تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت
اتاق دیگر یک اتاق نبود؛
یک دهانه بود که در اعماق زمین باز شده بود تا هر چه را که در آن است، ببلعد.
کوک در تاریکی مطلق، در وضعیتی فراتر از اسارت بود؛
او در وضعیتی فراتر از مرگ بود.
او نمیتوانست حس کند که آیا هنوز دست و پا دارد یا خیر،
یرا حس بدنش در میان آن سرمای سنگین، منجمد شده بود.
تنها چیزی که حس میکرد،
فشارِ مداوم و سنگینِ چیزی بود که از سقف به سمت او میچکید.
لزج، گرم و غلیظ.
صدای ته، دیگر از بیرون یا از در نمیآمد.
صدا، از درونِ جمجمهی کوک برمیخواست.
«هنوز داری سعی میکنی بیدار بمونی؟»
صدای ته مثل صدای خرد شدنِ هزاران حشرهی خشک در گوش او بود.
کوک خواست جیغ بزند، اما متوجه شد که دهانش را باز کرده،
اما هیچ هوایی وارد ریههایش نمیشود.
انگار هوا به شکلی از مواد، در گلویش منجمد شده بود.
ناگهان، لرزشِ خفیفی در زمین حس کرد.
ته وارد شده بود، اما نه با قدمهای انسان.
صدای حرکت او شبیه به کشیده شدنِ یک تودهی بزرگ از گوشتِ پوسیده روی زمین بود.
*اسلپ... اسلپ...*
نورِ بسیار ضعیفی، مثل رنگِ خونِ کهنه، در اتاق پخش شد.
کوک چشمانش را باز کرد و لرزشِ تمام وجودش با یک شوکِ وحشتناک متوقف شد.
ته جلوی او ایستاده بود، اما او دیگر در قالب یک انسان نبود.
پوستِ ته، مثل پارچهای سوخته و چروکیده، به استخوانهایش چسبیده بود
و چشمانش...
چشمانش در جای خود نبودند.
به جای آنها، دو حفرهی باز و سیاه وجود داشت که از آنها،
مایعی سیاه و لزج مثل اشکِ شیطان جاری بود.
ته خم شد.
او نه با دست، بلکه با چیزی شبیه به شاخکهای گوشتی و سیاه که از مچهایش بیرون زده بود،
صورت کوک را لمس کرد
. لمس او باعث شد کوک حس کند پوستش در حال ذوب شدن است.
«میدونی چرا هیچکس به اینجا نمیاد؟»
ته نجوا کرد. این بار صدایش فقط یک صدا نبود؛
صدایی بود که از دهانِ ده ها موجودِ نامرئی در اتاق همزمان شنیده میشد.
«چون اینجا، مردهها هم نمیتونن فرار کنن. اینجا، ما فقط رویاهایِ شکسته رو میخوریم.»
ته دستش را به سمتِ شکمِ کوک برد.
کوک حس کرد که انگشتانِ سرد و نامتعارف ته،
از میانِ پوست و ماهیچههای او عبور میکنند،
بدون اینکه حتی زخمی ایجاد کنند
؛ انگار که بدن کوک دیگر برای او جامد و مادی نبود، بلکه فقط یک خاطره بود.
«من میخوام، کوک... من میخوام اون قسمت رو از تو بیرون بکشم که هنوز لرزش داره. اون قسمتی که هنوز میتونه درد رو بفهمه.»
ته لبخند زد.
این لبخند، تمام صورتش را شکافت و دهانی بیش از حد بزرگ و پر از دندانهای سوزنی و نامنظم را نمایان کرد.
در همان لحظه، کوک متوجه شد که سایههایی که روی دیوارها بودند، دیگر سایهی خودِ او نیستند.
آنها سایههای موجوداتی بودند که از دیوارههای بتنی بیرون میآمدند
با دهانهای باز، به سمت او میخزیدند.
ته با صدایی که شبیه به انفجارِ یک قبرستان بود، فریاد کشید:
«بخور! از این درد، نون درست کن!»
در همان لحظه، تمامِ اعضای بدن کوک،
از سر تا پا، شروع به جدا شدن از هم کردند
اما نه به صورت خونریزی؛
بلکه به صورتِ تکههایی از تاریکی که در هوا معلق میماندند.
او در حال متلاشی شدن به هستهی اصلیِ تاریکی بود.
آخرین چیزی که کوک دید، این بود که ته، با دهانی باز و چشمانی که از حفرههای سیاهش بیرون میزدند،
مستقیماً به درونِ چشمهای او خیره شد و در حالی که تاریکیِ مطلق همه چیز را در بر میگرفت، شنید که ته زمزمه کرد:
«حالا... تازه داریم میشناسیمت.»
و بعد، حتی صدایِ تپشِ قلبِ خودش را هم گم کرد.
--------------------------------------
.
.
.
تمام..
نمیدونم چرا ولی خیلی وقته نوشتمش...
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
یک دهانه بود که در اعماق زمین باز شده بود تا هر چه را که در آن است، ببلعد.
کوک در تاریکی مطلق، در وضعیتی فراتر از اسارت بود؛
او در وضعیتی فراتر از مرگ بود.
او نمیتوانست حس کند که آیا هنوز دست و پا دارد یا خیر،
یرا حس بدنش در میان آن سرمای سنگین، منجمد شده بود.
تنها چیزی که حس میکرد،
فشارِ مداوم و سنگینِ چیزی بود که از سقف به سمت او میچکید.
لزج، گرم و غلیظ.
صدای ته، دیگر از بیرون یا از در نمیآمد.
صدا، از درونِ جمجمهی کوک برمیخواست.
«هنوز داری سعی میکنی بیدار بمونی؟»
صدای ته مثل صدای خرد شدنِ هزاران حشرهی خشک در گوش او بود.
کوک خواست جیغ بزند، اما متوجه شد که دهانش را باز کرده،
اما هیچ هوایی وارد ریههایش نمیشود.
انگار هوا به شکلی از مواد، در گلویش منجمد شده بود.
ناگهان، لرزشِ خفیفی در زمین حس کرد.
ته وارد شده بود، اما نه با قدمهای انسان.
صدای حرکت او شبیه به کشیده شدنِ یک تودهی بزرگ از گوشتِ پوسیده روی زمین بود.
*اسلپ... اسلپ...*
نورِ بسیار ضعیفی، مثل رنگِ خونِ کهنه، در اتاق پخش شد.
کوک چشمانش را باز کرد و لرزشِ تمام وجودش با یک شوکِ وحشتناک متوقف شد.
ته جلوی او ایستاده بود، اما او دیگر در قالب یک انسان نبود.
پوستِ ته، مثل پارچهای سوخته و چروکیده، به استخوانهایش چسبیده بود
و چشمانش...
چشمانش در جای خود نبودند.
به جای آنها، دو حفرهی باز و سیاه وجود داشت که از آنها،
مایعی سیاه و لزج مثل اشکِ شیطان جاری بود.
ته خم شد.
او نه با دست، بلکه با چیزی شبیه به شاخکهای گوشتی و سیاه که از مچهایش بیرون زده بود،
صورت کوک را لمس کرد
. لمس او باعث شد کوک حس کند پوستش در حال ذوب شدن است.
«میدونی چرا هیچکس به اینجا نمیاد؟»
ته نجوا کرد. این بار صدایش فقط یک صدا نبود؛
صدایی بود که از دهانِ ده ها موجودِ نامرئی در اتاق همزمان شنیده میشد.
«چون اینجا، مردهها هم نمیتونن فرار کنن. اینجا، ما فقط رویاهایِ شکسته رو میخوریم.»
ته دستش را به سمتِ شکمِ کوک برد.
کوک حس کرد که انگشتانِ سرد و نامتعارف ته،
از میانِ پوست و ماهیچههای او عبور میکنند،
بدون اینکه حتی زخمی ایجاد کنند
؛ انگار که بدن کوک دیگر برای او جامد و مادی نبود، بلکه فقط یک خاطره بود.
«من میخوام، کوک... من میخوام اون قسمت رو از تو بیرون بکشم که هنوز لرزش داره. اون قسمتی که هنوز میتونه درد رو بفهمه.»
ته لبخند زد.
این لبخند، تمام صورتش را شکافت و دهانی بیش از حد بزرگ و پر از دندانهای سوزنی و نامنظم را نمایان کرد.
در همان لحظه، کوک متوجه شد که سایههایی که روی دیوارها بودند، دیگر سایهی خودِ او نیستند.
آنها سایههای موجوداتی بودند که از دیوارههای بتنی بیرون میآمدند
با دهانهای باز، به سمت او میخزیدند.
ته با صدایی که شبیه به انفجارِ یک قبرستان بود، فریاد کشید:
«بخور! از این درد، نون درست کن!»
در همان لحظه، تمامِ اعضای بدن کوک،
از سر تا پا، شروع به جدا شدن از هم کردند
اما نه به صورت خونریزی؛
بلکه به صورتِ تکههایی از تاریکی که در هوا معلق میماندند.
او در حال متلاشی شدن به هستهی اصلیِ تاریکی بود.
آخرین چیزی که کوک دید، این بود که ته، با دهانی باز و چشمانی که از حفرههای سیاهش بیرون میزدند،
مستقیماً به درونِ چشمهای او خیره شد و در حالی که تاریکیِ مطلق همه چیز را در بر میگرفت، شنید که ته زمزمه کرد:
«حالا... تازه داریم میشناسیمت.»
و بعد، حتی صدایِ تپشِ قلبِ خودش را هم گم کرد.
--------------------------------------
.
.
.
تمام..
نمیدونم چرا ولی خیلی وقته نوشتمش...
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۵.۲k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط