عشق بی پایان من

پارت ۳۶:
وقتی درو بستی رفتی پیش دخترا .
هارین:کی بود؟
ا.ت:بنگ چان بود . گفت فردا ساعت ۹ اماده باشید میخوایم بریم کوه نوردی . منم گفتم اوکیه.
لیا:اها . بیا بشین ادامه فیلمو ببینیم .
ا.ت:.پِلی که .
وقتی فیلمتون تموم شد و غذاتونم خوردید خوابیدید . ساعت ۸ با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدی.
ا.ت:دخترا بلند شید .دیر میشه .
هارین:تا صبح داشتم خواب فیلمرو میدیدم . لیا خدا نکشتت.
لیا :(خنده)
ا.ت:اماده شید زود .
شروع کردین به اماده شدن . وقتی اماده شدین رفتین به سمت جایی که بقیه بودن . اقای کیم اوند پیشتون.
اقای کیم: خب . امروز قراره بریم کوه نوردی. تمام وسایل لازم رو هم همراه خودتون دارین . خب من میرم چند تا بطری اب بگیرن بیام .
وقتی که اقای کیم اومد شروع کردین به رفتن سمت کوه .
حدودا نیم ساعت تو راه بودین که برسین به کوه .
سولی :اخ از همین حالا پام درد گرفته .
هارین:تازه یک سوم راهم نرفتی .
سولی:ای خدااااااا.
رسیدین به کوه . حالا تازه باید از کوه بالا میرفتین . حدودا نصف راه و رفته بودین.
هارین:ای خدا . پاهام بی حس شده .
همینطور که داشتن میرفتن بالا تو انگار تعادلت رو از دست دادی و داشتی میفتادی که یهو یکی از پشت گرفتت . برگشتی و با جین مواجه شدی .
جین: مواظب باش پرنسس .
ا.ت: ممنونم.
هارین:خوبی؟
ا.ت: اره .
برگشتی که ببینی چیزی از کیفت افتاده یا نه که هیونجینو دیدی که داره نگاهت میکنه . ولی اینسری به جای خشم ناراحتی رو توی چشماش میدیدی . برگشتی پیش دخترا .
هارین: هیونجین چرا اینجوری نگات میکنه؟
ا.ت:نمیدونم والا . مغزم داره میترکه .
داشتی از کوه بالا مرفتی که سوجین اروم اروم تومد دو گوشت و گفت‌
سوجین:با این کارا به جایی نمیرسی . هیونجین دیگه ماله منه . تو دیگه نه سر پیازی نه ته پیاز .
ا.ت: همون جوری که بهت گفتم من تورو هیچی نمیبینم عزیزم . بهتره بری درمان شی .
همینجوری داشت زیر گوشت زر زر میکرد که داد خیلی بلندی زدی . جوری که همه برگشتن سمتتون .
ا.ت:زنیکه هیچی بهت نمیگم واسه این نیست که بلد نیستم جوابتو بدم . دهنتو ببند انقدر غار غار نکن . تو یه بدبختی بیش نیستی . اینو تو مدرسه هم بهت گفتم . توی اخرین دیدارمون بهت گفتم به هیچ عنوان خودتو با من مقایسه نکن فهمیدی یا نه . دیگه نبینم دور و ور پای من بپیچی . اوسکول.
سوجین:تو هر سری.....
ا.ت:دهنتو ببند نمیخوام صداتو بشنوم فهمیدی؟ حالا هم گمشو از سر راهم کنار وگرنه به هیچ عنوان بهت رحم نمیکنم .
برگشتی سمت بورا و گفتی :تو هم همینطور میشینی سر جات جیکتم در نمیاد . البته انتظاریم نیست. از اون مادر و پدر بهتر از اینم درنمیاد .
زیر لب فحشی بهش دادی و با یه تنه از کنارشون رد شدی.
همه با تعجب بهت نگاه میکردن . مخصوصا هیونجین .....
دیدگاه ها (۱۷)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

مافیای من

My Boy❄

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط