آن طرف دریاچه : p13 s2

*همه چیو براش گفتم و تقریبا خودمو خالی کردم
دراکو : حالا میخوای چیکار کنی ؟
دارلا : چارلی واسم یکم پول گذاشته … شایدم بشه باهاش کاری کرد …
دراکو : تنهایی مطمئنی میتونی ؟
*میخواستم بگم نه اما روم نشد
دارلا : اره … معلومه که میتونم …
دراکو : وقتی دروغ میگی مشخصه ، هیچوقت تو چشمام نگاه نمیکنی !
دارلا( لبخند میزنم ) :دلیلی واسه دروغ وجود نداره ! ( نگاهی بهش میکنم ) کاملا راست میگم …
دراکو (لبخند میزنه) : دارلا …! کیو میخوای بعد ۵ سال دوستی گول بزنی ؟
دارلا : خب …اصلا اگه نتونم مثلا کی می‌خواد بیاد کمکم کنه ؟
دراکو : من …
*سکوتی بینمون برقرار شد …
دارلا : دراکو تو نمیتونی با من زندگی کنی ! تو زندگی خودتو داری ! تو اصلا نباید خودتو مسئول زندگی من بدونی ! خب ؟
*دستمو میگیره
دراکو : اگه بدونم چی میشه ؟
*صاف تو چشمام نگاه میکنه
دارلا : خب …
دراکو : خب ؟
دارلا : دراکو ! نمیخوام تو رو هم به خاطر خودم از دست بدم خب ؟ پس …
دراکو: پس ؟ نکنه میخوای بازم بگی مستقلی ؟ من تورو میشناسم ! تو ی هفته هم نمیتونی تنها زندگی کنی !
دارلا : چی میگی ؟ وقتی چارلی نبود حداقل یک ماه تنها بودم !
دراکو : چارلی بهت سر میزد ! من برات نامه میدادم ! ولی کارولین بعضی وقتا میومد اینجا !
دارلا : خب همه چی الانم مثل قبله ! البته به جز چارلی …
*دستی به موهای بلوند قشنگش میکشه و چیزی نمیگه ، اما چند دقیقه بعد دوباره نگاهش سمت من برگشته میشه …
دراکو : دارلا …
دارلا : بله ؟
دراکو : من نمیتونم دیگه اونجا بمونم … اونجا اصلا مثل خونه نیست ! دارلا من نمیخوام دعوا های هرشب رو تحمل کنم … پس اگه … اگه میخوام باهم زندگی کنیم …
*دستمو آروم جلوی دهنش میزارم تا ادامه نده …
دارلا : هیشششش … میدونم چی میگی ! فقط ادامه نده …
*دستمو از جلو دهنش بر میداره …
دراکو : عجیبه … جلوی تو ضعیف و پوچم …
دارلا : اینطوری نگو
دراکو : چرا نگم ؟ دارم باهات رک و پوست کنده حرف میزنم دیگه … اصلا انگار …انگار وقتی کنارت تنهام حس میکنم همه چی دارم … همه چی ! آرامش ! آینده ! و … و حال خوب !
*چیزی نمیگم و دستامو توهم گره میزنم … نمیتونستم باور کنم …مالفویی که همیشه آدم خاص ، مغرور و سردی بود حالا جلوی من … انگار از ۱۵ سال فقط ۵ سالشه ! البته نباید از این بگذرم که وقتی جلوی اونم نمیتونم گریمو کنترل کنم ، تنها کسی که میتونه منو تحمل کنه خودشه !… چیزی نمیگم و کمی بهش نزدیک تر میشم … دستامو آروم دور گردنش حلقه میکنم و اولین بوسه ی زندگیمو روی لب*اش میکارم … چند دیقه بعد از هم جدا میشیم
دراکو ( در حال خندیدن ) : الان چیکار کردی ؟
دارلا ( خجالت میکشم ولی به جاش میخندم ) : همون کاری که خیلی وقت بود میخواستم بکنم !
*خندمون اوج میگیره انگار که کسی جوک گفته باشه یا اتفاق خندداری افتاده باشه …
دیدگاه ها (۱۰)

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

متیو و دختری از جنس دریا p1

وقتی پریود بودی و.....

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

پارت پنج

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]______________________تقریبا...

سرگذشت دراکو

چند پارتی (درخواستی)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

تا دا دا بالاخره بعد صد سال میدونم هیچی یادتون نمیادگوهر مار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط