«🌟برادر ناتنیه من🌟»
«🌟برادر ناتنیه من🌟»
پارتـ⁵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
&°بله
+°میگم قرار شد کی منو برگردونه خونه؟
وقتی سه نقطه ی متحرک پایین صفحه ایجاد شد خود به خود استرس گرفتم...
&°پسرش جونگکوک.
اخیششششش خیالم راحت شد.
اما...
شاید اون پسرش نبود.
این فکر مسخره باعث شد ی لحظه صاف بشینم.
اما بعدش گوشیم رو بدون حرف اضافی با مامانم خاموش کردم.
تصمیم گرفتم بیخیال این چیزا شم.
سرمو آروم به شیشه ی ماشین تکیه دادم.
موسیقیه آرامش بخشی از اسپیکر ماشین با صدای کم پخش میشد.
سردی چرم صندلی ها با گرمیه بدنم تضادی آرامش بخش داشتن.
ولی...
از کسی که داشت رانندگی میکرد و برادر ناتنیم بود همه جور وایبی میگرفتم جز آرامش...
و این جو سنگین باعث شد خود به خود چشمامو روی هم بذارم و ببندم...
و بستن چشمام کل اتفاقات امروز رو که مثل سرعت برق باد گذشت رو تکرار کرد...
بیست مین بعد:
ماشین داخل حیاط عمارت جئون قرار داشت.
بعد از ایستادن ماشین،سردی دستگیره و گرمای بدنم رو بهم متصل کردم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.
برخورد کفشهای پاشنه دارم با زمین مرمریه حیاط عمارت صدایی تولید کرد.
آروم از ماشین پیاده شدم.
و همینطور آروم در ماشین برادر ناتنیم رو بستم.
با عجله به سمت ورودی عمارت رفتم.
وارد عمارت شدم...
با صحنه ای مواجه شدم که باورم نمیشد..
ویلیام و مامانم هنوز در حال تماشای فیلم بودن...
و متوجه حضور من نشدن.
لحظه ای بعد حضور جونگکوک رو پشت سرم احساس کردم.
برگشتم به سمتش خیره به پدرش و مادرم بود...
خواستم چیزی بگم تا متوجه حضورم بشن که...
جونگکوک زحمتش رو کشید...
ـــ سلام.
ویلیام و مادرم برگشت و به ما نگاه کردن.
&٪اووو سلام
آروم سلامی کردم.
+ سلام
و بعد تنم به شونه ای برخورد کرد.
جونگکوک بود تنه ای به من زدو به سمت مادرم رفت...
سلامه احترام آمیز کرد:
ـــ سلام
و سپس تعظیمی کرد.
مادرم که معلوم بود از کارش خوشش اومده باشه هم سلامی کرد:
& سلام آقا جونگکوک بالاخره شمارو ملاقات کردیم.
همه خنده ای کوچک کردن جز من...
زیرا داشتم به بحث منو جونگکوک فکر میکردم...
ادامه دارد...
پارتـ⁵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
&°بله
+°میگم قرار شد کی منو برگردونه خونه؟
وقتی سه نقطه ی متحرک پایین صفحه ایجاد شد خود به خود استرس گرفتم...
&°پسرش جونگکوک.
اخیششششش خیالم راحت شد.
اما...
شاید اون پسرش نبود.
این فکر مسخره باعث شد ی لحظه صاف بشینم.
اما بعدش گوشیم رو بدون حرف اضافی با مامانم خاموش کردم.
تصمیم گرفتم بیخیال این چیزا شم.
سرمو آروم به شیشه ی ماشین تکیه دادم.
موسیقیه آرامش بخشی از اسپیکر ماشین با صدای کم پخش میشد.
سردی چرم صندلی ها با گرمیه بدنم تضادی آرامش بخش داشتن.
ولی...
از کسی که داشت رانندگی میکرد و برادر ناتنیم بود همه جور وایبی میگرفتم جز آرامش...
و این جو سنگین باعث شد خود به خود چشمامو روی هم بذارم و ببندم...
و بستن چشمام کل اتفاقات امروز رو که مثل سرعت برق باد گذشت رو تکرار کرد...
بیست مین بعد:
ماشین داخل حیاط عمارت جئون قرار داشت.
بعد از ایستادن ماشین،سردی دستگیره و گرمای بدنم رو بهم متصل کردم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.
برخورد کفشهای پاشنه دارم با زمین مرمریه حیاط عمارت صدایی تولید کرد.
آروم از ماشین پیاده شدم.
و همینطور آروم در ماشین برادر ناتنیم رو بستم.
با عجله به سمت ورودی عمارت رفتم.
وارد عمارت شدم...
با صحنه ای مواجه شدم که باورم نمیشد..
ویلیام و مامانم هنوز در حال تماشای فیلم بودن...
و متوجه حضور من نشدن.
لحظه ای بعد حضور جونگکوک رو پشت سرم احساس کردم.
برگشتم به سمتش خیره به پدرش و مادرم بود...
خواستم چیزی بگم تا متوجه حضورم بشن که...
جونگکوک زحمتش رو کشید...
ـــ سلام.
ویلیام و مادرم برگشت و به ما نگاه کردن.
&٪اووو سلام
آروم سلامی کردم.
+ سلام
و بعد تنم به شونه ای برخورد کرد.
جونگکوک بود تنه ای به من زدو به سمت مادرم رفت...
سلامه احترام آمیز کرد:
ـــ سلام
و سپس تعظیمی کرد.
مادرم که معلوم بود از کارش خوشش اومده باشه هم سلامی کرد:
& سلام آقا جونگکوک بالاخره شمارو ملاقات کردیم.
همه خنده ای کوچک کردن جز من...
زیرا داشتم به بحث منو جونگکوک فکر میکردم...
ادامه دارد...
- ۱۹۱
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط