چشم هایش دروغ سنج داشت...

چشم هایش دروغ سنج داشت...
فقط کافی بود به او دروغ بگویی
وقتی به چشم هایت نگاه می کرد ، همه چیز لو می رفت.
مادربزرگم را می گویم...
از بازیگوشی ها و خرابکاری ها گرفته تا شیشه شکستن و ریختن رختخواب ها، فرقی نداشت، به چشم هایمان نگاه می کرد و می فهمید کار کیست.
برای همین بود که هیچکس هیچوقت به او دروغ نمی گفت.
برای همین بود که تمام حرف هایم، تمام درد هایم را می دانست.
از روزی که رفت فهمیدم دیگر چشم های کسی دروغ سنج ندارد.
سال هاست هر کسی حالم را می پرسد می گویم خوبم، به این امید که شاید چشم هایش دروغ سنج داشته باشد، شاید چشم هایم را بخواند.
من سال هاست خوبم
خوب خوب خوب...
حتی اگر دراوج ناراحتی و مشکلات باشم
حتی اگر دلگیرترین آدم دنیا باشم
وقتی کسی حالم را می پرسد فقط می شنود " خوبم "
نمی دانم دیگر چشم های کسی دروغ سنج ندارد یا به روی خودشان نمی آورند.
کاش یک روز کسی رو به رویم بنشیند بگوید خوبی؟!
بگویم خوبم...
دست هایم را بگیرد و بگوید خب تعریف کن، چرا خوب نیستی؟!


👤 حسین حائریان
دیدگاه ها (۱)

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

P : 29

سلاممممم

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

Twenty four

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

p33

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط