{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆


چند دقیقه‌ای بود که توی اتاق نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم.

همه‌چیز مرتب و تمیز بود.

از تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره..

محوطه‌ی بزرگی جلوی خونه دیده می‌شد.

همون موقع صدای در اومد..

برگشتم.

تهیونگ وارد اتاق شد.

— آماده‌ای؟

& برای چی؟

— ناهار.

& همین الان؟

— آره.

& من هنوز گرسنه نیستم.

— مهم نیست.

& خب برای من مهمه.

چند لحظه نگاهم کرد.

— پس گرسنه نباش.

& چه جواب منطقی‌ای.

— خودت پرسیدی.

& باشه، میام.

از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم.

تهیونگ پشت سرم راه افتاد.

وقتی به پله‌ها رسیدیم، یهو ایستادم.

& راستی...

— چی؟

& این خونه چند تا اتاق داره؟

— نمی‌دونم.

& تو صاحب خونه‌ای، نمی‌دونی؟

— هیچ‌وقت نشمردم.

& عجب.

— چرا این‌قدر برات مهمه؟

& هیچی، داشتم کنجکاوی می‌کردم.

— کنجکاوی‌ت تموم شد؟

& نه.

— معلومه.

با اخم نگاش کردم.

& حداقل یه بار هم تو سؤال بپرس.

— لازم نیست.

& چرا؟

— چون تو خودت به اندازه‌ی کافی حرف می‌زنی.


چند ثانیه ساکت موندم.

بعد آروم گفتم:
& اینو قبول دارم.

تهیونگ بدون حرف اضافه‌ای به سمت پایین رفت.

منم دنبالش راه افتادم.

سر میز که نشستیم، برای چند لحظه سکوت برقرار شد.

به غذام نگاه کردم و بعد به تهیونگ.

& اگه غذا خوب نباشه، تقصیر توئه.

— چرا؟

& چون منو آوردی اینجا.

— غذا رو من درست نکردم.

& ولی تو انتخابش کردی.

— پس اگه خوب بود، به حساب من.

لبخند زدم.

& باشه.

این بار خودش هم خیلی کوتاه لبخند زد.

— بالاخره ساکت شدی؟

& نه، تازه شروع کردم.

لبخندش محو شد.

— می‌دونستم.

○~○~○~○~○~○~○

🌤ادامه دارد...

شرایط نداریم ولی حمایت یادتون نره🌷✨
دیدگاه ها (۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ماشین جلوی دروازه‌ی بزرگ مشکی ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆     ۱۱ پارتچند لحظه همون‌جا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط