{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت بیست و پنج


صدا زنگ گوشی به گوشش خورد آروم سمت سالن رفت
٫ این صدا چیه ٫ شوکه سمت مبل ها رفت سپس گوشی تهیونگ را روی مبل جلو تلویزیون در سالن دید ابرو بالا انداخت و به یاد آورد که شاید اینجا گوشیش را جا گذاشته باشه ...
سپس خم سد و گوشی را برداشت .. " بورام " اسمی بود که روی شماره نوشدت شده بود ... دخترک برای لحظه ای اخم کرد و در ذهنش تکرار کرد
٫ پسره عوضی پرو داره به زنش خیانت می‌کنه آره اونم این وقت صبح ٫ سری از تأسف تکون داد سپس آروم سمت دونگهو نکته کرد
ات: پسرم به نظرت بابات آدم بدیه
پسر بچه ناگهانی مشتی که پر از موهای مادرش بود را کشاند و تند تند خندید دخترک اخ ای گفت و اخم کرد گوشی به دست راهی شد سمت اتاق
٫ اخخخ شما پدر پسری ادمو میکشین ٫
وارد اتاق شد سپس گوشی که زنگ می‌خورد را روی عسلی گذاشت همان دقیقه تهیونگ تند پلک از رو هم برداشت سپس با تعجب به ات نگاه کرد و دیقه ای بعد به پسرش ...
دخترم ناگهانی دستپاچه شد سپس تند و خجالت زده گفت
ات : ببخشید گوشیتو تو سالن جا گذاشتی منم گفتم بیارشم
تند به دونگهو نگاه کرد و ادامه داد
ات: البته ما گفتیم بیاریمش
تهیونگ پلک زد تا از خواب شیرینی خوب تر بیدار شود سپس دستی به چشم هایش کشید و سر روی بالشت گذاشت و دستش را سمت دخترک دراز کرد
تهیونگ: گوشی
دخترک تند خم شد سپس گوشی را از عسلی برداست و در دست تهیونگ گذاشت بلافاصله جواب داد و پلک رو هم گذاشته صحبت کرد
تهیونگ: بله
بورام : کجایی تو
تهیونگ: تو تخت
بورام : پسره دیونه مگه اینکه دستم بهت نرسه تو اصلا می‌دونی چی شده ها ..‌ دخترک زد به تهیونگ و گوش هایش را به حدی تیز کرد تا صدا پست خط را بشنود ...
تهیونگ: بله میدونم
یورام با داد و عصبانیت گفت ...
بورام : لعنتی مگه اینکه دستم بهت نرسه خیانت کار صبر کن .. دارم برات زود میایی بیرون زود تو کافه منتظرم
سپس تند تماس قطع شد تهیونگ به شدت خوابالو گوشی را روی عسلی انداخت سپس همان طور پلک رو هم گفت ..
تهیونگ: چرا این وقت صبح بیدارید ؟
دخترک آروم لبخند زد و با مهربانی گفت ...
ات : دونگهو ناز بانمک زود بیدار شده
دیدگاه ها (۳)

معجزه زندگی )پارت بیست و شیش تند سمت صدای که حالا شنید نگاه ...

ادامه ... با کت شلوار به شدت مشکی و هودی آبی رنگ کربات زرشکی...

بوسه دردناک )پارت ۱۱۹ خنده ...

ادامه و...سپس رفت الکس آروم سمت تهیونگ نگاه کرد بلافاصله یاد...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

Part 3

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

حقیقت پنهان پارت ۲ ویو بورام :به سمت اتاق تمرین می رویم و وا...

رمان تهکوک

رمان تهیونگ

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط