جونگکوک بدون اینکه ازت بپرسه، مچت رو گرفت و کشید سمت پله‌

جونگکوک بدون اینکه ازت بپرسه، مچت رو گرفت و کشید سمت پله‌هایی که به زیرزمین می‌رفتن.
نور کم بود، بوی سنگ خیس می‌اومد، ولی… زیر انگشت‌هاش حس امنیتی بود که خودت هم نمی‌فهمیدی چرا اینقدر آرومت می‌کرد.

وقتی به پایین‌ترین لایه رسیدید، درِ آهنی بزرگی باز شد.
جایی که هیچ‌کس اجازه ورود نداشت، حتی خون‌آشام‌های خاندانش.

یک سالن بزرگ، با دیوارهای سنگی، نور شمع‌ها، میز چوبی بلند، چند پتو و مبل نرم.
گویی زیرزمین نبود… قصر شخصی جونگکوک بود.

تو وایستادی.
اون روبروم ایستاده بود… مثل سایه‌ای که از تاریکی حمایت می‌گرفت.

_از اینجا بیرون نمی‌ری تا خودم بخوام.

تو خواستی اعتراض کنی.

+جونگکوک… این چه —

صدای برخورد چند ظرف با هم اومد.
وقتی برگشتی… جونگکوک داشت آشپزی می‌کرد.

جونگکوک.
اون موجود تاریک.
اون خون‌آشام سلطنتی.
داشت تخم‌مرغ هم می‌زد.

تو شاخ درآوردی.

+تو داری… آشپزی می‌کنی؟

_نگاهت نمی‌کنم. اگه مسخره‌م کنی، همین‌جا زندونی می‌شی.

ولی گوشهٔ لبش یه ذره بالا رفت… انگار خودش هم باورش نمی‌شد که داره برای یه انسان غذا درست می‌کنه.

بعد رو به بادیگاردها که پشت در بودن، بلند گفت:

_هرچی ممکنه احتیاج داشته باشه… از لباس گرفته تا وسایل حموم و کتاب. ظرف ده دقیقه توی اتاقش باشه، وگرنه گردن‌هاتون رو می‌شکنم.

تو خواستی بگی «اتاق من؟»
اما جونگکوک خودش جواب داد.

_اتاقت دقیقاً کنار اتاق منه. نه رو به روش، نه دورتر. همینجا… تا حواسم بهت باشه.

گاز رو خاموش کرد، ظرف رو گذاشت جلوت.

_غذا بخور.

+تو چرا اینقدر… زیادی مراقب میشی؟

اون خم شد. خیلی نزدیک.
اونقدری که گرمای نفسش روی گونه‌ت نشست.
چشم‌هاش سیاه شد، صدایش پایین و آهسته:

_وقتی چیزی مال منه… زیادی کم نیست.

تو گلوت خشک شد.

جونگکوک آروم، نوک انگشتش رو گذاشت زیر چونه‌ت و سرت رو بالا داد.
نگاهش انگار از پوستت رد می‌شد، مثل کسی که داره چیزی رو می‌سنجه که نمی‌خواد هیچ‌کس حتی بهش فکر کنه.

_دستتو دراز کن.

تو دستت رو جلو بردی بدون اینکه بفهمی چرا.
جونگکوک مچت رو گرفت… خیلی محکم، اما نه اذیت‌کننده.
صدای قطره‌قطره‌ای از دیوارها می‌اومد، نور شمع روی صورتش می‌رقصید.

_این اولین شبیه که اینجایی.

تو چیزی نگفتی… نمی‌تونستی.

_و قرار نیست تنها بخوابی.

قلبت افتاد کف زمین.

_آروم باش.
_من بهت دست نمی‌زنم… مگر اینکه خودت بخوای.
_ولی تا وقتی جکسون تو این عمارت قدم می‌زنه، تو نقطه‌ای از چشم‌هام دور نمی‌شی.

یه قدم عقب رفت و بهت نگاه کرد… مثل کسی که تازه فهمیده چیزی رو پیدا کرده که سال‌ها دنبالش بوده.

_تو نمی‌فهمی چقدر خطرناکایی… برای من.

تو گونه‌ت داغ شد، بی‌دلیل.

بعد با صدایی که یکم خش داشته، ادامه داد:

_غذا بخور… بعد می‌برمت اتاقت.
_امشب… اتفاق‌های زیادی قراره بیفته.

تو خشک شدی.

و اون لبخند زد.

اون مدل لبخندی که نوید دردسر می‌داد…
اما از اون دردسرهایی که آدم ازش فرار نمی‌کنه.
دیدگاه ها (۴)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پیمان نقره ای

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ۲ دیدگاه داستان:نیلسو رفت پیش جونگکوک و...

موضوع: وقتی از دستمون عصبانی هستن و ما یهو میبوسیمشون.ایساگی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

باشه تو اصلا گرسنه و محتاج نون شب !!!و پولی هم که #بانک های ...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط