Bitter or sweet ending p.2

کوک : آجوما....ببینم حقی....حقیقت داره که قراره سولی بیاد اینجا.....
  آجوما سری تکون داد و من اولین باری بود که انقدر کوک رو سرحال و خوشحال میدیم....اولین باری بود که ذوق کردنشو میدیدم....اولین بار بود که میبینم داره لبخند میزنه‌‌......لبخندش خیلی قشنگ بود اما حیف که متعلق به من نبود......ذوق کردناش خیلی قشنگ بود اما برای من نبود.... چقدر بده که هیچ کدوم از اولین هاش برای من نیست‌‌‌.....چقدر تلخه که هیچ وقت منو ندید و از اون تلخ تر.... هیچ وقت حتی ذره ای بهم علاقه نداشت.....
با دستم دامنمو فشردمو سعی کردم بغضی که دوسال توی گلوم بوده رو باز هم مثل همیشه درون خودم نگه دارم....آجوما که نگاه بغض داره منو دید سریع گفت.....
آجوما : خانم امروز یکم فشارشون افتاده میبرمشون پایین تا یه چیزی بهشون بدم تا بخورن.‌‌‌‌....
اما انگار کوک اصلا متوجه حرف های آجوما نشد یا شاید‌‌ نخواست که متوجهش بشه‌‌‌......
لبخند تلخی زدمو با آجوما به سمت آشپزخونه حرکت کردیم‌‌‌........
همینطور که داشتیم از پله ها میرفتیم پایین با لبخند تلخی گفتم.......
ا/ت : دیدی آجوما.....دیدی چقدر دوسش داره.....تا حالا ندیده بودم انقدر سر چیزی ذوق کنه و خوشحال بشه‌‌‌‌....اگر تمام دنیارو بهش داده بودن.....با اینکه اون دختر عشق سابقش بود....عشقی که بهش خیانت کرد اما هنوزم عاشقشه......
صدام با جمله ی آخرم شکستو شروع کردم به گریه کردن.....آجوما هم مثل یه مادر موهامو نوازش میکرد و آروم من رو به سمت اتاق خودش برد.......آروم روی تختش درازم کرد که خواستم پاشم اما سریع جلومو گرفتو گفت.......
آجوما : یکم استراحت کن.....امروز خیلی به خودت فشار آوردی‌‌‌......
سری تکون دادمو قبل از اینکه خودم بفهمم چشمام گرم شد و خوابم برد......
*۲ ساعت بعد*
از زبان ا/ت:
بالاخره رسید....کسی که ازش ترس داشتم بالاخره رسید....با دیدنشون رفتن سمتشون که سولی سریع پرید داخل بغل کوک....کوک هم متقابل بغلش کردو سرشو تو گودی گردنش خم کرد‌‌‌.... بدون اینکه حتی ذره ای به من توجه کنه به کارش ادامه داد..... و هردوشون وجود منو اونجا نادیده کرفتن و به کار خودشون ادامه دادن....‌
بعد از دو دقیقه بالاخره از هم جدا شدند که سولی (دختر عموش) با مسخرگی گفت‌‌‌‌‌.....
سولی : وای خدا....من اصلا شمارا ندیدم خوبی......
لبخند زورکی زدمو گفتم......
ا/ت : ممنونم.....شما خوب هستی....‌‌
سولی: معلومه پسر عموی خوشتیپم و بعد چند سال دیدم مگه میشه بد باشم......
میخواستم چیزی بگم که سریع تر از من گفت.‌.....
دیدگاه ها (۷)

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تکپارتی جونگ کوک

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

پارت 2

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تکپارتی | جونگکوک

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط