( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۲۱
کلافه تر چشم هایش را ماساژ داد سپس نفس عمیقی کشید و زلزد به شیشه دودی رنگ و تصویر سیاه بیرونی .. هوا توفانی و گردو خاک بود درست مثل تیکه پارچه نارنجی رنگ ... زمزمه کنان گفت
اون سوک : هیچوقت تموم نمیشه
تهیونگ چشم به جاده دوخته خطاب به اون سوک گفت
تهیونگ: متاسفم ولی شنیدم ... اون سوک نرم نگاهش کرد
تهیونگ چشم به جاده گفت ... تهیونگ: نه تموم نخواهد شد
اون سوک عمیق زل زد به نیک رخ تهیونگ.... اون سوک : چرا ... مگه من آدم نیستیم نمیتونیم مثل آدما عادی زندگی کنیم ؟ ...
تهیونگ اخم کرده جدی گفت
تهیونگ: نمیخواهم زخم قدیمی رو خونی کنم ولی همون روزی که خانواده های ما ظلم کردن به ما زندگی ما هم عوض شد ...
اون سوک عمیق گفت
اون سوک: توهم شما هم درست میگی ولی چرا سرنوشتی که خانواده ما برامون درست کردن رو عوض نکنیم اونا همینو میخواستن .. بغض ادامه داد
اون سوک : پدرو مادر ما .. ترکمون کردن اونم با دلیل وحشتناک ای مادرم .. مادره خودم با پلیسا دست به یکی کردن و پدرم ما رو کشت .. همش تقصیر مادر بدجنس ما بود بعد رفتم پدرم اونم با دوست پسرش فرار کرد ... اینم سرنوشت ای بود که برای من و برادرم به جا گذاشت
تهیونگ نرم نگاهش کرد بلافاصله سمت جاده چشم دوخت
تهیونگ: میبینی خودتم گفتی این خانواده ما بودن ... زندگی منو که هم میدونی
نفس عمیقی کشید و با یک دستش فرمون را اسیر گرفت ...
تهیونگ: مادرم نمیخواست با اون مرد بره چون عاشق پدرم بود .. پدرم عاشق مادرم بود ... نفس عمیقی کشید سپس تلخ ادامه داد : خوب تخصیره منم نبود کوچیک بودم فقد ده سالم بود اون سوک خانم مادرمو جلو چشمام بردن جون پول دار و اسیر تر بودم درسته پدر و مادرم ازدواج نکرده بودن ولی حق مادم این بود که جلو پسرش اونو وادر به ازدواج اجباری بکنه ...سخت آب دهنش را قورت داد ... : پدرم دیگه اهمیتی به من نمیداد و فقد شراب سیگار زندگیش شد ... به شب مادر فرار کرده بود از اون عمارت ... با پدرم رفتن کلبه قدیمی مادر و پدرم رو کشتن همون جا .. تو همون کلبه ... بغض سختی را قورت داد سپس ماشین ایستاد بخاطر تاریکی پارکینگ اون سوک نتوانست عمیق و با عشق اشک های نا مفهموم تهیونگ را ببینه
هر دو پیاده شدن سپس به سمت آسانسور رفتن همین دلیل بود تا سکوت بیشتر حکم فرما شود ...
پارت ۱۲۱
کلافه تر چشم هایش را ماساژ داد سپس نفس عمیقی کشید و زلزد به شیشه دودی رنگ و تصویر سیاه بیرونی .. هوا توفانی و گردو خاک بود درست مثل تیکه پارچه نارنجی رنگ ... زمزمه کنان گفت
اون سوک : هیچوقت تموم نمیشه
تهیونگ چشم به جاده دوخته خطاب به اون سوک گفت
تهیونگ: متاسفم ولی شنیدم ... اون سوک نرم نگاهش کرد
تهیونگ چشم به جاده گفت ... تهیونگ: نه تموم نخواهد شد
اون سوک عمیق زل زد به نیک رخ تهیونگ.... اون سوک : چرا ... مگه من آدم نیستیم نمیتونیم مثل آدما عادی زندگی کنیم ؟ ...
تهیونگ اخم کرده جدی گفت
تهیونگ: نمیخواهم زخم قدیمی رو خونی کنم ولی همون روزی که خانواده های ما ظلم کردن به ما زندگی ما هم عوض شد ...
اون سوک عمیق گفت
اون سوک: توهم شما هم درست میگی ولی چرا سرنوشتی که خانواده ما برامون درست کردن رو عوض نکنیم اونا همینو میخواستن .. بغض ادامه داد
اون سوک : پدرو مادر ما .. ترکمون کردن اونم با دلیل وحشتناک ای مادرم .. مادره خودم با پلیسا دست به یکی کردن و پدرم ما رو کشت .. همش تقصیر مادر بدجنس ما بود بعد رفتم پدرم اونم با دوست پسرش فرار کرد ... اینم سرنوشت ای بود که برای من و برادرم به جا گذاشت
تهیونگ نرم نگاهش کرد بلافاصله سمت جاده چشم دوخت
تهیونگ: میبینی خودتم گفتی این خانواده ما بودن ... زندگی منو که هم میدونی
نفس عمیقی کشید و با یک دستش فرمون را اسیر گرفت ...
تهیونگ: مادرم نمیخواست با اون مرد بره چون عاشق پدرم بود .. پدرم عاشق مادرم بود ... نفس عمیقی کشید سپس تلخ ادامه داد : خوب تخصیره منم نبود کوچیک بودم فقد ده سالم بود اون سوک خانم مادرمو جلو چشمام بردن جون پول دار و اسیر تر بودم درسته پدر و مادرم ازدواج نکرده بودن ولی حق مادم این بود که جلو پسرش اونو وادر به ازدواج اجباری بکنه ...سخت آب دهنش را قورت داد ... : پدرم دیگه اهمیتی به من نمیداد و فقد شراب سیگار زندگیش شد ... به شب مادر فرار کرده بود از اون عمارت ... با پدرم رفتن کلبه قدیمی مادر و پدرم رو کشتن همون جا .. تو همون کلبه ... بغض سختی را قورت داد سپس ماشین ایستاد بخاطر تاریکی پارکینگ اون سوک نتوانست عمیق و با عشق اشک های نا مفهموم تهیونگ را ببینه
هر دو پیاده شدن سپس به سمت آسانسور رفتن همین دلیل بود تا سکوت بیشتر حکم فرما شود ...
- ۱۵.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط