برترین شیطان پارت ۴

" اینجا به خاطر اینکه کیاسال ها بدون استفاده از روح شیطانی و دوری روح شیطانیش پاهاش بی حس شدن "
برادرم گفت تموم شد ؟
گفتم آره
کمکم کرد بلندشم یواش یواش میتونستم راه برم
گفتم میتونی ولم کنی
ولم کرد رفتم وسط حیاط و طلسم رو باطل کردم که یهو قدرت پدر و مادرم رو حس کردم پس با برادرم عادی رفتار کردم که دیدم لیا داره به سمتم میدوه و بقلم پرید
لیا گفت کیا خوبی
کیا : آره خوبم تو چطوری ؟ برات نگران شدم
لیا : وایی عشقم نگرانم شده ؟
برادرم داشت با تعجب نگاهمون میکرد بعد گفت کیا پشت سرت
پشت سرم رو نگاه کردم دیدن پدر و مادرم بودن دیدنشون اصلا خوشحالم نکرد چون بخاطر اونا این اتفاق افتاد
مادر کیا : کیا حالت خوبه
کیا : آره ( سرد و بی احساس )
لیا آروم به شونم زد و آروم گفت اونا پدر و مادرتن
گفتم خب که چی
بعد میخواستم برم که سیاهی
لیا ویو :
کیا میخواست بره که بیهوش شد خیلی نگران شدم دکتر خصوصیش رو صدا زدم که معاینش کنه دکترش گفت بانو فقط خسته شدن و لازم نیست نگران باشین ولی به بیهوش شدنش یه ماه شده نگرانشم
کنارش نشسته بودم که یهو انگشت کیا تکون خورد سریع همه رو صدا زدم همه دورش بودیم که یواش یواش چشماش رو باز کرد خیلی خوشحال بودم
کیا ویو :
بیدار شدم دیرم همه دورم جمع شدن انگار چیزیم شده انگار نه انگار چند ساعتی خوابم برده بود
گفتم چه خبره آدم چند ساعت از خستگی بیهوش شده
لیا نتونست بغضش رو کنترل کنه و شروع کرد زار زار گریه کردن
و با بغض گفت چند ساعت ؟ تو یه ماه بیهوش بودی بعد میگی چند ساعت ؟
دلم براش میسوخت پس بلند شدم و بقلش کردم میدونستم داره راس میگه چون طلسمی کرده بودم که بتونم بفهمم بقیه دارن راس میگن یا دروغ
لیا ویو :
با بغل کیا حس آرامش بهم دست داد محکم بغلش کردم بعد مدت ها آرامشم برگشت یه ماه کامل نگران بست فرندم بودم که حالش خوبه یا نه حالا میدونم اون خوبه این عالیه ولی حس میکنم یچی عوض شده قدرت کیا خالص نیست و قدرت شیطانی رو میتونم حس کنم ولی با احتمال بیشتر به خاطر بیهوشیشه
کیا ویو :
زمزمه کردم لیا تنفسم
که سریع ولم کرد بعد نفس نسبتا عمیقی کشیدم و ...
لایک و فالو از یادتون نره
لطفا گزارش نکنین
و از همه عذر میخوام بنا به دلایلی نتونستم بذارم
دیدگاه ها (۳)

part 12

پارت ۱ ویو روبی:دور میز نشسته بودیم روی پای جونگ هو که پدرم ...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

عشق خیانت انتقامpart11ویو جیمین:لارا در اتاق رو باز کرد ر...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

پارت ۱۳(ویو جیمین)ساعت ⁶:¹² دقیقه عصر بود من به کلوپ رسیدم و...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط