رمان گناهکار قسمت هفتم (499 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
به بهانه ی اینکه حالم خوب نیست دستمو گذاشتم روی قفسه ی سینم.
نمی تونم احساس میکنم حالم زیاد خوب نیست هر وقت سالاد الویه بخورم این جوری میشم.
تو که میدونی حالت بد می شه چرا خوردی؟
دلم خواست چرا هی سوال می کنی؟
نگاهش نگران شده بود.
احساس سرگیجه می کنم.
خودمو به این حال زده بودم تا بتونم برم بالا
خیلی خب عزیزم، الان میریم توی یکی از اتاقا استراحت کن
نمی شه برگردیم؟ دیگه دوست ندارم اینجا باشم.
الان نمی شه بعد از شام با چند نفر کار مهمی دارم.
باشه پس متو بیر تو یکی از همین اتاقا استراحت کنم چشمام داره سیاهی می ره استراحت ؟
باشه عزیزم الان می ریم. همراه من بیا.
شونه هامو گرفته بود و منم بی هیچ حرفی کنارش قدم برمی داشتم جوری که حس کنه واقعا حالم خوش نیست. به کمک ارسلان رفتیم . طبقه ی بالا از قصد گفتم بریم توی یکی از اتاقای پایین که گفت نه پایین سر و صداست و نمی تونی استراحت کنی منم که از خدام بود و
حرفی نزدم.
چند تا اتاق اون طرف تر از اتاق آرشام در یکیشون رو باز کرد و رفتیم تو کلید برقو زد و روی تخت دراز کشیدم.
به چیزی احتیاج نداری؟
نه ممنون همین جا یه کم دراز بکشم خوب میشم.
سرشو تکون داد.
باشه پس من میرم راستی اینجا بعد از شام احتمال داره نوشیدنی سرو بشه بنابراین در اتاقو قفل کن که به وقت کسی .....
باشه همین کارو می کنم.
از اتاق رفت بیرون منم در و قفل کردم و باز برگشتم توی تخت پنج دقیقه ای گذشته بود از پایین همچنان صدای موزیک می اومد. قفل
درو باز کردم و شالمو روی شونه هام مرتب کردم درو قفل کردم و کلیدشو انداختم پشت گلدون سریع رفتم سمت اتاقش که دیدم روی
تخت نشسته و سرشو توی دستاش گرفته بود.
با باز شدن در سرشو بلند کرد و از رو تخت بلند شد. لبخند نمی زدم چون هنوزم ازش دلگیر بودم خودش اومد جلو و در اتاقو بست و
قفل کرد.
چی میخواستی بگی؟ چرا گفتی بیام اینجا؟
پایین چه خبر بود؟
هیچی دارن شام میخورن منم به بهونه ی اینکه حالم خوب نیست اومدم بالا ... یعنی ارسلان منو آورد.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی (درخواستی)

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

پارت ۲۲

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆چند دقیقه‌ای بود که توی اتاق ن...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

اجبار به بدبختی پارت ۱۳

.....پارت دوم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط