم..
یک بار.. جواب نداد
دو بار.. جواب نداد
سه بار.. بازم جواب نداد
دیگه گریم گرفته بود..
لباس پوشیدم و رفتم سمت مهدکودک ته مین..
نامی ویو:
خیلی ترافیک بود..
دیر رسیدیم خونه..
ات خونه نبود و این خیلی خوب بود..
_ خب.. ته مین.. کمکم کن اینجارو بچینیم
× چشم
شروع کردیم تزیین کردن خونه..
× بابا
_ بله
× میگم.. خوش نمیگذله اگه تهنایی باشیم..
_ راست میگی.. نظرت چیه به خاله ها و عموها بگم بیان؟
× ارهههه
_ خبب.
زنگ زدم به همه.. و دعوتشون کردم
" ساعت ۶ "
همه اومده بودن..
و فقط منتظر ات بودیم..
صدای کلید اومد..
چراغارو خاموش کردیم..
# خببب.. داره میاددددد
با کمک جین.. شمعای کیک رو روشن کردیم..
وارد خونه شد..
یهو چراغارو روشن کردیم..
همه: سسووورررپپپپرررررااااایییییزززززززز
چشماش قرمز و پف کرده بود..
رد اشک رو صورتش بود
و با تعجب زل زده بود بهمون..
🐰 خوبی؟!
_ اتی.. حالت خوبه
× مامانی
کیک رو گذاشتم رو میز
به سمتش رفتم..
بغلش کردم..
+ ولم کن *گریه*
_ چیشدهههه
+ نمیگی من میمیرم؟ چرا خبری نیست ازت .. چرا نگرانم میکنی همش.. اه *گریه*
_ وای.. ببخشید.. غلط کردم.. میخواستم سورپرایزت کنم.. قشنگم ببینمت..
+ خیلی بدی *اشک*
× مامانی.. گریه نکن
از بغلم در اومد..
زانو زد تا هم قد ته مین بشه..
بغلش کرد
+ ببخشید قربونت بشم.. ترسیدم فقط عزیزم
- ۲۳.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط