{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۴

پارت ۳۴
من و جین‌وو توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.
ـ جین‌وو، پیازها رو ریزتر خرد کن!
ـ همین خوبه.
ـ اینا پیاز نیستن، سیب‌زمینی‌ان!
ـ خیلی خب، خودت خرد کن.
ـ من اگه قرار بود همه‌کارو خودم بکنم، چرا تو رو آوردم؟
ـ چون بدون من حوصله‌ت سر می‌ره.
ـ توهم خیلی خودتو تحویل می‌گیری.
گوشی‌ام رو برداشتم و برای تهیونگ پیام فرستادم:
لینا:
«تهیونگ، بیا پایین.»
چند ثانیه بعد جواب داد:
تهیونگ:
«چرا؟»
لینا:
«من و جین‌وو داریم شام درست می‌کنیم. بیا تو هم.»
کمی بعد:
تهیونگ:
«الان؟»
لینا:
«آره دیگه 😂 بیا.»
تهیونگ:
«باشه.»
چند دقیقه بعد زنگ در خورد.
در رو باز کردم.
تهیونگ پشت در بود.
ـ بیا داخل.
ـ مزاحم نیستم؟
ـ نه، بیا شام درست کنیم.
تهیونگ وارد شد و جین‌وو رو دید.
ـ سلام.
ـ سلام.
بعد من به تهیونگ گفتم:
ـ تو هم بیا کمک.
تهیونگ آستین‌هاشو بالا زد.
ـ چی کار کنم؟
ـ سیب‌زمینی‌ها رو خرد کن.
جین‌وو سریع گفت:
ـ نده بهش! خودش بلد نیست.
تهیونگ خندید.
ـ چرا؟
جین‌وو با خونسردی گفت:
ـ چون قیافه‌ش می‌گه اولین باره چاقو دستش گرفته.
تهیونگ زد زیر خنده.
من هم خندیدم.
ـ جین‌وو، تو اول مال خودتو درست کن!
ـ من خیلی حرفه‌ایم.
ـ حرفه‌ای؟ همین الان نصف پیازا رو با پوست گذاشتی کنار!
ـ پوستش هم خاصیت داره.
ـ آره، حتماً!
تهیونگ که کنار کابینت ایستاده بود، از خنده سرش رو پایین انداخت.
جین‌وو با اخم ساختگی گفت:
ـ تو چرا می‌خندی؟
تهیونگ بین خنده گفت:
ـ هیچی... شما دوتا خیلی بامزه‌اید.
من گفتم:
ـ بامزه نیستیم. این آدم از بچگی همین‌طوری رو اعصاب بوده.
جین‌وو سریع جواب داد:
ـ ببین کی داره حرف می‌زنه! تو بچگی حتی بلد نبودی بند کفشتو ببندی.
ـ حداقل الان بلدم!
ـ آره، ولی هنوزم نصف کارات رو من باید درست کنم.
ـ جین‌وو!
ـ لینا!
هر دو همزمان به هم نگاه کردیم.
تهیونگ دوباره خندید.
ـ شما دوتا همیشه همین‌طوری با هم حرف می‌زنید؟
جین‌وو گفت:
ـ همیشه.
من هم گفتم:
ـ متأسفانه.
جین‌وو گفت:
ـ خوشبختانه!
ـ متأسفانه!
ـ خوشبختانه!
ـ جین‌وووو!
تهیونگ دیگه نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده.
ـ بس کنید دیگه!
من و جین‌وو با هم برگشتیم سمتش.
ـ تو دخالت نکن!
تهیونگ دست‌هاشو بالا برد.
ـ باشه، باشه! 😂
چند دقیقه بعد، وقتی شام آماده شد، هر سه سر میز نشستیم.
تهیونگ به من و جین‌وو نگاه کرد و لبخند زد.
حالا که رفتار جین‌وو رو از نزدیک دیده بود، دیگه هیچ حس بدی نسبت بهش نداشت.
برعکس...
از اینکه لینا کسی رو داشت که این‌قدر راحت باهاش می‌خندید و کل‌کل می‌کرد، خوشش می‌اومد.
و خودش هم نمی‌فهمید چرا دیدن لبخند لینا، حتی وسط این همه دعوای الکی، حالش رو خوب می‌کرد.
دیدگاه ها (۵)

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط