{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱

بارون شدیدی می‌بارید.

لوید توی یه کوچه‌ی خلوت ایستاده بود و از دور ساختمون روبه‌روش رو زیر نظر داشت. مأموریتش ساده به نظر می‌رسید: وارد بشه، اطلاعات رو برداره و برگرده.

همین.

حداقل روی کاغذ.

لوید آروم وارد ساختمون شد، اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای عجیبی از طبقه‌ی بالا شنید.

صدای درگیری.

«لعنتی... یکی دیگه هم اینجاست؟»

سریع از پله‌ها بالا رفت.

وقتی به طبقه‌ی سوم رسید، زنی رو دید که پشت سر یکی از افراد هدف ایستاده بود.

زن لباس مشکی پوشیده بود.

لوید همون لحظه شناختش.

«...یور؟»

یور خشکش زد.

«لوید؟!»

چند ثانیه هر دو فقط به هم خیره شدن.

لوید به چاقوی دست یور نگاه کرد.

بعد به مردی که بیهوش روی زمین افتاده بود.

«تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

یور هم به اسلحه‌ی لوید نگاه کرد.

«من باید اینو ازت بپرسم!»

«من سر کارم.»

«منم همین‌طور!»

سکوت.

لوید آهی کشید.

«پس تو واقعاً...»

یور با خجالت گفت:

«آره.»

«قاتلی؟»

«...بله.»

«من جاسوسم.»

یور چند لحظه ساکت موند.

«خب... حداقل الان می‌فهمم چرا همیشه این‌قدر عجیب رفتار می‌کردی.»

لوید ابرو بالا انداخت.

«تو خودت هر شب با چاقو می‌خوابی.»

«برای امنیت!»

«آره، معلومه.»

صدای آژیر از پایین ساختمون بلند شد.

هر دو همزمان به سمت پنجره نگاه کردن.

یور گفت:

«الان باید چیکار کنیم؟»

لوید کمی فکر کرد.

«فعلاً برگردیم خونه.»

«همین؟»

«آره.»

یور با تعجب نگاهش کرد.

«یعنی... هنوز می‌خوای شوهرم باشی؟»

لوید چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند کوچیکی زد.

«فکر کنم بعد از امشب، دیگه این ازدواج از قبل هم عجیب‌تر شده.»

یور هم خندید.



بچه ها من یکبار این پارتو آپلود کردم گزارش شد دوباره آپلود کردم امیدوارم خوشتون بیاد✨️
دیدگاه ها (۰)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

پارت شانزدهم [فصل اول] | شب قبل از آزمون 📚🌙چند روز از اعلام ...

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط