007-آلما ویسکی - پارت ۵۶
....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۶
....
آنیا نفس عمیقی کشید، انگار میخواست تمامِ سنگینیِ تصمیمش را در آن نفس جا بدهد. با صدایی که حالا دیگر از آن حالتِ دفاعی خارج شده بود و به صدایی صادقانه و رنجور تبدیل شده بود، ادامه داد: «میدونی داداش بزرگه... وقتی خوب بهش فکر میکنم، شاید از اول نباید دربارهی اونا تحقیق میکردم. چون چه بچهای در کار باشه و چه نباشه، یا حتی اگه اونا به من فکر کنن... حتی اگه وقتی گم شدم واقعاً نگران شده باشن... باز هم... من نمیتونم برگردم پیششون. چون در نهایت، هیچ سناریوی بهتری از چیزی که قبلاً برام اتفاق افتاد، وجود نداره. پس ترجیح میدم که نفهمم... چون اگه بفهمم، فقط بیشتر عذاب میکشم.»
ناتسو، در حالی که به این سخنرانیِ پُر از درد که از اعماقِ قلبِ آنیا بیرون میریخت گوش میداد، آهی عمیق کشید. او میدانست که حرف های او درست مثل فریادِ روحی است که از جراحتهای قدیمی اش میگوید.
ناتسو سرش را کمی نوازش کرد و گفت: «تو خستهای...نیازی نیست امروز بیای سرکار ، فعلا برو استراحت کن، درضمن باید برای جشنواره ی فردای مدرسه هم انرژی داشته باشی.»
آنیا سری تکان داد و با خداحافظیِ کوتاهی، راهیِ خانهی خودش شد. او در حالی که از ناتسو دور میشد، با قدمهایی که گویی در گلولایِ غم فرو رفته بودند، به راه خود ادامه داد.
ناتسو همانجا ایستاده بود. او به سایهی کوچکی که در تاریکیِ شب دور میشد خیره شد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست و با صدایی که آنقدر آرام بود که تنها با نسیمِ شب همصدا شود، زیر لب گفت: «میدونی چیه خواهر کوچیکه؟ تو فقط نمیخوای قبول کنی که از ته دل آرزوی همین رو داشتی...»
او کمی مکث کرد و سپس چشمانش رو بست و ادامه داد:« مطمئنم آرزو میکنی اونا یه طوری تو رو بشناسن و دوباره بپذیرنت...»
هرچند کلمات او ، درست مثلِ آرزوهایِ ناگفتهی آنیا در میانِ بادِ شب گم شدند و هرگز به آن دختر نرسیدند.
.....
صدای موسیقیِ شاد و هیاهوی دانشآموزانی که با هیجان در راهروهای آکادمی ایدن میدویدند، در فضای مدرسه طنینانداز شده بود. جشنوارهی امسال به شکلی باشکوه برگزار میشد و غرفهها، از بازیهای سنتی تا کافههای فانتزی، در گوشه و کنار حیاط خودنمایی میکردند.
در مرکز این هیاهو، غرفهی «چای و دسرهای کلاسیک» گروهِ آنیا، دامیان و بکی با دکوراسیونِ شیک و عطرِ خوشِ چایِ تازه، حسابی گل کرده بود. آنیا در حالی که پیشبندِ سفیدِ ظریفی به تن داشت، با نهایت دقت مشغولِ تزئینِ یکی از کیکهای کوچک بود. او سعی میکرد تمرکز داشته باشد، اما گوشهی ذهنش هنوز درگیرِ آن ملاقاتِ سنگین با یور بود.
دامیان در طرف دیگرِ میز ایستاده بود؛ او با همان حالتِ همیشگی اش، سعی میکرد نقشِ «سرپرستِ مقتدر» را بازی کند. اما کافی بود آنیا برای لحظهای به سمتش بچرخد یا دستش به دستِ او برخورد کند تا تپشِ قلبِ دامیان به وضوح بالا برود. خاطرهی کتابخانه هنوز مثل یک جریانِ الکتریکی در ذهنِ دامیان میچرخید و او را کلافه میکرد.
بکی که در حالِ چیدمانِ فنجانها بود، با گوشهی چشم به آن دو نگاه کرد و نیشخندی شیطنتآمیز زد. او زیر لب زمزمه کرد: «ببین چطوری به هم نگاه میکنن...از چشماشون میشه همه چی رو فهمید!»
در همین حین، ناتسو در فاصلهای نه چندان دور، تکیه داده بر دیوارِ سنگیِ حیاطِ مدرسه، همهچیز را زیر نظر داشت. او کلاهش را کمی پایینتر کشیده بود تا چهرهاش در سایه بماند. نگاهش دقیق بود؛ او نه تنها آنیا و دامیان، بلکه دانشآموزانِ غریبهای که به غرفهی آنها نزدیک میشدند را هم زیرِ نظر داشت.
مدت کوتاهی از نگاه های زیر چشمی او نگذشته بود که ناگهان رنگ از چهره اش پرید:«اون ممکنه همین الان...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۵۶
....
آنیا نفس عمیقی کشید، انگار میخواست تمامِ سنگینیِ تصمیمش را در آن نفس جا بدهد. با صدایی که حالا دیگر از آن حالتِ دفاعی خارج شده بود و به صدایی صادقانه و رنجور تبدیل شده بود، ادامه داد: «میدونی داداش بزرگه... وقتی خوب بهش فکر میکنم، شاید از اول نباید دربارهی اونا تحقیق میکردم. چون چه بچهای در کار باشه و چه نباشه، یا حتی اگه اونا به من فکر کنن... حتی اگه وقتی گم شدم واقعاً نگران شده باشن... باز هم... من نمیتونم برگردم پیششون. چون در نهایت، هیچ سناریوی بهتری از چیزی که قبلاً برام اتفاق افتاد، وجود نداره. پس ترجیح میدم که نفهمم... چون اگه بفهمم، فقط بیشتر عذاب میکشم.»
ناتسو، در حالی که به این سخنرانیِ پُر از درد که از اعماقِ قلبِ آنیا بیرون میریخت گوش میداد، آهی عمیق کشید. او میدانست که حرف های او درست مثل فریادِ روحی است که از جراحتهای قدیمی اش میگوید.
ناتسو سرش را کمی نوازش کرد و گفت: «تو خستهای...نیازی نیست امروز بیای سرکار ، فعلا برو استراحت کن، درضمن باید برای جشنواره ی فردای مدرسه هم انرژی داشته باشی.»
آنیا سری تکان داد و با خداحافظیِ کوتاهی، راهیِ خانهی خودش شد. او در حالی که از ناتسو دور میشد، با قدمهایی که گویی در گلولایِ غم فرو رفته بودند، به راه خود ادامه داد.
ناتسو همانجا ایستاده بود. او به سایهی کوچکی که در تاریکیِ شب دور میشد خیره شد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست و با صدایی که آنقدر آرام بود که تنها با نسیمِ شب همصدا شود، زیر لب گفت: «میدونی چیه خواهر کوچیکه؟ تو فقط نمیخوای قبول کنی که از ته دل آرزوی همین رو داشتی...»
او کمی مکث کرد و سپس چشمانش رو بست و ادامه داد:« مطمئنم آرزو میکنی اونا یه طوری تو رو بشناسن و دوباره بپذیرنت...»
هرچند کلمات او ، درست مثلِ آرزوهایِ ناگفتهی آنیا در میانِ بادِ شب گم شدند و هرگز به آن دختر نرسیدند.
.....
صدای موسیقیِ شاد و هیاهوی دانشآموزانی که با هیجان در راهروهای آکادمی ایدن میدویدند، در فضای مدرسه طنینانداز شده بود. جشنوارهی امسال به شکلی باشکوه برگزار میشد و غرفهها، از بازیهای سنتی تا کافههای فانتزی، در گوشه و کنار حیاط خودنمایی میکردند.
در مرکز این هیاهو، غرفهی «چای و دسرهای کلاسیک» گروهِ آنیا، دامیان و بکی با دکوراسیونِ شیک و عطرِ خوشِ چایِ تازه، حسابی گل کرده بود. آنیا در حالی که پیشبندِ سفیدِ ظریفی به تن داشت، با نهایت دقت مشغولِ تزئینِ یکی از کیکهای کوچک بود. او سعی میکرد تمرکز داشته باشد، اما گوشهی ذهنش هنوز درگیرِ آن ملاقاتِ سنگین با یور بود.
دامیان در طرف دیگرِ میز ایستاده بود؛ او با همان حالتِ همیشگی اش، سعی میکرد نقشِ «سرپرستِ مقتدر» را بازی کند. اما کافی بود آنیا برای لحظهای به سمتش بچرخد یا دستش به دستِ او برخورد کند تا تپشِ قلبِ دامیان به وضوح بالا برود. خاطرهی کتابخانه هنوز مثل یک جریانِ الکتریکی در ذهنِ دامیان میچرخید و او را کلافه میکرد.
بکی که در حالِ چیدمانِ فنجانها بود، با گوشهی چشم به آن دو نگاه کرد و نیشخندی شیطنتآمیز زد. او زیر لب زمزمه کرد: «ببین چطوری به هم نگاه میکنن...از چشماشون میشه همه چی رو فهمید!»
در همین حین، ناتسو در فاصلهای نه چندان دور، تکیه داده بر دیوارِ سنگیِ حیاطِ مدرسه، همهچیز را زیر نظر داشت. او کلاهش را کمی پایینتر کشیده بود تا چهرهاش در سایه بماند. نگاهش دقیق بود؛ او نه تنها آنیا و دامیان، بلکه دانشآموزانِ غریبهای که به غرفهی آنها نزدیک میشدند را هم زیرِ نظر داشت.
مدت کوتاهی از نگاه های زیر چشمی او نگذشته بود که ناگهان رنگ از چهره اش پرید:«اون ممکنه همین الان...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۹.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط