تکپارتی‌

تکپارتی‌

وقتی``کشور‌ جنگ‌ میشه و‌ مجبور میشی با‌ اون....``

دخترک‌ دوباره پنبه‌ی آغشته به مواد ضد‌ عفونی رو‌ روی‌ زخم‌ کتف مرد‌ گذاشت
*آهی*کوتاه و‌ ضعیف بین‌ لب‌های مرد خارج شد
دخترک‌ با‌ نگرانی‌ گفت:
+الان تموم‌ میشه تحمل‌ کن‌
مرد‌ دستش‌ آزادش‌ رو‌ سمت‌ جیبش برد‌ گُل‌ بابونه‌ی خشک‌ شده‌ایی رو‌ که مدت‌ها نگه‌ داشته‌ بود‌ تا‌ به همسرش تقدیم کنه رو‌ در‌ آورد...بهش نگاه کرد‌
آروم گل‌ خشک‌ شده‌ رو‌ سمت‌ بینیش‌ برد‌ چشماشو‌ بست و آروم دمی‌ ازش‌ گرفت
_ موهای تو‌ خوش‌‌بو‌ تر‌ه
دختر‌ک که هنوز مشغول زخم‌ بود‌ با‌ تعجب‌ سرش‌ رو‌ بالا آورد
مرد‌ با قاطعیت حرفشو‌ تکرا‌ر‌ کرد
_موهای‌ تو‌ از‌ گل‌ها‌ هم‌ خوش‌‌بو‌ تره‌..

*ات‌ دختری‌ ۱۷ ساله‌ایی که پدر‌ مریضش به دلیل جنگی که تمام کشور رو‌ در‌ بر‌ گرفته بود‌ اونو‌ به همسری فرمانده‌ای بالا مقام‌ به اسم‌ نامجون‌ در‌ آورده‌ بود‌ تا‌ از‌ ات‌ محافظت کنه اما‌ انگار‌ نامجون‌ جد‌ی‌ جدی‌ به اته‌ ۱۷ساله دل‌بسته‌ بود*

دختر‌ک متوجه حرف‌ نامجون‌ شد‌ و‌ از‌ سر‌ خجالت لبشو‌ به دندون‌ کشید..

+زخمتون‌ رو‌ باند پیچیدم میتونید استراحت کنید
ات‌ وسایلی که برای‌ زخم‌ استفاده کرده‌ بود رو‌ توی یه سینی‌ فلزی گذاشت و‌ روی تختی که نشسته بودن بلند شد‌ تا‌ وسایل رو‌ ببره اما..
_صبر‌ کن
با‌ حرف‌ نامجون‌ متوقف شد
و‌ نامجون‌
بعد از‌ گرفتن‌ سینی از دست‌ ات‌ و‌ گذاشتنش‌ روی‌ میز‌ کنار‌ تخت‌ با دست‌ سالمش‌ اون‌ رو‌(ات) روی‌ پاهای خسته و طنومندش نشوند
ات‌ همینطوری که داشت‌ با‌ تعجب‌ به نامجون‌ نگاه میکرد‌

چند‌‌ دقیقه گذشت‌ اما‌ هنوز نامجون‌ غرق‌ در‌ چهر‌ه‌ی معصوم‌ و‌ بامزه‌ی ات‌ بود‌...ات‌ حوصلش‌ دیگه داشت‌ سر‌ میرفت‌ که...
+با‌ من‌ کاری‌ داشتی
_ات..نمیدونم‌ توی افکارت‌ دقیقا از من‌ چه‌ تصوری داری‌،یه‌ آدم‌ ترسناک یا پلید
اما...ازت‌ یه‌ فرصت‌ برای‌ نشون‌ دادن‌ عشقم میخوا‌م‌..
ات‌‌ که انگار‌ چشاش دیگه داشت‌ از‌ حدقه‌ میزد‌ بیرون‌‌ و‌ دستشو‌ به نشونه‌ی تعجب‌ بیشتر‌ روی‌ دهنش‌ گذاشت
نامجون‌ با‌ حالت‌ نرمی‌ به واکنش‌های آت خندید و‌ مثل‌ همیشه چالگونش نمایان شد...
ات‌ برای‌ اولین بار‌ خنده‌ و‌ از همه‌ مهمتر چالگونش رو‌ دید...ات‌ مثل‌ بچه‌ای که تازه‌ چشماش دنیای‌ روشن‌ رو‌ دیده باشه برق‌ زد....و کار عجیبی ازش‌ سر‌ زد‌‌
انگشت اشارش‌ رو‌ بلند‌‌ کرد‌ و‌ مستقیم فرو برد‌ توی‌ چالگونه‌ی همسرش...نامجون‌ با‌ همون حالت‌ دست‌ ظریف ات‌ رو‌ از گونش جدا کرد‌ و‌ به لبش‌ چسبوند‌ و‌ بوسه‌ایی بهش‌ زد....

_ات‌،بزار‌ این‌(خودش)فرمانده‌ی دل‌خسته‌ توی‌ قلبت‌ بشه‌ همونی‌ که خودت‌ میخوای‌،،بابونه کوچولو...

The END

حاضرم‌ واسه‌ این‌ عکس‌ نامجون‌ رگ‌ بزنم‌ رگگگگگ🎀

کامنت‌ واجبهههههههه
دیدگاه ها (۲)

پارت۴

چندپارتی جونگ کوک

𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.جیمین: تمام افر...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇20ویو هویج:روز بعد، مدرسه مثل همیشه ...

چندپارتی یونگی

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

ادامه اگه روز مرد براشون کادو بخریم :تاکئومی : ات : تاکئومی ...

Dangerous Saviors=۱

{عشق بی پایان}پارت:۳ات بغض کرد+چرا میخندی؟(بغض)_ببخشید برو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط